نویسنده هایی که به مدت یک ماه پارت گذاری نکنن رمانشون از سایت حذف میشه

رمان دیدار دوباره یک عشق

دیدار دوباره ی یک عشق پارت هفــتم

3.8
(41)

بعد از سه روز مرخص شــدم
لباسام و با بدبختی و هزار جــــــــور اخ و داد عوض کردم
سوار ماشین شدم
بعد از ده مین به خونه رسیدیم
اولـــین کاری که کردم یــه دوش حسابی بــود
.
.
.
به ساعــت نگاه کردم عقربه ساعت دو و نشون میدادن
گوشیم و. برداشتم و با هـــــزار جور درد که از طرف دست و کمر بود پایین رفتم
ناهــار سبزی پلــو با ماهــی بود
منم که عاشق ماهــی
اروم با کمک بابا سر میز نشستم که مامان گفت: فدای جون بی جون دخترم بشم من ببین ناهار چی درست کردم همونی که دوست داری!!
_مـــــرسی مامان جــون
هیــرسا: عهه لوسش نکن مامان این دخترو
بابا: خیلیم دلت بخواد دختر به این خانــومی دارم

شروع به غذا خوردن کردیم تقریــبا وسط غذا بودیم که مامانم گفت: هیــما جون پریا گفت که با سامیــار بیمـارستان بودی و…
مامان حرفش و قطع کرد که متوجه اخم بابا به منظور اینکه این حرف نزن بود شدم
_چی؟!
هاوش: شنیدی که پــریا گفته بود که سامیــار تو رسونده بیمـارستان
_پــریا غلط کرد
هاوش: من از الان بگما اون پسره بخــواد بیاد سمتت دندوناشو میریزم تو حلقش
بابا: چرا به ما نگفتی هیــما که استــاد دانشگات عوض شده؟!
هیرسـا: اونم کی سامیـــــــــــــــــار نامزد و عشـــــق قبلی خانـــــوم، اصلا؛ اصلا حالا که اینجوری شد دیگه لازم نکــرده بری دانشگــاه
هیمــا: هیرســـا جان من که نمیتونم بخاطر اون از. کار و زنـدگیم بی افتــم که اون کار خودش منم کار خودم
هـاوش: همینی که هیرســا گفت، من جنازه اتم دیگه نمیزارم رو دوش اون پسره گوســاله زبون نفهــم
بابــا: هیما اون مناسب تو نیست تو هم مناسبش نیستی خودم هرچی تـو دانشگاه یاد گرفتم و بهت یاد میدم تو نمیخواد بری دانشگاه!
هیـــما: اوههههههه بابایی شما هم یه حرفایی میزنیدا تا مدرک نداشته باشــی هیجا رات نمیدن
مامان: اصــلا بگو ببینم تــو چرا به مـا نگفتی هنوز صیغه نامه تون باطــل نشده
با عصبانیت گفتـم: اینم پری گفت
مامان: ارههه
گفــــــتم: اَهههه اصلا بخاطر همین کاراتونه که بهتون نمیگم دیگه؛ دیگه نه بحث میکنم ، نه توضیح میدم،
نه توضیح میخوام و نه دنبال دلیل میگردم!
فقط میبینم و سکوت میکنم و فاصله میگیرم…
چون واستون توضیح دادم و اونجوری که باید ناراحت شدم،
عصبی شدم ولی دیگه نمیخوام اینجوری باشه…!
رفتم بالا و در اتاقم و بستم
نشســــــتم پشت در
تو گلوم. بغض بود
بغضی که هر لحظه که دهنم و برای صحبت کردن باز میکردم میترکید
گوشی و برداشتم و به پریا زنگ زدم
بعد سه تا بــــوق برداشــت
+جــــونم
_درد و جونم
با همین یه کلمه حرف بغض ترکید با هق هق گفتم: پــری خیــلی نامـردی این بود راز نگه داشتنت این بود این همه رفاقت؟!
+چیشده هیما؟!
_از من میپرسی خودت که امار میدی باید بدونی چیشده!!
+هیما توضیح بــده چرا انقــدر تفــره میری
_برای چی به مامان و بابام گفتــی که سامـیار پیشم بود؟!
+هیما بجون خودم کار دیگــه ای نمیتونستم بکنم، من بخاطر خودت این کارو کردم
با داد و گریه گفتــم: غــلط کردی که بخاطر من این کار و کردی میدونی چه گندی زدی به زندگی من دیگه حتی نمیزارن از خونه تنها برم بیرون نه دانشگاه میتونم برم حـــــــــالیته چه گنــــــــدی زدی اره حالیته
ببـــــــین پری دیگه به من زنــگ نمیزنی
+چی میگــی تو. هیـــــما
_کار که بلــد نبودی حداقل رفاقت بلد باش اخ نه ببخشید سخت تر شد همون کارت و بکن
+هیما من واسه دونه دونه کارام دلیل داشتم
_دلیلات بدرد خودت میخورن دیگه نه من تورو میشناسم نه تو من
گوشیو قطع کردم و محکم کوبیدمش تو دیــــوار

لعنــــــــــت بهت سامـــــیار که بـود و نبودت واسه زنــدگی من زیـــان
از شدت عصبـــــانیت نمیدونستم دارم چیکـــار میکنم
سرم و محکم میکوبیدم به در
تا اینکه حــس حالت تهوع بهم دست داد
بلند شدم برم ســرویس که اتاق کثیــف کاری نشه چشمام سیاهی رفت و نتونستم خودمو کنترل کنم
دستم خورد به لیوان اب کنار تختم و پرت شدم روی زمـــــین!

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 3.8 / 5. شمارش آرا : 41

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

نمایش بیشتر
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
دکمه بازگشت به بالا
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x