رمان دیدار دوباره یک عشق

دیدار دوباره ی یک عشق پارت چهارم

4.3
(15)

یه نیم نگاه بهم انداخت و گفت: بله صدرصد اخه شما در استــانه ازدواج هستی میخوای واست مشکلی پیش نیاد
_ببین الان وقت این حرفا نیست
+پس کی وقتشه؟!
_اینجا نه
+پس کجا؟! من و تو به جز اینجا مگه جای دیگه ای هم همدیگرو میبینیم
نیشخندی زد و گفت: نه ببخشید توی مهمونیای اون پسره نیما اره همدیگرو میبینیم
_من نمیدونم تو درباره من و اون پسره نیما چی فکر کردی ولی هرچی فکر کردی اشتباه بوده
+عهههه از کی تاحالا شما انقدر با مردم راحتی که میزاری الکی الکی بوست کنن به رقص دعوتت کنن الکی بگن تو زنشونی
_ببین سامیار همه ی اینا بخاطر این بود که تو توی اون مهمونی دست از سر من برداری ولی دیگه بسه،  دیگه بسه نقش بازی کردن من میخوام خودم باشم میخوام روی پای خودم وایسم نه اینکه اشتباه خودم و بندازم گردن یکی دیگه،  گردن یکی که نیومده اشتباهم و پذیرفت
با پوزخند گفت: اشتباهت من بودم؟!
متوجه نگاه چندتا از بچه ها شدم و گفتم: بیا بریم تو ماشین حرف میزنیم
.
.
جلو رفت و پشت سرش راه افتادم سوار ماشین شدیم و راه افتادیم سمت یه دفترخونه که صیغه نامه و باطلش کنیم.
توی راه چیزی جز سکوت بینمون نبود تا اینکه با پوزخند گفت:  اشتباهش من بودم. اشتباهش منی بودم که هرچی میگفت میگفتم چشم. خدایـا خودت ببین این وسط کی نامردی کرده من یا این دختر
با نیش خند گفتم: نامرد! من که مرد نبودم نامردی کنم ولی باشه من نامـــرد توکه مردی بگو واسه من چیکار کردی جز اینکه من عاشقت بودم جز اینکه زندگیم و به اتیش کشیدی رفتی
+من زندگیتو به اتیش کشیدم؟!
_نه اشتباه از من بوده ازمنی بود که فکر کردم عاشقمی من خر فکر کردم اومدی تو زندگیم دیگه با تو درد و غمی ندارم ولی انگار درد و غمام با تو تازه شروع شده بود
+عهه پس من باعث و بانی این همه مشکلاتت بودم
_حالا هرچی من تو زندگیم یه اشتباهی کردم
+یادته هی زنگ میزدی چه میخوری، کجایی، کی میخوابی؟! اون موقعه ها واقعا فکر میکردم عاشقمی ولی نه اشتباه میکردم تو دیــوونه بودی
_نه اتفاقا دیـوونه نبودم عاشقت بود تو خودت ول کردی رفتی به من میگی دیوونه؟! ببین اقا سامیار اون حسی که شما بهش میگین دیوونگی ما بهش میگیم نگرانی که دریغ از یه ذره اش تو وجود تـــو نیست
باداد گفت: بس کن
با بغض گفتم: تو چی فکر کردی درباره من میدونی چیه خیلی با خودم کلنجار رفتم تا اینو بهت نگم ولی دیگه نمیتونم میدونی چیه!؟ من هنوزم نگرانتم هنوزم دغدغه ام تایم خواب و غذاته هنوزم دوست دارم،  ولی دیگه از هیچکدوم از اینا باخبر نمیشی چون لیاقت کسی که همه حواسش بیش تو باشه و نداشتی؛ منم میدونستم با بی توجهی ادما جذب میشن ولی نتونستم و نخواستم که نسبت بهت بی اهمیت باشم انقدر این کارو ادامه دادم تا اینکه یه روز رفتی و پشت سرتم نگاه نکردی
.
.
یه جوری ماشین زد کنــار که سرم خورد به در
با قیافه کج و عصبی گفتم: چته؟!
برگشت و با اخم بهم نگاه کرد و گفت: عههه پس هنوز نگرانی؟! پس هنوز من و میخوای؟!
_من همچین حرفی نزدم!
+نه ولی چشمات داره داد میزنه
با نیشخند گفتم: تو که اومدی یکیو وابسته کردی، گذاشتی رفتی راحتم داری زندگی میکنی… بدبخت اونیکه بعد تو قراره بیاد و اعتماد از دست رفته رو جبران کنه
+نه اتـفاقا خــوش بحالش لااقل یکیو داره که نگرانش بشه!
_تــیکه میندازی ولی باشه، نمیدونم چیشد یهو انقــدر دل ســرد شدی یهو عوض شدی یهو همچی یادت رفت، نمیدونم چــرا تو که همچی داشتی پــول، عشق،خانواده، شغل

با پوزخند گفت: توی دنیا هیچی نداشتم به جز یه قلب،که اونم به لطف تو دیگه ندارم!!
_مگه من چیکارت کــردم؟! اون منم که نباید قلبی تو سینه ام باشه
+قلبم و ازم گــرفتی و مــال خودت کردی ادم بدون قلبم ادم نیست سنگـه!!
_من؟!
+اره تــو!!
_میدونی بعد اینکه رفتی به خواهرت زنگ زدم چی گفت؟!
+چی؟!
_گفت قلبش مال یکی دیگه شده البته نه فقط قلبشا کل وجودش برای یکی دیگه شده!! اونموقعه حتی نمیدونستم چجوری تو روی مامان و بابام نگــاه کنم
چجوری بهشون بگــم تــو فـرار کردی!
+هیما اون موقعه میدونی داشتم به چی فکــر میکردم؛ به اینکه چجوری پست بزنم و دیگه نبینمت تو اون موقعه دلتنگم بودی ولی من دلتنگ یکی دیگه
_من که میدونم دلت برام تنگ میشه فقط کافیه یادت بیاد منم یه روزی وجود داشتم!
+وجــود داشتی ولی تو دنیای من نه! میدونی از کی واسم تموم شدی؟! از همون روزی که تو روم وایسادی گفتی از زندگیم برو بیرون از همون روزی که مهمونی خونه شما بودیم غذا رو عشقت و زندگیم و اون شب و زهرمارم کردی!!
_تو کــه میدونی مــن دیـوونه عشقـــت بــودم چرا؛ اونشب همچین حرفی زدی جالب بود واسم راحت تو صورتم نگــاه کردی گفتی ازت بــدم میاد تو جــای من بــودی چیکار میکــــردی؟!
+میدونی چیکار میکردم؟!
_بسه دیگه نمیخوام این بحث و ادامه بدم
+چون در برابر واقعیت حق با منه!
_تو اینجوری فکر کن.
چند تا سرفه کردم و در کیف و باز کردم اسپری و اوردم بیرون و دو پاف زدم
+این چیه؟!
_نتیجه این همه دروغ دوانگات شد این، این بیماری تنگی نفس نتیجه کارات.
مات داشت نگاه میکرد از ماشین پیاده شدم
دوباره برگشتم سمتش و گفتم: ببین اقا سامیار میدونی من تو تمام تنهایام به چی فکر میکرم به اینکه نکنه تو تنها باشی، بعد اقا سرش با یکی دیگه گــرم بود
از ماشین پیاده شدم. چراغ قرمز بود داشتم از چهار راه رد میشدم
پوزخند محوی زدم و به راهم ادامه داد که ماشین شاسی بلندی با سرعت به طرفم اومد و تنها چیزی که یادم مونده یه جیــغ بلند و سیاهی مطلـــــق.

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.3 / 5. شمارش آرا : 15

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

نمایش بیشتر
اشتراک در
اطلاع از
guest
1 دیدگاه
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
نویسنده ✍️
9 ماه قبل

اینا که همو دوست دارن سر چی
به جون هم افتادن ! دلم واسه هر دوشون میسوزه یعنی هیما تصادف میکنه؟

دکمه بازگشت به بالا
1
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x