نویسنده هایی که به مدت یک ماه پارت گذاری نکنن رمانشون از سایت حذف میشه

رمان آتش

رمان آتش پارت 22

4.9
(9)

به سمتش برگشتم.. موهایش آشفته روی پیشانی اش ریخته بود و او را بیش از حد شبیه پسر بچه های تخس کرده بو.. چشمان شکلاتی رنگش براق بود.. رنگ چشمانش جوری بود که مرا یاد شکلات های مورد علاقه مادرم که همیشه سرخوردنشان دعوایم میکرد می انداخت..
+ صداتون می اومد بالا.. حوصله نداشتم..
همیشه بعد از تموم شدن کارها بچه ها در حیاط بازی ای یا کاری میکردند.. کلا هیچکدامشان ثانیه ای آرام نبودند.. بودند در جمعشان همان قدر که حالم را خوب میکرد مرا میترساند..
– شما بگو کی حوصله داری ما اون زمان مزاحم شیم..
چشمکی زد که باعث بوجود آمدن لبخند کمرنگی روی لبانم شد..
– اجازه هست بانو؟؟
سری به نشونه تایید تکون دادم و مسیح کنارم نشست.. نگاهی به منظره بی نظیر رو به رو انداخت..
– مهدیه نقاشه.. همون که دیشب راجبش بهت گفتم.. اگه اینجا بود کلی نقاشی میکشید..
نمیدونم چرا اماانگار صدایش مرا طلسم میکرد.. طلسمی که مرا وادار به حرف زدن میکرد..
+منم اون زمان ها نقاشی میکشیدم..
-جداا؟؟ با چی؟؟
+ همه چیز.. الانم رو نگاه نگاه نکن.. اون موقع دنیام پر از رنگ بود..
– الان چه رنگیه؟؟
+ بیرنگ.. مثل یه کاغذ سفید.. مثل یه بوم منتظر رنگ شدن.. یا نه.. آب بهتره.. مثل آب بی هیچ رنگی.. بی رنگ بی رنگ..
– منتظری رنگ بشی؟؟
لحن صدایش موقع بیان این جمله عجیب بود..
+ نمیدونم.. مسیح من یه زمانی خیلی برنامه ها داشتم.. پیانو و گیتار و ویلون رو یاد گرفتم.. کار با ذغال و سیاه قلم و کنته و رنگ روغن و آبرنگ و مداد رنگی و پاستل و هر ابزار نقاشی دیگه ای که بگی یاد گرفتم.. تو زمانای بیکاریم میشستم نقاشی میکشیدم.. یه تابلو دقیقا از این منظره دارم..کادو تولد دادمش به سامی.. من برنامه نویسی رو دوست داشتم اما در کنارش میخواستم یه نقاش معروف هم بشم.. دوست داشتم نوازنده هم بشم.. برای پول تو جیبی هام برنامه داشتم.. شاید ما یه خانواده متوسط رو به بالا و حتی کمی پولدار حساب میشدیم اما بابام معتقد بود باید حواسمون به پولایی که دستمون میاد باشه برای همین همیشه بابام سر برج یه پولی میداد بهمون و خرج همه چیزمون از لباس گرفته تا خوراکی های مدرسه با اون بود.. من ماه هایی که مهمونی دعوت نمیشدیم هیچ لباسی نمیخریدم.. از خونه لقمه میبردم و تو مدرسه از بوفه چیزی نمیخریدم تا پولام رو جمع کنم و برای خودم چیزایی که دوست دارم بخرم.. مثل یه جلد شاهنامه نفیس.. یا مثلا ویلونم.. از بابام میخواستم میخرید اما جمع کردن پولام و این روز شماری کردن برام لذت بخش بود..
-شاهنامه رو میخوندی؟؟
+ عاشقش بودم.. میدونی هر چی فردوسی میگه رو تو میتونی تصور کنی.. زیبا توصیف و بیان میکنه.. انگار داری فیلمنامه یه فیلم اکشن رو میخونی.. یه مدت انقدر خونده بودم که از کلمات خاصش تو حرفای روزمره ام استفاده میکردم.. بعد ازاون عاشق خسرو و شیرین و لیلی و مجنون بودم.. همیشه دلم برای فرهاد میسوخت.. حقش نبود..
نفسی عمیق کشیدم و ادامه دادم: مسیح من همه چیز داشتم.. سیندرلا بودم یا شایدم زیبای خفته.. البته به نظرم به زیبای خفته بیشتر میخوره.. همه چیزمو تو یه شب از دست دادم.. بعد از اون برخلاف خیلی ها دنیام سیاه و سفید نشد دنیام سیاه سیاه شد.. کم کم خودم رو جمع کردم و این سیاهیم تبدیل شد به بیرنگی.. من عاشق فصلا و رنگاشون بودم اما نگاه کن.. پاییز داره میاد اما من رنگی نمیبینم..
-محمد مهدی عاشق ادبیاته.. ببینیش میگی این یکم خل وضع و دیوونه است اما کافی راجب شعر صحبت کنی باهاش آخ آترا نمیدونی چه میکنه.. مشاعره میکنه در حد بنز..از من یه هشت سالی بزرگتره.. از وقتی سه سالم شد و تونستم کمی درست درمون تر حرف بزنم بهم شعر یاد میداد.. خودش اون موقع یازده دوازده سالش بود اما معنی خیلی از شعرای حافظ و سعدی رو میدونست.. تو دبیرستان یه معلم ادبیات دیوونه خورد به تورش و الکی الکی انداختش.. اونم سر اینکه محمد مهدی ازش ایراد گرفت.. به خاطر همون تصمیم گرف عشقی ادبیات بخونه و مثل داداشام وارد کار فرش شه..
+ کار فرش میکنین؟؟
– آره.. جد جد جدمون تو شیرازحجره فرش فروشی زد و بعدش همین طوری چرخید دست بچه ها و نوه و نتیجه ها و… تا رسید به ما..
+ صبر کن مسیح.. تو شیراز هستی؟؟؟
چشمکی زد و گف: نگفته بودم بهت؟؟
سری به نشانه نفی تکون دادم..
– کارن نگفته بود؟؟
+ خب گفته بود تو دانشگاه شیراز باهات آشنا شده و من فک کردم فقط اونجا دانشجو بودی..
-خب پس از اول خودم رو معرفی میکنم.. به نام خدا.. مسیح راد منش هستم 32 ساله از تهران متولد و بزرگ شده شیراز، شهر بهار نارنج.. لیسانسم رو از دانشگاه امیرکبیر تهران گرفتم و فقط ترم آخرم رو به خاطر مریضی بابام به تهران انتقالی گرفتم..
لحن با مزه اش باعث شد لبخندم رنگ بگیره..
– شیراز اومدی تاحالا؟؟
+ آره یه سال اومده بودیم.. همه مون.. دایی سورن و خاله زرین انقدر شبا منو ترسوندن که حد نداشت.. شونزده سالم این طورا بود..
– منم همیشه برادرام رو میترسوندم.. میدونی اونا مهتا رو میترسوندن و مهتا می اومد التماسم میکرد بترسونمشون.. با اینکه با حسام اختلاف ده ساله ای دارم و وقتی ده سالم بود اون بیست سالش بود اما روابط صمیمی باهم داریم.. کلا سن تو خونه معنا نداره.. هر کی حرف درستی بزنه حرفش قابل قبوله..
+ چه جالب.. اسم برادرت رو بگو..
– خب ترتیبمون این شکلیه: محمد حسام.. محمد مهدی و مهدیه که دوقلون..محمد علی.. مهتاب.. مهتا و من..
+خدای بزرگ تو ته تغاری ای؟؟
– آره اما مامانم همیشه میگه مسیح تو عقلت بیشتر از مهدی و علی کار میکنه.. هرکدوم از خواهر برادرام دوست داشتن من شبیه اونا بشم برای همین هرکدومشون بهم یه چیزی یاد دادن.. مثل حسام که اصول حسابداری رو یادم داد یا مهدی که شعر ها فوق العاده ای رو مجبورم کرد حفظ کنم.. اوایلش دوست نداشتم هیچ کدوم رو اما خب کم کم علاقه مند هم شدم..
+ مسیح راستی چرا اسمت متفاوته؟؟؟
– زمان خاصی داره گفتنش..
+ کیه؟؟
– زمانی که هیچ سوالی راجب تو تو ذهنم نباشه و من سرشار از سوالم و تو ام میدونی..
میدونستم.. خوب میدونستم که دوست داره بدونه چه اتفاقیی برای خانواده ام افتاده.. میدونستم از رو درک و شعورشه که ازم نمیپرسه.. میدونستم..
– آترا من شاید نقاش نباشم اما همیشه کنار دست مهدیه رنگ ها رو براش درست میکردم..
لبخندی زدو بلند شد و رفت.. گرفتم..
خوبم گرفتم که منظورش چیه..
داشت نامحسوس میگفت اگه خاصی از بیرنگی در بیای من هستم..
و عجیب دل من از این حرفش گرم شد..

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.9 / 5. شمارش آرا : 9

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

نمایش بیشتر

sety

اے کــاش عــشــقـღ را زبــان ســخــن بــود
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
دکمه بازگشت به بالا
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x