رمان آتش

رمان آتش پارت 27

4.9
(29)

توی ماشین نشسته بودیم و درحال برگشت به سمت جواهر ده بودیم.. باید میگفتم.. باید میگفتم چقدر امشب بهم خوش گذشته.. باید میگفتم..
هرچقدرم که از برگشتن نفس ترسیده بودم اما نمیتونستم منکر حس خوبی بشم که کنارش گرفته بودم..
امشب من بیش از حد شبیه نفس شده بودم و احساس میکردم این اتفاق اصلا بد نیست..
من از نفس بودن در کنار مسیح لذت برده بودم..

-مسیح
+ بله؟؟
– من.. من.. اومم خب.. امشب میدونیی.. یه جورایی..
لبخند گرمی از اینکه نمیتونستم کلمات رو درست حسابی کنار هم بچینم لبخندی رو لبش نشست و گف: بهت خوش گذشت؟؟
– احساس کردم برگشتم به دوران خوشم..
+ خب این حس خوبیه..
آهی کشیدم و گفتم: اما ترسناکه..
– چی ترسناکه؟؟
+ نفس شدن..
یادمه یه بار به اصرار کارن تقریبا یه سال و نیم بعد از اون روز نحس پیش روان شناس رفتم..اون زمان تازه فهمیدم که دیگه هیچ چیز مثل قبل نمیشه و دیگه دوست نداشتم کسی منو به اسم نفس صدا کنه.. حس میکردم این اسم ارزش زیادی داره و من دیگه لایقش نیستم.. یادمه به روانشناسم گفتم و خب آخرای جلسه بود که یه تلفن مهم بهش خورد و از اتاق خارج شد و دیدم تو دفترش نوشته “مبتلا به دوقطبی”..
اونجا بود که به عنوان یه دختر 19 ساله فهمیدم آدما منو درک نمیکنن.. کارن تنها کسی بود که ادای فهمیدن رو در اورد.. و سامی.. خب سامی همیشه درک می کرد..
نمیدونم چرا اما بلافاصله گفتم: من دوقطبی نیستم..
– میدونم آترا..
متعجب به نگاه کردم.. لبخندی زد و گف: تو بعد از ازدست دادن خانوادت نتونستی مثل قبل شی با اینکه دوست داشتی اما نشد و شخصیتت عوض شد.. و بعد دیگه دوست نداشتی شخصیت جدیدت با اسم نفس یاد بشه.. درسته؟؟
+تو.. تو.. تو از کجا فهمیدی؟؟
خش دار شدن صدایم دست خودم نبود.. سرنوشت منو کنار مسیح قرار داده بود که چی بگه؟؟ بگه کسی هم هست که مرا بفهمد؟؟ دخترا هم که روزگاری باهم صمیمی ترین اکیپ جهان بودیم من را نفهمیدن.. درک نکردن..
-آترا من اگه فقط یه چیز رو از مادر و پدرم یاد گرفته باشم اونم قضاوت نکردنه.. اون چند شب که باهم صحبت کردیم من خود واقعیت رو دیدم.. نفس رو دیدم.. امشبم دیدمش.. نفس فوق العاده است.. مگه نه؟؟ تو با عشق و غرور از برادر و خانواده ات حرف میزنی.. از همون اول فهمیدم که یه نقاب داری..دقیقا از روز اول تو کافه حس کردم یه چیزی سر جاش نیست.. تو رستوران مطمئن شدم نقاب داری.. یه نقاب که خودت رو پشتش قایم کنی.. تو صحبت هامون فهمیدم که تو میخوای نفس رو پنهون کنی.. فهمیدم که دخترا تا چه حد برات مهمن و تو نشون نمیدی.. نمیخوای از دستشون بدی درسته؟؟ میترسی از یه شکست دیگه و شدی آترا.. مگه نه؟؟تو نفس احساساتی رو تو پوسته یه آدم سخت قرار دادی.. دورش دیوار کشیدی.. عین همون دیوار هم تو چشماته.. یه وقتایی نمیشه احساساتت رو از تو چشمات خوند..
من را فهمیده بود.. من را شناخته بود.. خدای بزرگ.. مسیح که بود؟
شاید اگر در یک جمله میخواستم مسیح را توصیف میگفتم ” کسی در کمتر از یک ماه مرا درک کرد و همه حرکاتش سرشار از آرامش است”
خواستم بپرسم چطوری انقدر خوب مرا فهمیدی اما درست در همان لحظه چیزی پرید وسط جاده و مسیح رو ترمز زد.. ماشین با فاصله کمتر از یه سانتی شخص وایساد..
نور ماشین چهره داغون شخص رو نشان میداد..
بچه بود..
فوق فوقش دوازده سالش بود..
دخترکی تا این حد کتک خورده این وقت شب اینجا چه میکرد؟؟
نگاهی به هم انداختیم که توش این سوال موج میزد ” چی کار کنیم؟؟”
مسیح تصمیم گرفت پیاده شود و منم پیاده شدم..
دخترک با دیدن مسیح ترسید و بادیدن من انگار دنیا را بهش دادند.. سریع و با لهجه محلی گف: خانوم لطفا کمکم کن.. بابام میخواست منو بده به کدخدا.. کد خدا پیره خانوم.. سنش حتی دوبرابر بابامه.. منو کتک زدن آخه اگه زنش میشدم اونم حسابی نونش تو روغن می افتاد.. بابام زمین زیاد داره خانوم.. کد خدا دنبال اون زمیناست.. خانوم قربانتان شوم من خدمتکارتون میشم اصلا.. توروخدا..
انقدر تند تند حرف میزد که فرصت نداشتم درست حسابی حرف هایش را تحلیل کنم..
-چند سالته؟
+ یازده سالمه خانوم..
چشمام گرد شد و گفتم: مطمئنی؟؟؟ تورومیخواستن شوهر بدن؟؟
– بله خانوم جان.. تو روستای ما ما دختر قبل از رسیدن به سن بلوغ شوهر داده میشه..
اخم هایم در هم رفت.. مسیح سریع گف: چرا انقدر زود؟؟
دخترک مشخص بود از مسیح میترسد.. شایدم از مرد ها میترسد.. گف: حاج آقای روستا گفته دختر باید از سن نه سالگی به بعد ازدواج کنه.. من الان ترشیده ام آقا..
لبخندی به دخترک ترسیده زدم و گفتم: اگه تو ترشیده ای من چی ام پس؟؟
– مگه زن و شوهر نیستین؟؟
+ نه عزیزم.. همکاریم..
– مگه زن هم کار میکنه؟؟ آقام میگه زن عرضه کار کردن نداره..
مسیح عصبی گف: خب اقات زر زیاد میزنه.. سوار ماشین شو تا یه فکری برات بکنیم..
دخترک فرزی سوار ماشین شد.. انگار میترسید پشیمان شویم..
+ چی کار کنیم مسیح؟؟
* نمیشه امشب اینجا ولش کنیم بلا ملا سرش میاد.. ببریمش ویلا فعلا..
+ ای کاش انقدر دیر وقت نبود اون موقع میرفتیم پیش خاتون.. مشخصه مال جواهر ده نیست اما خاتون میدونه چی کار کنه.. آشنا ماشنا زیاد داره.. وایی مسیح.. دختر به این سن رو میخواستن شوهر بدن؟؟!!
تک خنده ای کرد و گف: صبح بخیر.. تازه فهمیدی چی شد؟؟
حرفش باعث شد لبخندی بی اجازه من روی لب هایم سبز شود..
هردو نفس عمیقی کشیدیم و سوار ماشین شدیم..
دخترک با تعجب درون بنز مسیح را نگاه میکرد..

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.9 / 5. شمارش آرا : 29

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

نمایش بیشتر

sety

اے کــاش عــشــقـღ را زبــان ســخــن بــود
اشتراک در
اطلاع از
guest
2 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
masti
masti
9 ماه قبل

پارت ندارییممم؟؟؟

دکمه بازگشت به بالا
2
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x