رمان آتش

رمان آتش پارت 34

4.8
(19)

دوست داشتم ساعت ها به همین شکل بنشینم و باخیره شدن به شکلات های گرمش همه چیز را فراموش کنم اما حیف که صدای جیغ های آرام نشان دهنده پایان این آرامش بود

****

آرام: جون من بیاید مافیا بازی کنیم دیگه..

هیراد: جوجه ها هم مگه مافیا بازی میکنن؟؟

سرم درد میکرد و شروع کل کل این دو نفر یعنی فاجعه.. همون دم جلوی بحثشان را گرفتم:آرام هیچی نگو.. هیراد ببند اون گاله رو.. یا مث آدم بشینید یه گوهی بخورید یا خفه شید..

چشای گرد شده دخترا باعث شد کلماتم رو مرور کنم و بفهمم چقدر بد پاچه شون رو گرفتم.. خیلی کم پیش میاد انقدر عصبی بشم.. حرفایی که بین من و مسیح رد و بدل شده بود حالم رو دگرگون میکرد..
من میترسیدم..
من کنار مسیح رادمنش آترا نبودم..
میشدم نفس.. همون دختر پر شور..
ترسناک بود..
نفس بودن یعنی دلبستگی و دلبستگی یعنی شکست دوباره.. من نمیخواستم دوباره شکست بخورم.. من نمیخواستم دوباره با توهم زندگی کنم.. نمیخواستم ساعت خیره به یه جا بشینم و خاطرات رو مرور کنم..
اما انگار سرنوشت به خواسته های من گوش نمیده.. چه زمانی که خانواده ام رو گرفت چه حالا که منو با مرد متفاوتی روبه رو کرده بود..
افکار در هم برهمی کهداشتم علت سر درد های شدیدی بود که یه هفته ای بود دچارش شدم..
گفتم: ببخشید بچه ها.. سرم در حاله انفجاره..
آرام که انگار با فهمیدن دلیل سگ شدنم خیالش راحت شده بود گف: بیست چهاری سرت تو اون ماسماسک ته همین میشه دیگه..

مثل عزیزگف.. همیشه وقتی خونه عزیز بودیم و گوشی دستمان بود میگف چرا انقدر با اون ماسماسکا ور میرین.. به هر چیز جدیدی که در زندگی اش وارد میشد تا مدت ها ماسماسک میگفت حتی گوشی.. بدلیجات های من هم برایش جنگولک بود.. عزیز بود و ادبیات متفاوتش که ما عاشقش بودیم..

از اون شبی که اون حرفای خجالت بار رو راجب چشمای مسیح بهش گفتم تا حد ممکن سعی کردم ازش دور بمونم.. راستش برای خودم عجیب بود اما ازش خجالت میکشیدم.. مسیح چند بار سعی کرد جایی تنها گیرم بیاره اما خب نتونست.. دلیل اینکه به جای اتاقم پیش بچه ها تو نشیمن نشسته ام و دارم به اصرار آرام برای مافیا بازی کردن نگاه میکنم همین فرار از هم صحبتی با مسیحه..
اگه بالا برم مسیح هم میاد و من باید باهاش حرف بزنم.. چیزی که در حال حاضر نمیخوام..
آرام بالاخره بچه ها را قانع کرد و همه دور هم نشستن.. مسیح هم بود..آریسا گف: بچه ها دعا کنین آترا مافیا نشه.. لعنتی وقتی مافیا میشه کسی نمیتونه تشخیص بده..
گفتم: من که بازی نمیکنم..

هانیا چشمانش را بست و شروع کرد بلند بلند آهنگ خوندن..میدونستن وقتی سر درد دارم چقدر صدای بلند عصبی ام میکنه و مطمئن بودم حتی اگه بالا هم برم دست از سرم بر نمیدارن..
ناچار گفتم: باشه باشه..

بازی شروع شد..
طبق معمول گیسو راحت ترین نقش یعنی گرداننده رو برداشت و کارت ها رو پخش کرد
((( بچه ها توجه کنین چندین مدل بازی مافیا وجود داره که نقش های متفاوتی در شون هست اما کلیتشون تقریبا یکیه… نقش ها و شیوه بازی بر اساس سری پدرخوانده است که اگه ندیدن بهتون توصیه میکنم ببینیدش مخصوصا قسمت پانزده اش رو)))

پدر خوانده.. نقشی که نسیبم شده بود.. نقش دوست داشتنی ای برایم بود.. در بین نقش ها فقط پدر خوانده و لئون رو دوست دارم..
یه دور همین جوری بهم تارگت زدیم و شب شد.. با دیدن یار هام خودمم تعجب کردم.. من به هانیا و مهیار به عنوان مافیا تارگت زدم و اون ها هر دوتاشون یارهام بودن.. قاعدتا فکر نمیکردن من پدر خوانده باشم.. با اشاره هماهنگ کردیم فردا صبح بریزیم روی رادوین و چشمامون رو بستیم..
دور ها چرخید و ساعت ها حرف زدیم و نقش بازی کردیم..همشهری کین روز دوم نقش مهیار رو خوند و مهیار بیرون رفت.. هانیا هم تو رای گیری بیرون رفت و کارتی که بیرون کشید تغیر چهره بود..

چشمام رو که باز کردم با دیدن مسیحی که حالا مافیا شده بود لبخند زدم.. مسیح چشماش گرد شده بود.. اون منو شهر خودش میدونست و تو بازی بارها پاشد و تاکید کرده بود که من شهرم..

در آخر منو مسیح و آریس و دانیار و دیاکو مانده بودیم.. هیچ کدوم از اون سه نفر به منو مسیح شک نداشتن.. دیاکو رو انقدر کوبوندم و فَکت اوردم که مافیاست و دانیار و آریس قانع شدن و با رای اونو بیرون کردیم..

کارت افشای هویت دراود و با گفتن نقشش که دکتر بود دانیار و آریس پنچر شدن و منو مسیح بلند شدیم و کف دست هامون رو کوبیدیم به هم.. هانا اومد و کلی به منو مسیح فش داد.. آریسا حرص خورد که چرا بازی شهر و مافیام انقدر مثل همه..

بازی کردن و بودن بین بچه ها باعث شده بود سردردم فراموش بشه و دیگه حسش نکنم.. این خوب بود.. مدت ها بود اینجوری کنار هم تفریح نکرده بودیم.. میدونستم دخترا وقت گذروندن با من رو خیلی دوست دارن اما خب من مدت هاست که پایه هیچ جمعی نیستم..

همه کم کم رفتن بخوابند اما من خوابم نمی اومد.. تو تراس اتاقم که بین اتاق منو مسیح مشترک بود نشسته بود و قهوه ام رو کم کم میخوردم.. ساعت نزدیک دو نصفه شب بود..

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.8 / 5. شمارش آرا : 19

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

نمایش بیشتر

sety

اے کــاش عــشــقـღ را زبــان ســخــن بــود
اشتراک در
اطلاع از
guest
1 دیدگاه
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
دکمه بازگشت به بالا
1
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x