رمان آتش

رمان آتش پارت 38

4.6
(38)

از آن سمت مهدیه هم استرس داشت.. تو ماشین پر قدرت گفته بود میخواهد دختری که چشم مسیح را گرفته شناسایی کند.. اما چه جوری اش را حودش هم نمیدانست.. برادرش تا به حال دختری را در زندگی اش حتی برای رفع نیازش راه نداده بود.. چطور باید سلیقه اش را میدانست خودش هم نمیدانست..

انقدر ذهنش درگیر بود که توجهی به راهروی کوتاه پر عکسی که از آن گذر کرده بود نداشت.. اگر نگاهی به عکس ها مینداخت قطعا سلیقه برادرش را سه سوت میشناخت..
همگی توی پذیرایی جمع شده بودن.. پسر ها بار ها خواهر های مسیح را دیده بودند.. دخترا هیجان زده بودند از دیدن مهدیه..

دختری با چشم و ابروی سیاه و موهای وز مانند مشکی اش جلوی مهدیه پرید.. لبخند گشادی زد و روبه مهدیه گف: سلااام.. من آرامم..خیلی دووست داشتمم خانوااااده ی مسیح رو بببینمم.. والا از بس که این مسیح تو داره نگفته بود خواهر به این جیگری داره.. بخدا اگه پسر بودم خودم میگرفتمت..

تو همان نگاه اول فهمید اسمش متناقض با شخصیت اش است.. لبخندی زد و دست آرام را که به سمتش دراز شده بود را فشرد.. خواست جوابش را بدهد که دختری بوری گف: آرام بزار بیاد بعد تو انقدر زر زر کن.. آخه چرا نیاومده طرف رو به رگبار میبندی.. همین کارا رو کردی عماد ولت کرد دیگه..

خب پس آرام از لیستش حذف بود.. آرام برای دخترک زبانی در اورد و چشمانش را چپ کرد.. دخترکی که موهای طلایی و چشمان آبیی به شدت زیبایی داشت گف: من آریسام..

مهدیه با اوهم دست داد و ابراز خوشبختی کرد از دیدنش.. آریسا بشدت جذاب بود و زیبایی خاصی داشت و میتونست شخص مورد نظر مسیح باشد اما مسیح گفته بود او خاص است.. به نظرش بیشتر از ظاهر منظور مسیح باطن شخص بوده..

دو قلوها با او دست دادند و کمی سر به سرش گذاشتند که ببینند مهدیه میتواند در نگاه اول آن دورا تشخیص دهد یا نه..

آنها نمیدانستند مهدی و مهدیه زمانی که کودک بودند چهره شان شبیه هم بود و وقتایی که مهدیه موهایش را کوتاه میکرد لباس هایشان را باهم عوض میکردند و به همین دلیل مهدیه خیلی سریع تفاوت هایشان را یافت..

گیسو چهره شرقی زیبا و دلنشینی داشت.. اما از نگاه های دیاکو به او به گیسو فهمید او شخص مورد نظر نیست..

دختر ها داشتند بدون وقفه باهم صحبت میکردند.. اما مهدیه دنبال شخص بود..
به نظرش آریسا بهترین گزینه بود..
نگاهی به مسیح کرد که منتظر او را نگاه میکند..
تصمیم گرفت با چشم به آریسا اشاره کند تا مسیح بفهمد او شخص مورد نظر را پیدا کرده که یه دفعه صدای جذابی بلند گف: دخترا بسه.. قطعا خواهر مسیح مثل من پوستش کلفت نشده که با شنیدن زر زرای شما فرار نکنه..

آریسا و آرام اخم کردند.. پسرا خندیدن.. و گیسو و دوقلو ها لبخند محوی زدند..

سرش را به سمت دخترک چرخاند و احساس کرد کسی زیبا تر از او در دنیا نیست..
چشمانش رنگارنگ دیده میشد.. موهایش زیبا و پر از پیچ و تاب های دلربا بود.. صورتش اورا بیست ساله نشان میداد در حالی که مطمئن بود بیشتر داره.. هیکلش فوق العاده بود.. او که زن بود اورا تحسین میکرد چه برسد به مرد ها.. تنها چیزی که کمی در ذوق میزد بی حسی چشمانش بود.. هیچ حسی در چشمانش موج نمیزد..

در همان حال که دستش را به سمت مهدیه دراز کرد گف:آترا سعادت هستم.. به ویلای ما خوش اومدید.. امیدوارم تا آخر تعطیلاتتون از دست این دیوانه ها زنده بمانید..

تیکه می انداخت اما باز هم حسی از صدایش پیدا نبود.. حتی ذره ای شیطنت.. با او دست داد و خوشبختمی زمزمه کرد..

خودش بود.. مطمئن بود..

چشمانش خاص و زیبا بود..
چهره اش دلفریب و صد البته خاص بود و مشخص بود کاملا طبیعی است.. بدون هیچ عملی..
اخلاقش هم بشدت خاص بود.. بی تفاوتی و حتی مقدار کمی سردی از او دریافت میکرد که هر آدمی تو برخورد اول سعی در پنهان کردنش دارد..
این دختر کاملا در آن جمع شلوغ مثل یه وصله ناجور به نظر میرسید..
شاید گیسو هم ارام و کم حرف باشد اما این کم حرفی تو ذات اوست.. نمیدانست چرا عجیب حس میکرد این سکوت و بی تفاوتی اش در ذات او نیست..
نقاب..
این تنها کلمه ای بود که در رابطه با این دختر خاص مطمئن بود صحت دارد..

نگاهی به مسیح انداخت و مسیح فهمید نفس هم اورا مجذوب و کنجکاو کرده.. دخترک بی نهایت زیبا شده بود و این زیبایی اش دل مسیح را به بازی در میاورد.. خدا به دل مسیح رحم کند..

دانیار که کنار مهدیه نشسته بود با دیدن نگاه کنجکاو اش نسبت به آترا در گوش مهدیه زمزمه کرد: خدایی این آترا خانوم چی داره که خاندان رادمنش جذبش میشن؟؟ ما که جز اخم و بد اخلاقی و جدی بودن چیزی ازش ندیدم.. مگه چی بشه افتخار بده لبخند بزنه.. نمیفهمم مسیح چطور میتونه انقدر با این دختر وقت بگذرونه..

مهدیه جوابش را داد: تو مو بینی و میسح پیچش مو..

دانیار نفهمید مسیح دقیقا چه چیزی را دیده که او نتوانسته ببیند.. شاید همان چیزی که او در آریسا دیده بود مسیح در آترا دیده باشد.. نمیدانست.. همبازی دوران کودکی و یار دوران نوجوانی و رفیق شفیق مسیح بود و رادمنش ها را سالها بود میشناخت اما از طرز فکر خاندان راد منش سر در نمی اورد..

***

زود تر از هر روز دیگه بیدار شده بود.. با اینکه دیشب تا دیر وقت همه کنار هم نشسته بودند و میگفتند و میخندیدند اما حال خواب جوری از سرش پریده بود که چشمانش حتی برای ثانیه ای روی هم نمیرفت.. نگاهی به مسیح که با بالا تنه لخت و به شکم کنارش خوابیده بود کرد.. مسیح از بچگی از لباس متنفر بود و مادرش هر کاری کرد آدم نشد.. مسیح بود دیگر..

از جایش بلند شد و با دیدن ساعت که عدد نه را نشان میداد مطمئن شد همه خوابند.. تصمیم گرفت کمی در حیاط قدم بزند..

حیاط سرسبز و زیبایشان حال آدم را خوب میکرد.. به خودش که آمد دید پشت ساختمان است و در کنار درختان آنجا ساختمان چوبی ای قرار دارد و صدای حرف زدن می آید..

نزدیک تر که شد با نگاهی درون ساختمانی که درش باز بود فهمید آنجا اسطبل است و آترا دارد با اسب هایش حرف میزند و یال هایشان را شانه میزد..

– آخ اخ آذرخش.. اگه بدونی کارن چی زر زر میکرد.. مرتیکه خل مشنگ قزمیت.. آخه یکم از مخش استفاده نمیکنه آذرخش.. حالیش نیست.. ای کاش یه خری می اومد میزد توسرش که مرتیکه گاو انقدر اون نامزدت رو دق نده.. اگه خاله بود دخلش رو میاورد مگه نه طوفان؟؟ هر ماموریتی که میره سمانه زنگ میزنه کلی گریه میکنه اگه دیگه برنگرده چی.. چی میشد ول میکرد اینکارو میچسبید به شرکت؟؟ والا منکه بجز اون کسی رو ندارم… طوفان راست میگی هااا سامی هست ولی چه بودنی؟؟ چند ساله ندیمش؟؟ دست و دلم نمیره برم اونجا..

مهدیه احساس کرد زشته که اونجاوایساده و داره به حرفاش گوش میده..
+ سلام..
سر دخترک به سمتش چرخید..
امروز با بافت توسی ای که تن دخترک بود رنگ چشمانش خاکستری تر شده بود.. شبیه جنگلی که آتشش تازه خاموش شده و دود میکند..
آترا لبخند بی احساسی زد.. یک لبخند برنامه ریزی شده..
– سلام چه سحر خیز..
+ برای خودمم عجیبه.. فک کنم سرجمع شش ساعت هم درست نخوابیدم..
– جاتون عوض شد بد خواب شدین؟؟
مهدیه مثل همیشه سرشار از انرژی بود.. اصلا شبیه یک زن بیوه نبود..
+ نه.. معمولا وقتی پر انرژی ام نمیتونم بخوابم..راستی آترا یعنی چی؟؟
– آتش.. قبلا یه سری ها به ماه آذر هم میگفتند..
+ اوو.. چه قشنگ.. تا حالا همچین اسمی نشنیده بودم.. پدر مادرت از کجا همچین اسمی رو پیدا کردند؟؟

دخترک نگاه از مهدیه گرفت با یالهای طوفان مشغول شد و در همان حال جواب داد: مامان بابام اسمم رو نفس گذاشتن.. خودم بعدا عوضش کردم..

+ چرا؟؟ نفس اسم خیلی قشنگیه.. من میخواستم اسم دخترم رو بجای آرمیتا بزارم نفس.. اما خب مهدی وقتی فهمید خیلی مسخره کرد و از تصمیمم برگشتم..
– اسم قشنگیه اما من لیاقتش رو ندارم..
بعد خیلی حرفه ایانه بحث را پیچاند..
– اسب سواری بلدی؟؟

+ نه.. عشق علی و مسیح بود.. مسیح برای همه ما متفاوته.. وقتی بدنیا اومد درسته همه مون زیر ده سال بودیم اما میفهمیدیم یه چیزایی.. ته تغاری بود.. اخلاقاش از بچگی خاص بود و همین باعث شد برای همه مون متفاوت باشه.. هر کدوممون مجبورش میکردیم یه بخشی از علاقه مارو یاد بگیره تا همراهمون باشه.. همراه بودن با مسیح رو دوست داشتیم.. هنوزم داریم..

مهدیه پر حرف بود.. شبیه نفس هیفده هیجده ساله..

دخترک لبخندی زد و گف: همراهی و وقت گذروندن بامسیح واقعا لذت بخشه..

مهدیه هومی گفت و سکوت کرد..

دودل بود از گفتن حرفش اما در نهایت تصمیم به صحبت گرفت: آترا یه چیزی میگم نارحت نشو.. به عنوان کسی که سالها سعی کرد تا خانواده اش نفهمن چه زندگی نکبتی داره بهت میگم.. نقاب زدن اصلن خوب نیست..

سر آترا به ضرب سمت مهدیه چرخید جوری که صدای مهره های گرنش را مهدیه هم شنید..
بهت زده زمزمه کرد:
– شما خواهر برادر چتونه دقیقا؟؟
زمزمه اش آهسته بود اما مهدیه شنید..
+ هیچی مون نیست.. فقط شاید از مامان یاد گرفتیم زیادی دقیق باشیم..
این دقیق بودن خوب بود یا بد؟؟!
تنها گذر زمان آن را معلوم میکرد..

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.6 / 5. شمارش آرا : 38

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

نمایش بیشتر

sety

اے کــاش عــشــقـღ را زبــان ســخــن بــود
اشتراک در
اطلاع از
guest
4 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
arghavan
arghavan
پاسخ به  sety ღ
9 ماه قبل

من هردوتاش رو دوست دارم
هم از زبون راوی بنویس هم شخصیت ها

نویسنده ✍️
9 ماه قبل

خیلی قشنگ بود عزیزم😍👏🏻
به نظرم از زبان سوم شخص بنویسی بهتره چون اینجوری تمام حالات رمان رو بیننده میفهمه و حس میکنه🧡

دکمه بازگشت به بالا
4
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x