رمان آتش

رمان آتش پارت 47

4.8
(65)

و اما مسیح و نفس..
روز به روز به هم نزدیک تر شدند.. زیر و بم هم را فهمیدند.. آترایی که هر روز بیشتر از بین میرفت و نفسی که تا متولد شدن دوباره اش چیزی نمانده بود.. و مسیحی که روز به روز بیشتر و بیشتر شیفته دخترک میشد..
در نهایت سرنوشت چه خوابی برایشان دیده؟!

یه لحظه تصور کنید..
فکر کنید شما و دختر موردعلاقه تون تو یه ویلا تنهایین..
از پله ها پایین میای و میبینی دخترک پشت به تو روی صندلی چرمی پشت پیانو یاماها نشسته و انگشتانش آماده رقص اند..
چه تصویر دل نشینی است برای مردی عاشق..

از آن سمت تو فکر نفس سعادت فقط آهنگی از ابی بود که بشدت او را یاد سرنوشت خودش می انداخت..

نمیدونم تا به حال دقت کردین یا نه اما بعضی از آهنگ های قدیمی مثل باتلاق میمونن! اگه توشون گیر کنی دیگه نمیتونی بیای بیرون..

همین اتفاق هم برای نفس افتاده..
حرکت انگشتان نفس نفسِ مسیح را در سینه حبس کرد..
صدای فوق العاده اش باعث شد چیزی در مسیح بیشتر به وجود دخترک وابسته شود..

“” از فتـــح یه بوســـه میـــام
آتـــش فشــونــه توو صـــدام
بیتـــاب رقــصـــم زیــــرِ بــارووون
با مـن بیـــا ایـن حـــال خـــوبـــو
خــورشیـــدِ در حـــالِ غـــروبـــو
از راهِ رفتـــه برنـــگـــردون “”

مسیح نا خود آگاه قدمی به سمت نفس و پیانو و صدای خوشش برداشت..
صدای نفس او را سحر کرده بود..

“” امشـــب تمـــام فرصـــــــــت ماســـت
پـــایـــان خوب قصـــه ایــنــجــاســـت
مـــاهـــو بـــرات
پـــاییـــن میــــــارم “”

احساس میکرد اگر نفس از او بخواهد ماه که سهل است کل کهکشان راه شیری را برایش می اورد تا شاید کمی این غم درون صدایش از بین برود..
آخ که غم درون صدای دخترک جگر مسیح را میسوزاند..

“” اگــه رو مــوهـــام بـــرف نشستـــه
هـــنـــوز تــوو ایــن سینـــه ی خــــســتـــه
یــه قـــلـــب هیـــجده ســـالـــه دارم “”

خاطرات نفس به او هجوم اوردند..
یادش بود..
تک تک لحظه ها..
تک تک خاطراتشان..
از هیجده سال اول زندگی اش اندازه یه عــــــمــر خاطره دارد..
روزی نواختن این آهنگ را بخاطر پدرش که عاشق ابی بود یاد گرفت و حال هر سال در سالگرد مرگشان ناخود اگاه به سمت پیانو کشیده میشد و مینواخت..
هر سال همین امشب را نفس میشد..
تا خرخره میخورد و مست میکرد تا شاید یادش برود..
اما چه از یاد بردنی بود؟؟
چیزی جز فراموشی این هیجده سال را پاک میکرد؟؟
شاید حتی فراموشی هم نتواند آن را پاک کند از بس که درون ذهنش پر رنگ است!!!

“” فـــردا بـــازم از ســــــرِ نــو
مــن و جـــهــــان بــــدونِ تــــــو
بــازم مــن و آوارِ انـــــــــــــــــــــدوه
اونـــــــــدوهی هم انـــدازه ی کـــــــــــــوه
انــــــدوهِ خــاکـــی غــــرقِ خـــــون
خونـــه ای افتـــاده توو زنـــــــــدون””

و به راستی که چه کسی میتونه این حجم از اندوه نفس را درک کند؟؟
چه کسی میفهمید از دست خانواده ات و بعد رفتن تنها کست به زندان در فاصله چند ماه چه دردی دارد؟؟
چه کسی جز مسیح با اینکه این چیز ها را تجربه نکرده بود میتوانست نفس را بفهمد؟؟؟

“” از خـــونـــه ای ویـــرون میــام
خـــونــ میپـــوشـــونه ردِ پـــام
پشـــتِــ ســـرم درهـــای بستـــه اســـت
پشـــتِــ ســـرم آتیــــــش و رگبـــار
پشـــتِــ ســـرم صـــد چـــوبـــه ی دار
پشـــتِــ ســـرم تـــاریـــخ خـــستـــه اســـت””

این آهنگ پیش از حد شبیه زندگی نفس نبود؟؟!!
خونه ای ویرون..
خون خانواده اش..
آتــیــش..
تاریخ خسته یا همان خاطراتش..
ابی داشت زندگی نفس را میخواند..
مسیح جمع شدن اشک را پشت پلک هایش احساس کرد..
کی میگه مرد گریه نمیکنه؟؟
مرد هم گریه میکنه..
گریه میکنه به خاطر حجم درد و غمی که تو صدای دخترکی است که سنش هنوز به سی سال نرسیده..
دختری که تعریف شیطنت هایش را شنیده..
شیطنت هایی که آتش آن را سوزاند..
آتش همه وجود دخترک را سوزاند..
شاید هنوز هم میسوزاند..
به نظر شما حال این دختر نباید باعث جمع شدن اشک پشت پلک های مسیح شود؟؟

“” مــــــنــــــو بـــگــــــیر از دردمــ امـــشــــــبــــ
بـــایـــد به تــــــو بـــرگـــردمــ امشــــــبــــ “”

مسیح میتونست کاری کنه کمی این درد کم شود؟؟
ای کاش که میتوانست..
سنگینی باری به عظمت جــهــان را بر روی شانه اش حس میکرد..
نفس این جمله را با یک حالت التماسی خاصی بیان کرد..
انگار واقعا از مسیح میخواست این درد را از او دور کند..

“” لـــمــــــسِ تو یـــعـــنـــی کـــشـــفِ رویـــــــــا
با من بـــمـــون تا اوجِ خـــواهـــشــــ
تا بـــهـــتـــریـــن فـــصـــلِ نـــوازشــــ
بـــذار که دیـــــــــر حـــس بشه فـــــــــردا “”

ای کاش ده سال پیش هیچ وقت این شب صبح نمشید..
صبح نمیشد تا روز قبل از یلدا آتش به زندگی اش بیافتد..
چرا قدر لحظه لحظه هایش را ندانست؟؟ چرا؟؟!!!

“”فـــردا بازم از ســـرِ نـــو
من و جـــهــــــان بدونِ تـــو
بـــازم من و آوارِ انــــــــــــــــــدوه
انـــــدوهــــی هم انـــدازه ی کــــــــــوه
انـــــدوهِ خــاکـــی غــرقِ خـــــــــون
خــونــه ای افتــاده توو زنـــــــــدون””

<>

مسیح حاضر بود همه چیزش را بدهد تا این اندوه سنگین دخترک کمی سبک شود..
از پشت دخترک را در آغوش کشید..
دستانش را روی شکم نفس قرار داد و چکیدن قطره ای روی دستش را حس کرد..
دخترک سرد و بی احساس روز های اول داشت گــریــه میکرد!!!!
کــی باورش میشد؟؟!!
بلافاصله دستش را از شکم نفس برداشت و بازو هایش را گرفت و دخترک را مجبور کرد به سمتش برگردد..
دیدن چشمان سرخ نفس و پلک های خیسش حالش را دگرگون کرد..
سر دخترک را محکم به بدنش چسباند.. روی عضله های شکمش..
نفس چنگی به پیراهن مسیح زد..
اولین بار بود که در همچین شبی تنها نیست..
همیشه در اتاقش را قفل میکرد و کارن مجبور میشد تنهایش بگذارد..
مسیح صدایش زد..
پر از التماس..
پر از خواهش..
پر از تمنا..
او آترا را ترجیح میداد به این موجود شکستنی..
نمیدانست چی کار کند و تنها توانست صدایش بزند..

*****
در اصل این پارت و پارت بعدی رو میخواستم تو یه پارت و با هم بزارم اما چون بازدید های پارت پیش هنوز پایین بود دو تیکه اش کردم🙂
دوست دارم نظرتون رو راجب این پارت بدونم💖

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.8 / 5. شمارش آرا : 65

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

نمایش بیشتر

sety ღ

اے کــاش عــشــقـღ را زبــان ســخــن بــود
اشتراک در
اطلاع از
guest
26 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
نویسنده ✍️
8 ماه قبل

عالی بود عزیزم عالی👌🏻👏🏻

نمیدونم من فقط ذوق کردم برای عشق مسیح و نفس یا بقیه هم همینجورین😟💓

لیکاوا
لیکاوا
پاسخ به  نویسنده ✍️
8 ماه قبل

منم هستم✋

نویسنده ✍️
پاسخ به  لیکاوا
8 ماه قبل

💃💃🤝🏻🤝🏻

لیکاوا
لیکاوا
پاسخ به  نویسنده ✍️
8 ماه قبل

🤝🤝🤝💃💃💃

نویسنده ✍️
پاسخ به  sety ღ
8 ماه قبل

فدات بشم امروز پارت گذاشتما کامنت یادت نره😉

arghavan H
8 ماه قبل

کی پارت بعد رو میذاری؟؟؟
تورو خدا زود تر بذااااارررر🥺🥺🥺

arghavan H
پاسخ به  sety ღ
8 ماه قبل

خوبه خودت میدونی😂😂😂

لیکاوا
لیکاوا
8 ماه قبل

وووییی عشقشون خیلی کیوته💞💞 ، لطفا زود پارت بزار

𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
8 ماه قبل

میگم ستی میتونم قد و وزن تو رو هم بدونم🤣🤣😅😅؟

𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
پاسخ به  sety ღ
8 ماه قبل

دارم تصورتون میکنم عه🤣
من قدم فکر کنم ۱۶۳ یا ۱۶۴ باشه وزنمم ۴۷

𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
پاسخ به  sety ღ
8 ماه قبل

واقعا؟ 🤣
من لادن خواهرم قدش ۱۶۱ اینا باید باشه وزنشم ۳۹ بخاطر همین خیلی لاغر نیستم😐😅

𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
پاسخ به  sety ღ
8 ماه قبل

😊😅😀

𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
پاسخ به  sety ღ
8 ماه قبل

🤣🤣 ممنون کامل تصورت کردم😅🤣
ولی خوشبحالت من عاشق پوست سفیدم خودم سبزه هستم

𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
پاسخ به  sety ღ
8 ماه قبل

بهت پیام دادم برو اونجا حرف بزنیم تا زیر رمانت کم چرت و پرت بنویسم🤣🤣😅

نویسنده ✍️
پاسخ به  sety ღ
8 ماه قبل

وای منم تصور کردم قیافه دلنشین و بانمکی داری مطمئنا🙃

دکمه بازگشت به بالا
26
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x