رمان آتش

رمان آتش پارت 48

4.9
(24)

مسیح صدایش زد..
پر از التماس..
پر از خواهش..
او آترا را ترجیح میداد به این موجود شکستنی..
نمیدانست چی کار کند و تنها توانست صدایش بزند..
– نفس..
+ من خیلی تنهـام مسیح.. ای کـاش.. ای کـاش هیـچ وقت فردا صبح نشه..
حتی خودش هم نمیدانست چرا فردا صبح نشود اما گفت و گریه بی صدایش با صدا شد..
مسیح جلوی پاهایش خم شدو زانو هایش را روی زمین گذاشت و سرش را دقیقا مقابل سر نفس نگه داشت و گف: نفس آروم باش..
دست های دخترک را محکم گرفته بود..
– نفس من پیشتم.. من همیشه پیشت هستم..
دخترک با چشمان قرمزش در چشمانم مرد تازه وارد زندگی اش نگاه کرد و گفت..
چیز هایی که سالها نگفته بود..
از صندلی بلند شد و کنار مسیح روی زمین نشست..
در اصل خودش را از صندلی روی زمین انداخت..
تصمیمش برای گفتن همه چیز در پنج ثانیه گرفته شد..

+ یه روز قبل از یلدا بود..
صدایش خش دار بود و به زور بغضش را کنترل میکرد..

+ همه طبق همیشه شب یلدا رفته بودیم ویلای خاله نسرین تو دماوند.. اونجا فوق العاده بود میدونی.. گفته بودم که عمو حمید خودش اونجا رو طراحی کرده بود.. طراحی اینجا هم کار اونه..

هق هقش مانع تکمیل بعضی از جملاتش میشد..

+قرار بود… قرار بود یه شب یلدای معمولی باشه… از.. از دو شب قبل رفته بودیم اونجا.. روز قبل از یلدا… همون روز شوم.. من و کارن و سامی رفتیم تا دشتی که بالاتر بود قدم بزنیم.. رفتیم و موقع برگشت دیدیم دود از جایی نزدیک ویلا میاد.. فک کردیم کامراد زود تر بساط کبابا و جوجه ها رو راه انداخته.. خدای من.. نمیدونم چرا اما نفهمیدیم این حجم از دود مال کباب نیست.. مــســیــــــح..

مسیح را با درد صدا زد..
باغم عمیقی که درون صدایش بود…
همین نوع صدا کردنش دل مسیح را خون کرد..
نفس دخترک در نمی آمد..
نفسِ بی نفس.. چه ترکیب عجیب و حتی مسخره ای..
مسیح اسپری اش را از جیب شلوارنفس بیرون کشید..
چند پاف اسپری کرد و نفسی که برگشت…
خواست بگوید بی خیال.. ادامه نده.. اما چشمان نفس مصمم بود و مسیح چیزی نگف…
شاید این تعریف کردن ها کمی داغ دلش را آرام میکرد..

+ ویـــلا بود مسیــح..

این مسیح را با سوز گف.. با صدایی که رو به خاموشی میرفت..

+داشت مـــیــــــســـــــــوخـــت.. از در ورودی حیاط نمیشد وارد شد چون یکی از درختای طاق وروردی آآآآآآتتتتیــششش گرفته بود..

هقی زد.. حتی نمیتوانست درست کلمه آتیش را بیان کند..
مسیح پاف دیگری از اسپری را درون دهان نفس خالی کرد..
درحد چند دقیقه سکوت کرد و کمی که آرام شد ادامه داد..

+همسایه ها آتش نشانی رو خبر کرده بودند.. همزمان با ما رسیدند.. میدونی چند دیقه طول کشید تا فهمیدم چی شده.. درست وقتی فهمیدم که یکی از همسایه ها به یکی دیگه گف همه شون اون توان.. تا اون لحظه منتظر بودم سه قلو ها بیان بگن شوخی کردیم اما شوخی نبود..

اشک هایش چکید..

+ میخواستم برم مسیح.. میخواستم برم پیششون و منم تو آتیش بسوزم.. میخواستم برم.. حتی شاید چند قدم هم برداشتم که برم.. یادم نیست.. اما سامی و کارن منو محکم گرفتن.. اونا قوی تر از من بودند.. امیدوار تر.. اما من خودم رو باخته بودم.. میدونی نمیدونم صدای جیغ ها و گریه های خودمه که تو گوشمه یا مال خانواده ام.. دیدن ســــــوخـــتن ویلایی که عمو با عـــشــــــق برای سالگرد ازدواج شون درست کرده بود یه درد بود بوی گوشت سوخته یه درد.. میدونی شاید یکمم امید داشتم.. شاید خودم رو باخته بودم اما نیم درصد میگفتم شاید شوخی پسر هاست.. الان خاله میاد یه پس گردنی میزنه به سه تاشون و میگه چرا گند زدین به ویلام.. حتی تو ذهنم گذشت چطوری بهش بگیم ویلاش ســـــــــوخـــتـــه؟؟؟

نفس اشک ریخت..

مسیح هم نتوانست جلوی اشکهایش را بگیرد..

چطور این دختر پس از این همه درد انقدر قوی بود؟! مسیح با شنیدن حرف هایش و تصور این اتفاق برای خانواده اش شکسته بود.. چه برسد به دیدن و تجربه کردنش..

+ امبولانس رسید.. به زور منو سوار امبولانس کردن تا نبینم.. اما دیدم.. از پنجره آمبولانس دیدم بدن های سوخته شون رو بیرون اوردن.. سامیار کارن رو برد.. همیشه بلد بود محافظت کنه.. فکرشم نمیکرد من از پشت پنجره به تماشاشون نشسته ام.. نه خودش جنازه ها رو دید نه کارن اما من دیدم مسیح..

هق ریزی زد.. شکل گیری اون صحنه درون ذهنش تمام توانش را غارت کرده بود..

+غیر قابل تشخیص بودن.. قبلش فقط مامان و خاله نسرین رو نمیشد تشخیص داد اما حالا هیچ کدومشون رو نمیشد تشخیص داد.. میدونی درد اور ترین چیزی که شنیدم چی بود؟؟ چیزی که به تصمیم همسایه که دوست خاله اینا بود به کارن و سامیار نگفتن.. داییم رو یادته؟؟ گفتم زنش حامله بود؟؟ انگار همون وقتی که خونه آتیش میگیره از استرس کیسه آب زن دایی پاره و میشه و کوهیار به دنیا میاد..

هق هقش دوباره اوج گرفت.. از فکر و تصور اینکه دایی اش چه زجری کشیده که نتوانسته زن و بچه اش را نجات دهد..

شاید پدر و مادرش کمی آرامش بیشتری داشتن از فکر سلامت بودن فرزندشان اما درد دایی اش.. درد خاله نسرین و عمو حمیدی که نتوانستند سه قلوها را نجات دهنند.. درد خاله زرینی که داشت عروس میشد..

اصلا قلبش بخاطر درد آنها بود که آن روز ایستاد..

+ دایی ام کوهیارش رو دید و رفت.. همین شنیدن اینکه نوزادی هم تو آتیش بود حالم رو بد کرد و باعث شد تو هیجده سالگی سکته رو بزنم.. میدونی تا اون لحظه فکر کردم یه شـــوخـــیـــــــــه.. حتی جسد ها رو هم شوخی میدونستم اما یه نـــوزاد.. کـوهیار.. کسی که نیومده شده بود جان دایی سورن.. هیچ کس حتی کامی ها هم باهاش شوخی نمیکردن.. شنیدن اون حرف باعث شد مطمئن شم شوخی نیست..اونجا بود که باورم شد خانواده من زنــــــــــــده زنــــــــده ســــوخــــتــــــــن..

دردش یکی دوتا نبود که..

در عرض یه پلک برهم زدن خانه شان را در آتیش پیدا کرده بود و صدای جیغ هایشان را میشنیده..

همچین صحنه ای تو تلخ ترین فیلم ها هم یافت نمیشه..

+درد داشت مگه نه؟؟ من فقط یکی بار وقتی تنها بودم دستم رو با قابلمه سوزانده بودم و از شدت سوزش ساعت ها گریه کرده بودم تا مامان برگرده و بهم پماد بده.. وقتی تو آتیش باشی و کل بدنت در حال سوختن باشه چقدر درد داره؟؟!!

این جمله ها را با تن صدای آرام تر و پر درد تری گف..

مسیح پلک هایش را محکم برهم فشار داد.

تصورش هم برایش دردناک بود..

چه زجری کشیده این دخترک کم سن و سال..

ای کاش های ذهنش پر رنگ تر شد..

ای کاش میتوانست آن روز را از ذهن دخترک پاک کند..

+میدونی مسیح وقتی چشم باز کردم تو بیمارستان بودم با دردی وحشتناک سمت چپ سینه ام و امید به خواب بودن.. با دیدن سفیدی موهای سامی مطمئن شدم خواب نیست.. من فقط هیجده سالم بود مسیح.. درست تو سنی که پر از امید و شور و شوق بودم همه چیز سوخت.. صحنه هایی که اونروز دیدم هنوزم که هنوزه کابوس شبامه.. با قرص خوابای قوی میخوابم تا نبینمش..

نفسی گرفت و گف: میدونی چی درد داشت؟؟ اینکه آتیش سوزی عمدی بود!!!!

مسیح ساکت ماند..
در اصل کلامی برای گفتن نداشت..
کسی به عمد خانواده اش را کشته بود؟؟؟
نفس دیگر اشک نمیریخت..
ناگفته هایی که برای هیچ کس نگفته بود را به این مرد گفته بود..
باید ادامه اش را میگفت مگر نه؟؟ از هم خون زخم خوردن بد دردی است..

+ کیف پولش کنار در افتاده بود.. شوهر دختر عمه ام.. علی.. فاطمه همیشه به زندگی ما حسودی میکرد.. علی دیوونه بود… میگم دیوونه چون قبلا تو تیمارستان بستری بوده.. فاطمه رو به زور شوهر میدن به علی.. فاطمه انگار باهاش سرد بوده و علی فکر میکنه اگه خانواده ام رو زمین بزنه فاطمه دوسش داشته میشه آخه چند بار فاطمه با حرص گفته دوست داره داییش که میشه بابام بمیره… اولش نمیخواست قبول کنه اما وقتی عمدی بودن آتش سوزی معلوم شد به ناچار قبول کرد و گف نمیدونسته خانواده ام اون تو ان.. این چیزی بود که اون گف اما سامی و کارن معتقد بودن اون میدونسته و گرنه چرا باید در خونه از بیرون قفل میبود و روش کلید و حتی درخت روی طاق ورودی هم آتیش میگرفت؟؟

مسیح نتوانست چیزی بگوید..

اصلا چه باید میگفت؟؟

مادرش معتقد مسیح محکم تر از بقیه فرزندانش است.. منطقی تر است و در شرایط سخت بهترین تصمیم را میگیرد..
کجا بود که ببیند پسرش دارد زیر بار غصه های دختر موردعلاقه اش له میشود..

+ دادگاه حکم قتل غیر عمد داد با اینکه عمد بود.. عمه هام و دختر عمه هام میدونستن ما یلدا ها اونجاییم.. علی هم فرصت نکرد سامی و کارن رو راضی کنه مقصر نیست تا کدورت ها رفع بشه.. یه هفته هم از دادگاه نگذشته بود که با سامی تو خیابون تصادف میکنه.. از اون تصادفای عمدی که به قصد کشتن میزنن.. اینو پلیس هم تایید کرد.. سامی اگه راننده حرفه ای نبود حتما مرده بود.. اونجا باهم درگیر میشن و علی میگه میخواستم تو رم بفرستم پیش خوانواده ات همون طور که اونا رو زنده زنده سوزونده.. رسما با حرفاش گف که قاتل خانواده مونه.. سامی هم هلش..

جمله اش نصفه ماند..

دستان نفس میلرزید..

حالش خوب نبود..

ده سال بود که حالش خوب نبود..

+ داداش خود دار من.. ببین چی بهش گفته که سامی که حتی وقتی غیرتی میشد کسی رو نمیزد هلش داده.. ضربه مغزی شد.. چند نفر از کسایی که اونجا بودن شاهد شدن که علی تحریکش کرده بود و عمدی نبوده و با یه سری مدارک پزشکی که نشون دهنده افسردگی سامیار که تو این چند وقت مبتلا شده بود داداگاه حکم قصاص نداد و دوازده سال زندان براش برید..

دوباره نفس به هق هق اقتاد.. برای برادرش اشک میریخت یا خانواده اش؟؟ شاید هم تنهایی خودش؟؟

+دیوونه شدم.. در عرض یک ماه هم خانواده ام از دست رفت هم برادرم از تر از جانم.. مجبور شدم بیام عمارت سامی.. خونه خودمون هر جا رو نگاه میکردم خانواده ام رو میدیدم.. کارن رو مجبور میکردم بره.. ساعت ها تو اتاق بودم.. بیرون که میرفتم مامان رو صدا میزدم تا بیاد بگه “چی میخوای صداتو انداختی پس سرت..” الکی گریه میکردم تا بابام بیاد بگه “چیشده دختر خوشگلم؟؟ کی اذیتت کرده؟؟”” موهام رو افشون میکردم تا سامی غر بزنه” جمع کن اون جنگلوو”” اما هیچ خبری نشد..

+مسیح من یه سال تو انتظارشون ســـوخـــتم.. میدونی خونه خالی یعنی چی؟؟ میدونی وقتی به اصرار کارن بیرون رفتم و وقتی برگشتم منتظر استقبال کسی بودم اما خبری نشد چه حسی داشتم؟؟؟ میدونی وقتی از خواب پا میشدم منتظر بوی خوش غذا های مامان بودم اما بینیم فقط بوی دود و گوشت سوخته رو هی برام پخش میکرد چه حسی داشتم؟؟هنوزم که هنوزه منتظرم مسیح.. وقتی میرم سری به خونه خودمون بزنم منتظر شنیدن صدای مامانم.. منتظر دیدن بابا در حال روزنامه خوندن.. حتی منتظر پیچوندن با خاله زرین و رفتن خرید.. من هنوزم تو ذهنم باهاشونم.. کارن خیلی سعی کرد عادی شم.. مثل خودش اما نشد.. من احساساتی تر از سامی و کارنم.. نه اینکه اونا نشکستن هااا نه.. اونا تو سنی که من بودم نبودن.. من هنوز مستقل نشده بود.. من تمام زندگیم وصل خانواده ام بود.. اما اون دوتا هم به کمی دوری عادت کرده بودند هم احساسات و حساسیت ها دخترونه نداشتند.. میدونی من هنوزم منتظرشونم مسیح..

دستش را روی گونه اش کشید تا اشکش را پاک کند..

به سامی و کارن هیچ وقت نگفته بود هنوزم منتظر شنیدن صدایی شبیه صدای آنهاست..

جایی ته ذهنش بعد از ده سال نتوانسته بود ابدی بودن رفتن خانواده اش را بپذیرد..

لبخند تلخی زد و با چشمای پر از اشکش و دماغ قرمزش و مژه هایی که به خاطر گریه به هم چسبیده اند به مسیح نگاهی کرد و گف: میتونی همین حالا بیخیال هرچی که بینمون بوده شی و بری.. تو ام حسش کردی مگه نه؟؟

حق مسیح بود که دختر دیوانه ای که هنوز به فکر خانواده از دست رفته اش بعد از ده سال است را رها کند..

این فکر نفس بود اما مسیح این شکلی فکی نمیکرد..

مسیح سری تکان داد..

حسش کرده بود..

خوب هم حس کرده بود حس بینشان را..

+ من یکبار آسیب دیدم! خیلی بد … و هر چند ظاهرم بهتر شد اما درونم هرگز بهبود پیدا نکرد! حق داری بیخیالش شی.. اگه میخوای بری الان برو.. من یه دختر شکسته ام مسیح.. نفس رو خواستی.. نگاه کن به من..

دستان لرزانش را بالا گرفت..

+ نفس هیچ چیز جذابی نداره.. نفس همش تلخیه.. من مثل قبل نمیشم.. کابوسام برام میمونه.. کابوسای وحشتناک اون روز.. من یه آدم معمولی نمیشم.. قلبم مریضه ریه ام نصفه نیمه است.. روحم داغونه.. تو خیابون موهای هرکی رنگ موهای قرمز خاله نسرین باشه میرم دنبالش.. صدای گیتار که میشنوم نا خوداگاه صدای فوق العاده سه قلو ها تو گوشم پخش میشه.. آرایشگاه که میرم یاد خاله زرین میافتم.. هر جا بوی عطر گرمی حس کنم دنبال دایی میگردم.. صدای گریه نوزاد که میشنوم به صدای گریه کوهیار فکر میکنم.. به نظرت خیلی درد کشید؟؟ هر غذایی میخورم با دستپخت مامانم مقایسه میکنم.. نگام کن.. بعد از ده سااال کوچکترین چیز ها رو یادمه..از رنگ مو بگیر تا صدا و بوی عطر و دست پختشون.. باید فراموشم میشدن اما انقدر مرور کردم که جزیی از منن.. من بدرد نمیخورم مسیح..من کلکسیون بدی هام..

مسیح تو چشمان چند رنگش خیره شد..
دخترک درد داشت..
بد دردی هم داشت..
اما این باعث نمیشد مسیح دخترک را نخواهد..
نفس جان مسیح شده بود..

با لحن محکمی گف: احتمالا اولین باری که مشروب خوردی، گفتی این بد مزه ست.. حتما گفتی چرا آخه مردم این چیز بد مزه رو میخورن؟! یا وقتی اولین بار اسپرسو خوردی، گفتی چقدر تلخه.. یا وقتی سیگار کشیدی بدت اومده! ولی وقتی چندیم بار در معرضش قرار گرفتی کم کم از اون تلخی و اون مزه خوشت اومد.. آدمـــا هم همینن!

نفس عمیقی کشید و دستان نفس را درون دستان گرمش گرفت..

– تو شاید از دور تلخ و سرد و بی تفاوت و پر از چیزا منفی به نظر برسی اما در حقیقت هیچ کدوم اینا نیستی.. برام مثل شراب میمونی.. کنارت هیچی رو حس نمیکنم.. مثل قهوه هات خوش مزه ای.. مثل سیگار آروم میکنی.. تو فوق العاده ای نفس اما خودت خبر نداری.. مهم نیست بقیه چی میگین و چه نظری دارن.. تو برای من فوق العاده ای نفس..

این را گفت و دخترک لرزان را در آغوش کشید..

مسیح دوبار اسمش را به زبان اورد..
طبیعی بود که نفس قلبش انقدر تند بزند؟؟
طبیعی بود که لذت ببرد از صدا شدن اسمش؟؟
طبیعی بود که دوست داشت باز هم نفس صدا شود؟؟
ای کاش کسی بود تا به او میگفت این ها طبیعی است یا نه!!!!

****
فقط میگم امیدوارم دوسش داشته باشین❣

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.9 / 5. شمارش آرا : 24

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

نمایش بیشتر

sety ღ

اے کــاش عــشــقـღ را زبــان ســخــن بــود
اشتراک در
اطلاع از
guest
60 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
Sand Girl
8 ماه قبل

چقدر دلم برا نفس سووختت 🥺 🥺 🥺

نویسنده ✍️
8 ماه قبل

چرا آخه باید انقدر تلخ باشه😭😩😩
ستی میکشمت😤😤

نویسنده ✍️
پاسخ به  sety ღ
8 ماه قبل

خبیث😕😕

لیکاوا
لیکاوا
8 ماه قبل

😭😭😭اشکم درومد

نویسنده ✍️
8 ماه قبل

خب کجا بودیم😉

نویسنده ✍️
پاسخ به  sety ღ
8 ماه قبل

کجاش مزخرفه پسر به این خوبی😁

نویسنده ✍️
پاسخ به  sety ღ
8 ماه قبل

تک فرزند نیستم یه داداش بزرگتر از خودم دارم

نویسنده ✍️
پاسخ به  sety ღ
8 ماه قبل

والا داداش من که خیلی خوبه عین رفیق میمونیم برای هم با هم میریم بیرون همه فکر میکنند نامزدیم😂

آخرین ویرایش 8 ماه قبل توسط لیلا ✍️
نویسنده ✍️
پاسخ به  sety ღ
8 ماه قبل

نه بابا کلا اول اون بهم گفت برم آرایشگاه انقدر روشنفکره که😂😂
شمالیا همشون آزادن

نویسنده ✍️
پاسخ به  sety ღ
8 ماه قبل

تی جان قوربان😂😂

𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
پاسخ به  نویسنده ✍️
8 ماه قبل

🤣🤣

𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
پاسخ به  نویسنده ✍️
8 ماه قبل

خوشبحالت🥲💔

نویسنده ✍️
پاسخ به  𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
8 ماه قبل

الهیی😂😍
چی بگم به تو آخه….

نویسنده ✍️
پاسخ به  sety ღ
8 ماه قبل

خودت چی فکر کنم یه بار گفتی یه خواهر داری نه؟

نویسنده ✍️
پاسخ به  sety ღ
8 ماه قبل

من خواهر خیلی دوست دارم😟

نویسنده ✍️
پاسخ به  sety ღ
8 ماه قبل

نگو..نگو

حالا من هر وقت داداشم میره حموم میرم برقا رو خاموش میکنم تا صدای اعتراضش بلند شه روشنش میکنم
خبیثم

نویسنده ✍️
پاسخ به  sety ღ
8 ماه قبل

کرم دارم دیگه😂

نویسنده ✍️
پاسخ به  sety ღ
8 ماه قبل

🤝🏻💃💃

𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
پاسخ به  نویسنده ✍️
8 ماه قبل

😂💃

𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
پاسخ به  نویسنده ✍️
8 ماه قبل

داداش واقعا خوبه🥲
من داداشم فقط پنج سالش بود💔
من و لادن هنوز هضم اون اتفاق برامون سخته واقعا🖤

نویسنده ✍️
پاسخ به  𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
8 ماه قبل

وای خدای من یعنی…😥😥💔💔

مطمئنا واستون سخت بوده نمیدونم چی بگم واسه تسلی دادنت😔

𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
پاسخ به  نویسنده ✍️
8 ماه قبل

قربانت لیلا جانم🖤

𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
پاسخ به  sety ღ
8 ماه قبل

اره از من ۵ سال
از لادن ۳ سال
با پدربزرگم سر تصادف فوت کردن💔

نویسنده ✍️
پاسخ به  𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
8 ماه قبل

روحشون شاد باشه🖤💚

𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
پاسخ به  نویسنده ✍️
8 ماه قبل

ممنونم عزیز🖤

𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
پاسخ به  sety ღ
8 ماه قبل

🥲🤣🤣🤣💃

نویسنده ✍️
پاسخ به  sety ღ
8 ماه قبل

بخند وقتی میخندی میگم غصه رو بیخیالش

همه آهنگ ها رو تا همینجا بلدم😂

𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
پاسخ به  sety ღ
8 ماه قبل

با اینکه ۶ سال هم گدشته هنوز درکش برام سخته واقعا💔
آخه ۱۲ خرداد همون سال هم مادربزرگم که تموم بچگیم رو باهاش بودم فوت کرد اصلا حال هممون خیلی بد بود🙂🖤

𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
پاسخ به  sety ღ
8 ماه قبل

ممنونم ستی خوشگله🤣🖤

𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
پاسخ به  sety ღ
8 ماه قبل

🤣🤣🤣

نویسنده ✍️
پاسخ به  sety ღ
8 ماه قبل

بلی بلی
تپلویم تپلو صورتم مثل هلو
ادامه شو بلد نیستم🤣🤣