رمان آتش

رمان آتش پارت 49

4.5
(53)

# نفس!!

-به سرنوشت اعتقاد داری؟؟

+ معلومه که نه…

– یه روز بهش اعتقاد پیدا میکنی..

این یکی از مکالمه های من و سامی تو دوران پر سوال زندگیم بود..
روزایی که منم مثل همه نوجوونا کل جهان رو زیر سوال میبردم و سامی با آرامش بهم توضیح میداد..
من به سرنوشت و تقدیر اعتقاد نداشتم..
میگفتم ما خودمون تصمیم میگیرم چه اتفاقی بیافته و اتفاقات بعدش رو که اسمش رو میزاریم کار سرنوشت در واقع نتیجه اون هاست..
اما آشنایی من با مسیح واقعا کار سرنوشت بود..
من نمیخواستم صبح جلسه به اون مهمی تصادف کنم.. در اصل همه چیز از این تصادف شروع شد..
تصادف..
دیر رسیدن من به جلسه..
کنسل شدن قرار داد..
عذاب وجدان آریس..
صحبتش با دانیار و شراکتمون..
اگه این کار سرنوشت نیست پس چیه؟؟

دوست داشتم زنگ بزنم به سامی بگم برام از دوست داشتن و عشق بگه.. از حسش به دلارام بگه اما خب برای اولین بار تو عمرم ازش خجالت میکشیدم..

صبحی که ظهرش سالگرد خانواده ام بود بیدار شدم دیدم روی تختم خوابیده ام..
آخرین چیزی که یادمه همون جا کنار صندلی پیانو و آغوش گرم مسیح بود..
یعنی اونجا خوابم برده و مسیح تا اینجا منو اورده؟؟
من بدون قرص خواب خوابیدم و کابوس ندیدم؟؟
شاید بخاطر این بوی دلنشین بود..
احساس کردم لباسم بوی عطرش رو گرفته..
عطرش بویی شبیه جنگل میداد.. یه بوی بکر و خاص..
دیشب رویایی بود نبود؟؟ صد درصد جزو بهترین شبای عمرم شده بود..
مسیح هم حس کرده بودد چیز جرقه بینمون و نمیخواست اوون رو از بین ببره…
اگه کسی بهم میگفت روز همچین حس های عجیبی رو باهم تجربه میکنم بهش میخندیدم..
عجیب لبخندی رو لبام بود و هی کش می اومد..
آترا مرده بود یا شایدم رفته بود تعطیلات..
قطعا نفس جدید شبیه قبلی نبود اما بازم نفس بود..
نفس شده بودم تا بشنوم صدا شدن اسمم رو توسط مرد جذاب این روز هایم..
پایین رفتم و دیدم مسیح داره نیمرو درست میکنه..
با دیدنم لبخندی زد و گف: سلاام صبحت بخیر..
– سلام صبح تو ام بخیر اقای آشپز..
+ دیگه وقتی خانوم خونه تا لنگ ظهر خوابه مجبورم دست بکار شم دیگه..
از واژه خانوم خونه قند تو دلم آب شد.. عین دخترای نوجوون.. این رفتارا که از سن و سالم گذشته بود برای چی بود؟؟
– مسیح تازه ساعت هشتهههه…
+ درسته ولی برای کسایی که میخوان برن شیراز و تا قبل از شام خونه شون باشن دیره..
– خب تو میرفتی…
+ یادت رفت خانوم عاشق؟؟ قرار بود بریم داداشام رو ببینی دیگه..
-مسیح جدی منو میبری؟؟
+ گفتم هر وقت تعطیل باشیم دیگه.. الانم آفیم..
ذوق و استرس همزمان با هم بهم هجوم اورد.. استرس دیدن خانواده اش و برخوردشان با من و ذوق دیدن خانوانده اش😂
– بعد میخوای بگی من کی ام؟؟
+ نفس سعادت دوست و همکار و شریکم.. شایدم در آینده نسبت دیگه ای پیدا کردیم..
جمله آخرش را گفت و چشمکی زد و نفهمید چه زلزله ای درونم ایجاد کرد..
در کمتر از نیم ساعت ساک کوچکی چیدم و بعد از خوردن نیمرو مسیح پز حرکت کردیم..
تو راه به آریسا زنگ زدم و فهمیدم رسیدن..
یکم برام از حساش به دانیار تعریف کرد و گف که چقدر هم دوست داره بره تو رابطه هم میترسه..
حق داشت.. آریسا کم ضربه نخورده بود..
رابطه شان مثل رابطه من و مسیح اسم نداشت.. مثل هم بود نه؟؟
عجیب احساس سر زندگی میکردم..
زنگی به کارن هم زدم..
باید احوالی ازش میپرسیدم و مطمئنش میکردم حالم خوبه…

– سلام خوبی کارن؟؟
+ سلام.. هی بد نیستم..
صدای کارن کمی گرفته بود..
– چی شده کارن؟؟
+ اومدم پیششون.. نفس یادته..
مکث کرد.. احتمالا ناخود اگاه نفس صدایم زده بود.. و حال مکثش یعنی منتظر اعتراضی بود که دیگر نخواهد شنید..
– چی رو؟؟
انگار صدایش کمی انرژی گرفت.. شاید بخاطر اینکه از نفس صدا شدنم عصبی نشدم..
+ یادته مامانت چقدر آش دوست داشت؟؟ اینجا یکی داشت آش پخش میکرد.. به نیت خاله یه دونه برداشتم.. دلم برای همه شون تنگ شده.. خواستم بگم فک نکن فقط تو دلتنگ و ناراحت میشیااا منم ناراحتم.. منم همه کسم رو از دست دادم فقط.. فقط قبل از تو با ماهیت مرگ آشنا شدم.. سامی هم انقدر فکرش درگیره توعه فرصت عذاداری پیدا نکرد.. احساس کردم باید اینا رو بهت بگم..
– میدونم کارن.. تو بهترینی..
خنده ای کرد..با بغض.. با درد..
+ هندونه نذار زیر بغلم دختر.. راستی میرم دنبال دلارام بیاد پیش منو سمانه.. اجازه سمانه رو از باباش گرفتم بیاد این دو شب پیش ما.. تو ام اگه دوستداری بیا..
هر سال با اینکه میدانست یه شب قبل از یلدا تا خرخره مشروب میخورم و فردایش سر درد و ضعف وحشتناکی دارم باز هم مرا دعوت میکرد تا شاید یک سال بیخیال خوردن یه بطری کامل شامپاین شوم..
نمیدانست دیشب نخورده مست شدم از بوی عطر مردکنارم..
نمیدانست به رسم هر ساله امشب نیز قرار نیست بخورم..
نگران بود و باید این نگرانی اش را رفع میکردم..
– امممممم راستش دارم میرم شیراز..
+ شیراز؟؟؟
-آره با مسیح..
میتوانستم گشاد شدن چشمانش را حس کنم..
از لحن صدایش مشخص بود..
متعجب و گیج شده بود..
+ تو.. داری.. میری شیراز؟؟ با مسیح؟؟ با یه پسر؟؟ تو نفسی؟؟
خندیدم..
چقدر این لحن معتجبش به دلم مینشست..
چند وقت بود که لحنمون تو صحبت با هم یا بی تفاوت بود یا غمگین یا عصبی؟!!
اما الان.. تغییر و حس میکردم..
تغییر های جزئی ای که از اولین روز شروع شده بود و نامحسوس بود حال محسوس شده بود..
– کارن کجای حرفم باعث تعجبت شده؟؟
نفسش رو تو گوشی محکم فوت کرد و گف: پس به خودت برگشتی؟؟
دم عمیقی گرفت و ادامه داد: مواظب خودت باش نفس.. امیدوارم دیگه هیچ وقت نخوای خودت را پنهان کنی.. تو فوق العاده ای..
لبخندی میزنم..
لبخندی پررنگ..
لبخندی پر از حس زندگی..
لبخندی پر از حس عجیب جدیدم..
– اگه رفتی پیش عزیز بهش بگو خیلی زود میام..
باشه ای زمزمه کرد و با گفتن چند تا نصحیت مثل بابا ها قطع کرد..
مسیح بلافاصله پرسید: عزیز کیه؟؟
پسرک فضول.. مامن کجا بود که میدیدشخصی فضول تر از خودم پیدا کردم؟؟

– مادر بزرگ مادریم.. اون روز دماوند نبود.. یه سال قبلش کمرش رو عمل خیلی سنگینی کرده بود و نزدیک شب یلدا کم کم حالش خوب شد.. قرار بود صبح روز یلدا کارن که تهران کاری داشت بره دنبالش و بیارتش.. یعنی فردای اون روز شوم.. باهامون نیومده بود تا یه عزیز دیگه از خودش به نمایش بزاره.. موهاش و رنگ کرده بود بوتاکس کرده بود.. ناخن کاشته بود.. خلاصه جیگر شده بود حیف که بچه هاش هیچ وقت ندینش.. با شوک عصبی و حافظه اش رو از دست داد.. تو آسایشگاهه.. خواست خودش بود.. سختش بود پیش کارنی که نمیشناسه و نامحرم میدونه یا منی که به چشم نسترن و یه بچه کوچیک تو ذهنشه زندگی کنه..
نفسم رو با آهی بیرون دادم..
مسیح زیر لب زمزمه کرد: متاسفم..
و بعد بدون اینکه فرصتی به من بده صدای ضبط ماشین رو بالا برد..

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.5 / 5. شمارش آرا : 53

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

نمایش بیشتر

sety ღ

اے کــاش عــشــقـღ را زبــان ســخــن بــود
اشتراک در
اطلاع از
guest
8 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
8 ماه قبل

عالی بود ستی خوشگله . زود زود پارت بده🤣❤️

𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
پاسخ به  sety ღ
8 ماه قبل

آفرین دختر خوب بیشتر پارت بده🤣❤️

نویسنده ✍️
8 ماه قبل

عالی بود عزیزم😍👌👏

Shima Shams
8 ماه قبل

خیلی خوب بود😀

دکمه بازگشت به بالا
8
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x