رمان آتش

رمان آتش پارت 6

4.8
(46)

مریم و صدا زدم و باهم به اتاقم رفتیم..
– مریم بازش کن..
نشستم رو صندلی جلوی میز آرایشم و مریم با حوصله دونه دونه گیره ها و کلیپس های ریز و درمی اورد..
کارش ک تموم شده قبل از اینکه کلاه گیسو برداره گفتم: برو بیرون..
مریم رفت و من برداشتم..
دونه دونه گیره هایی ک موهای خودمو جمع کرده بود باز کردم..
موهایی ک حالا تا باسنم میرسید..
به خودم تو آینه نگاه کردم..
تو این ده سالی ک گذشته بود سعی کردم جوری زندگی کنم ک پدر مادرم ازم میخواستن اما کامل موفق نشدم..
نمیتونستم موهامو بببنم موهایی ک مامانم با حوصله میبافتشون و بابام با لذت نگاشون میکرد‌..
به کلاه گیسی ک تو دستم بود خیره شدم و با یاداوری اتفاقیی ک افتاده بود لبخند تلخی زدم..

دایی ک کارخونه لوازم آرایش داشت برای خاله زرین رنگ مو اورده بود تا موهاشو رنگ کنه.. خاله زرین همیشه موهاش مشکی پر کلاغی بود و به شدت بلند برعکس خاله نسرین مامان کارن و قل مامانم ک همیشه موهاش پسرونه پسرونه بود.. اون روز رنگ میکنه و اشتباهی این رنگ روشن درمیاد.. از حرصش موهاشو با کش میبنده و از زیر گردنش کوتاه میکنه.. چقدر خندیدیم به قیافه خاله ام ک موهای عزیزش رنگی به جز مشکی گرفته بود..
هیچ وقت نفهمیدیم دایی از قصد یه رنگ دیگه اورده یا تو کارخونه اشتباه بسته بندی شده.. اونروز موهای فر خاله امو دایی برداشت داد به یکی تا کلاه گیس درست کنه.. برای مسخره بازی و دراوردن حرص خاله زرین..
هیچ وقت فکر نمیکردم روزی همون کلاه گیسی ک دایی برای مسخره بازی و خنده درست کرده تبدیل بشه به وسیله ای ک برای فرار از موهای اصلی خودم استفاده کنم..
شاید اگه چشام حساس نبود لنز میزاشتم تا هر وقت ک تو آینه نگاه میکنم چشای مامان رو نبینم..
شاید اگه شجاع تر بودم عمل و پروتز اینا میکردم تا هیچ چیزم شبیه گذشته نباشه..
اما فقط تونستم موهام و اسمم رو عوض کنم..
اگه بگم هنوزم بشدت علاقه دارم ک رنگای تیره بپوشم دروغ نگفتم.. اما مامان رنگای شاد دوست داشت و هیچ وقت برام رنگای تیره نمیخرید.. منم به احترامش رنگای تیره نخریدم..
اما پوسته آترا رو دور خودم پیچیدیم.. سرد شدم.. سخت شدم.. بی تفاوت شدم.. و اگر این ویژگی هارو پیدا نمیکردم تا حالا مرده بودم..
مثل دوسال اول ک مرده ای متحرک نبودم..
بیخیال گذشته شدم و رفتم تو وان حمام ولو شدم.. همه جا رو کف مالی کردم و به مسیح رادمنش و شراکتمون فکر کردم..

# مسیح

تماس با خونه حال دلم رو همیشه خوب میکرد.. شیراز.. شهر کودکی هایم.. آن زمان ها هیچ وقت بوی خوش بهار نارنج از دستانم پاک نمیشد..
این روز ها کمتر فرصت داشتم برای سفر به خانه آرامشم..
ما خوانواده شلوغی هستیم.. پدر بزرگ مادر بزرگم 7 تا بچه داشتند ک برای زمان خودشان کم هم بود اما پدر و مادرم که در دوران به روز تری بودند هفت بچه برایشان زیاد بود.. پسر عمو و دختر عمویی ک زندگی عاشقانه ای دارند.. و نشانه این عشقشان ما هفت بچه هستیم..
من هفتمین فرزند بودم.. ته تغاری و عزیز دل همه.. اعتقاداتم با بابا و برادر هام فرق میکرد.. مثل اسمم.. اما هیچ کدامشان اعتراضی نمیکردند.. بابا همیشه بهمون یاد داده بود ک خدا برای هر کس یه شکلیه و نبایدکسی رو قضاوت کنیم..
و الان ک داشت خواهرم با غر غر از نامزدش ک سرباز فراری بود حرف میزد عجیب احساس دلتنگی میکردم..
نفهمیدم چی شد ک یه دفعه به مهتا گفتم: مهتا به مامان بگو من فردا اونجام..
مهتا جیغی کشید و گف: واااییی مسیح شوخی میکنیی؟؟؟
با لبخند گفتم: نه مهتا..
مهتا دو سالی از من بزرگتر بود اما اصلا به نظر نمیرسید.. مادرم معتقد بود من از همه بچه هایش بجز محمد حسام برادر بزرگتر و ارشد خانواده ک تقریبا ده سالی از من بزرگتر است عاقل ترم.مهتا جیغ زد: ماماااان مسیح میخواد بیاد شیراااز..
صدای فرزند محمد حسام، امیر را میشنیدم که باذوق میگف: عمه به عمو بگو برام از اون ماشینا که تو تهرانه بخره..
برادر زاده کوچک من..
میتوانستم حدس بزنم تا چند دقیقه دیگر همه برادرزاده ها و خواهر زاده هایم انقدر باهام دعوا میکنندکه چه چیزی میخواهند.. تهش مامان همه را بیرون از خونه میکند تا در حیاط به ادامه دعوایشان برسند و اعصاب مامان در آرامش باشد..

خانه پدری ام بزرگ بود.. ساختمانی سه طبقه ویلایی با حیاطی بسیار بزرگ ک حاصل سالها کار پدرم در مغازه اش بوده..حجره ی بزرگ فرش فروشی.. انقدر این خانه بزرگ بود ک برادر ها و خواهر هایم میتوانستند همه شان آنجا زندگی کنند اما زن داداش هایم مستقل بودن را ترجیح میدادند.. با این حال میدانستم هر روز غروب همه انجا جمع میشوند و کنار هم از اتفاقات روزشان میگویند.. خانه ای پر از گرما و صمیمیت..
خانه ای که اولش مجبور به دور شدن شدم و بعدش عادت کردم..

با پسر ها هم در شیراز آشنا شدم.. به جز دانیار بقیه شان اصالتا اهل شیراز نبودند و بخاطر ماموریت یا کار پدرانشان و یا بخاطر سهمیه کنکور سه سال دبیرستان را اینجا گذرانند و همین سه سال باعث رفاقت بیش از حد ما شد.. کوچه پس کوچه های شیراز بوی شیطنت پسر حاج ابراهیم و رفقایش را میدهد..
تعلل فایده ای نداشت..هر چی بیشتر به شیراز فکر میکردم بیشتر دلتنگ میشدم..
ساکی برداشتم و چند دست لباس توش ریختم و راه افتادم سمت شیراز..

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.8 / 5. شمارش آرا : 46

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

نمایش بیشتر

seti

اے کــاش عــشــقـღ را زبــان ســخــن بــود
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
دکمه بازگشت به بالا
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x