رمان ارباب عمارت

رمان ارباب عمارت پارت ۳

4.6
(220)

ضحا_مارال بیخیال شو جان من…
اه اعصابمو خورد کردی

مارال_ عزیزدلممممم واقعیته

ضحا_ حالا کیو برای ازدواج انتخاب کردی؟؟

مارال_ احتشام…

ضحا_جوووووون؟

مارال_ احتشام دیگه!

ضحا_ به به به به…مبارک باشه
اخ جووووووون یه عروسی افتادیم

مارال_ عههههه یواشترررر ضحا

ضحا_ اونم دوستت داره؟؟

مارال_ اوم…نمیدونم!

ضحا_ نمیدونی!؟

مارال_ نه
اخه بهش نگفتم…خودمم هنوز تکلیفم روشن نیست!

ضحا_ چرا روشن نیست…

مارال_ برای اینکه بخوام با احتشام ازدواج کنم…باید از ارباب اجازه بگیرم،اگه ارباب اجازه نده من چیکار کنممممم

ضحا_ گوه اضافی میخوره اجازه نده!

مارال_ دلت خوشِ هااا

ضحا_ احتشام اینجا چیکارس؟

مارال_ سرباز مخصوص عمارتِ
سالار خان دست راستِ ارباب ارسلانِ
بیشتر کارهای عمارتم روی دوش سالاره….احتشام هم توی این کارا به سالار کمک میکنه

ضحا_اهااااااا
پس شاخ شمشاد سربازِ مخصوص عمارتِ

مارال_ اره….

بعد از شستن ظرف ها رفتیم اتاقمون
مارال راحت گرفت خوابید؛معلوم بود که خیلی خسته اس!
ولی من با اینکه خسته بودم خوابم نمیبرد!
فکرم درگیره حرفهای مارال بود…
اگه این اتفاق برای من می افتاد چی؟
چیکار میتونستن بکنم؟به کی میتونستم بگم؟

__________________________________________

چشمام رو باز کردمو خیره شدم به ساعت،که ۷ رو نشون میداد
به مارال نگاه کردم که خیلی راحت خواب بود و خروپف میکشید!
بلند شدم رفتم سرویس…
توی اینه ی به خودم زل زدم….
هعی….
چقدر خسته شده بودم از این زندگی!
کی تموم میشد این همه درد و رنج؟
دلم برای خانوادم خیلی تنگ شده…با اینکه اونا منو از بچه گیم ازار میدادن و کتکم میزدن…با اینکه به خواهرم و برادرم بیشتر از من توجه میکردن…با اینکه حتی یک بارم برای من تولد نگرفتن…با اینکه من فقط کلفت خونشون بودم…
ولی بازم پدر و مادرم بودن!
من هیچ وقت با اینکه خانوادم با کاراشون زندگی رو برام جهنم کردن،نفرین نکردم!
هنوزم دوستشون دارم…
هنوزم عاشقشونم…
براشون ارزوی خوشبختی رو دارم…
مادربزرگم میگفت همیشه تو کاره خدا یه حکمتی هست!
شاید خدا صلاحم رو میخواست….!
ولی نمیتونم عرفان رو ببخشم!
دلم نمیخواد خوشبخت باشه و زندگی اروم داشته باشه!
من ادمه سنگ دل و کینه ای نیستم…اما نمیتونم…نمیتونم اینقدررر راحت بگذرم از عرفان!
دستم رو پر کردم و از اب و پاشیدم به صورتم…
از سرویس بیرون امدمو رفتم مارال رو بیدارش کردم!
به سمت کمد کهنه و قدیمی که گوشه ای اتاق بود رفتمو و یه لباس خدمتکاری برداشتم و پوشیدم…
موهای بلندم رو شونه زدمو از بالا بستم، روسری رو سرم کردمو همراه مارال رفتیم اشپزخونه….
به همه سلام کردیمو…..

ضحا_بی بی…امروز چیکاره ایم؟!

خاتون_ امروز میخوام اش رشته درست کنم…باید کمکم کنید

ضحا_اخ جون اشِ رشتهههه

مارال_ وایییییییی من میمیرم برای اش رشته های بی بی

خاتون_ ضحا اش رشته دوست داری؟!

ضحا_ اره خیلیییی
مامانم وقتی درست میکرد من ۴ ۵ تا کاسه میخوردم!

خاتون_ عزیزممممممم

مارال_ بی بی من الان چیکار کنم؟

خاتون_ مارال تو باید پیاز هارو پوست کنی و ریز کنی برای اش میخوام
ضحا توهم برو میز صبحانه رو بچین…ارباب بیاد ببینه میز اماده نیست قیامت میکنه هاااا

ضحا_چشممممم بی بی رفتم

به سمت میز رفتمو صبحونه رو چیدم…
منتظره ارباب و اون دختره ی چندش شدم تا بیان کوفت کنن
.
بعد از چند دقیقه ارباب تنهایی از پله ها پایین اومد و نشست روی صندلی…
.
واااااا
پس اون دختره کجاست؟؟؟

ضحا_سلام ارباب…صبحتون بخیر

ارباب بدون اینکه جوابم رو بده یا نگام کنه شروع کرد به لقمه گرفتن…..

ایشششش
بیشعور پدرسگ!
والا پسره همون پدری دیگه…انتظار بالاتری نمیشه ازت داشت!
ولی نمیتونستم جلوی خودمو بگیرم!
داشتم از فضولی میمردم که اون دختره کجاست…چرا نیومد؟!

ضحا_ارباب…اون دختره که دیشب همراتون بود…کجاست چرا نیومد؟!!!

ارباب یهو بلند شد و امد سمتم…

ارباب_ تو چی گفتی؟؟؟

ضحا_ ارباب…

ارباب داد زد_ گفتم چی گفتی؟؟؟؟؟

همه جمع شدن توی سالن….

ضحا_ ارباب…من…من فقط یه سوال پرسیدم!

ارباب یه سیلی بهم زد که طعم خون رو توی دهنم حس کردم….

ارباب_ تو بیخود میکنی توی کارهای من دخالت میکنی اشغال عوضی…

خاتون_ ارباب تروخدا اروم باشین…اشتباه کرد ببخشینش

ارباب_تو دهنتو ببند خاتون…هربدبختی که میکشم از دست توعه!
اینقدر لی لی به لالاشون خوندی که زبونشون برای من دراز شده!

ضحا_ ارباب تروخدا….منو ببخشین

ارباب_ التماس کردن فایده نداره!
یه تنبیه درست و حسابی برات در نظر گرفتم…میدونم چیکارت کنم!

ضحا_ تنبیه؟؟؟
ارباب….

ارباب_ دهنتو ببند ضحا

ضحا_ارباب
غلط کردم
گوه خوردم
بچه گی کردم
تروخدا منو ببخشیییییین….

ارباب_چی؟؟؟
بچه گی کردی؟! تو با این سن به خودت میگی بچه؟!
۱۷ سالته ضحا
بعد به خودت میگی بچهه؟!
وقتِ شوهر کردنته…

ضحا_ چی؟ شوهر ؟

ارباب_ باید با احتشام ازدواج کنی!

ضحا_ ارباب تروخدا…

ارباب_ همین فردا باهم عقد میکنین

احتشام؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
ولی مارال که احتشام رو..‌.
وای نههههه خدایاااااا

ضحا_من این کارو نمیکنم!

ارباب_ چی؟

ضحا_همین که شنیدی!
من با احتشام ازدواج نمیکنمممممممممم

ارباب_تو بیخود میکنی پدرسگ عوضی

ارباب امد سمتم و یه سیلی محکمتر بهم زد که پرت شدم روی زمین و سرم خورد به تیزی میز…

__________________________________________

چشمهامو باز کردم….
اینجا دیگه کجاست؟
اتاق منو مارال نبود!
اخخخخخ الهی بمیرم برات مارال….
خدایا چرا منو نمیکشی راحت شم؟!
مگه من برای کی مهمم؟
کی بعده مرگم…سره قبرم گریه میکنه؟!
اخخخخخ سرم درد میکنه….
الهی بمیری ارباب ارسلان….الهی بمیری…
خبر مرگت برسه ایشالله….

یهو در اتاق باز شد….
سارا امد توی اتاق

سارا_الهی قربونت برمممم
بهوش امدی! خداروشکر…

ضحا_سارا…

سارا_جان دلممم؟

ضحا_مارال…مارالم کجاست؟!

سارا چیزی نگفت و سرش رو انداخت پایین…

با صدای بلند گفتم_سارااااااااااا
مارال کجاست؟؟؟؟

سارا_رفته!

ضحا_رفته؟؟؟؟
کجا رفته! مارال که جایی رو نداره…چی میگی!؟

سارا_ وقتی فهمید تو باید با احتشام ازدواج کنی…وسایلش رو جمع کرد و رفت…
هرچی بهش اصرار کردم که نره گوش نکرد!
فقط یه نامه گذاشت برای تو…

اشک از چشمم میبارید….
خدایا من چیکار کردم….
وای….

ضحا_نامه…نامه ی مارال کجاست؟!

سارا_نگران نباش…دسته منه عزیزم

ضحا_خب بده بهم…

سارا_احتشام میخواد ترو ببینه
الان نمیتونم نامه رو بهت بدم!

ضحا_ گوه خورده که میخواد منو ببینه…من نمیخوام ببینمش!
نامه رو بده بهمممم

سارا_یواششش یواششش
ارباب دمه دره…
میشنوه صداتو…تروخدا از خره شیطون بیا پایین ضحا….
بخدا احتشام ادمه بدی نیست…پسره خوبیه
بیا قبول کن و باهاش ازدواج کن…

یهو در باز شد…ارباب بود!

ارباب_سارا…برو بیرون

سارا_چشم

سارا رفت از اتاق بیرون…

ارباب امد طرفم…
با نفرت نگاهش میکردم….حالم از این مرد بهم میخورد….
اومد روی صندلی کنار تخت نشست…

ارباب_من به احتشام نگفتم که چه گوهی خوردی…
الانم میخواد ترو ببینه!
میخواد ازت خاستگاری کنه…باید قبول کنی…
اگه قبول نکنی…باید هرشب زیره سرباز ها جون بدی!
انتخاب با خودته….

بلند شد از اتاق رفت….

ه…..
من چقدر بدبختم…
چقدر بیچارم….
من مجبورم به این ازدواج تن بدم…..!

یکی در اتاق رو زد…
حتما احتشام بود…

ضحا_بفرمایین…

یه مرد وارد شد….

_سلام…

ضحا_ سلام…

نشست روی صندلی کناره تخت…

_من احتشامم…

چیزی نگفتم فقط سرم رو پایین انداخته بودم…

احتشام_ راستش امدم درمورد خودم بهتون بگم…

ضحا_بفرمایین…گوش میکنم!

احتشام_من وقتی ۱۵ سالم بود اومدم توی این عمارت…
وقتی ۵ سالم بود پدرم مُرد‌….
مادرم برای اینکه خرج این زندگی رو در بیاره میرفت خونه مردم کلفتی…
بعد از چندسال…مریض شد و نتونست کار کنه…اون موقعه من ۱۵ سالم بود!
اومدم توی این عمارت…
کارهای سخت بهم میدادن و….منم مجبور بودم بخاطره مادرم قبول کنم!
تا اینکه بعد از یه مدت مادرم مُرد…
تنها کسی که توی این دنیا داشتم….

ضحا_ خدا پدر و مادرتون رو رحمت کنه…

احتشام_ممنونم…
الان ۲۸ سالمه!
من از وقتی شمارو دیدم…عاشقتون شدم!
از شما خوشم امده…
اگه با من ازدواج کنین قول میدم خوشبختتون کنم…به خاک مادرم قسم…قول میدم یه زندگی اروم باهم داشته باشیم…
ضحا خانوم با من ازدواج میکنین؟

مجبور بودم…مجبور بودم قبول کنم!
مجبور بودم تن بدم به این ازدواج زوری….

ضحا_بله!

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.6 / 5. شمارش آرا : 220

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

نمایش بیشتر

Sahar mahdavi

✌️😁
اشتراک در
اطلاع از
guest
15 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
elayra
elayra
پاسخ به  𝒮𝒾𝒮𝒾 ‌
10 ماه قبل

وایییی نگو که با احتشام ازدواج میکنه😳

Niloooooo
Niloooooo
پاسخ به  elayra
10 ماه قبل

ازدواج میکنه دیگه…ضحا جواب مثبت داد
اگرم ازدواج نکنه که باید زیرخواب سرباز ها بشه بیچاره😶😑😑😑😑😑

elayra
elayra
پاسخ به  𝒮𝒾𝒮𝒾 ‌
10 ماه قبل

وای پس این ارسلان قوزمیت اینجا چیکارس پس؟

Arsalan
Arsalan
پاسخ به  𝒮𝒾𝒮𝒾 ‌
10 ماه قبل

رمانت خیلی قشنگه…😍فقط باید زود زود بزاری

Niloooooo
Niloooooo
10 ماه قبل

با احتشام ازدواج میکنه؟؟؟؟
من فکر کردم با ارباب ازدواج میکنه که🙄

Sand Girl
mahan
10 ماه قبل

خوشم اومد😁 حقیقتش شروعش رو دوست نداشتم اما به نظرم خوب شدش😁
موفق باشی

دکمه بازگشت به بالا
15
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x