رمان انتقام خون

رمان انتقام خون پارت ۱۰

4.3
(56)

راوی

از اداره بیرون می‌زند و به سمت عمارت می‌راند

دل‌نگرانی عجیبی دارد و بیقرار رسیدن به آنجاست

درون عمارت دخترک بیهوش را به زیر زمین میبرند

رایان به دونفری که او را به آنجا بردند اشاره می‌زند و آنها دخترک را به صندلی می‌بندند

مرد پوزخندی به حال دخترک می‌زد با صدای سرد و محکمی می‌گوید

رایان_بیدارش کنید

یکی از محافظ‌ها قدمی جلو می‌رود و با برداشتن پارچ آب سرد از روی میز آن را بی مهابا بر روی دخترک می‌پاشد

دخترک با حس سرمای شدیدی پلک‌هایش را با وحشت باز می‌کند و جیغ خفیفی می‌کشد

محافط ها بیرون می‌روند و دخترک با نفس نفس تکانی می‌خورد

هلما_دیوونه شدی؟بیا دستام رو باز کن

با همان پوزخند نفرت‌انگیز جلو می‌رود و روبه‌روی دخترک زانو خم می‌کند

موهای بخش شده بر روی صورتش را آرام کنار می‌زند و با لحنی که ترس بر تن دخترک می‌اندازد می‌گوید

رایان_خیلی بازیگر خوبی هستی……..اگه آمارت رو بهم نمیدادن عمراً بهت شک میکردم که ماموری

نفس در سینه دخترک می‌شکند اما سریع خود را جمع و جور می‌کند

هلما_چرا چرت و پرت میگی……………من اگه مامور بودم تو الان داشتی آب خنک میخوردی…..

به سمت صندلی‌ای که کمی آن‌طرف‌تر هست می‌رود و بر روی آن می‌نشیند

در حالی که سیگاری آتش می‌زند می‌گوید

رایان_هلما بودی دیگه؟……………..

پک عمیقی به سیگار درون دستش می‌زند و می‌گوید

رایان_دختر سرهنگ خسروشاهی………………مرگ خواهرت و شوهرش کم بود؟………………دختر کوچولوش الان مامان صدات میکنه نه؟

دیگه هیچ راهی برای انکار ندارد

او همه‌چیز را می‌داند و انکار کردن همه چیز را بدتر می‌کند

در سکوت و با مردمک‌های لرزان نگاهش می‌کند

رایان مجدد از جایش بلند می‌شود

با قدم‌های آرام به سمت دخترک می‌رود

بالای سرش می‌ایستد و خیره به چشمان ترسیده دخترک آتش سیگارش را بر روی شانه‌اش خاموش می‌کند و از صدای جیغ دردناک دخترک لذت می‌برد

اشک‌هایش بر روی گونه‌اش می‌ریزند اما قدرت هیچ حرفی را ندارد

درد وحشتناکی در شانه‌اش پیچیده‌ است و آن در تمام بدنش پخش می‌شود

رایان دستش را عقب میکشد و خیره به چشمان بارانی دخترک می‌گوید

رایان_بلایی سرت میارم که آرزوی مرگ کنی

و از زیر زمین بیرون می‌رود

بعد از بالا رفتن از پله‌ها روبه چند نفر از محافط‌ها می‌گوید

رایان_یه پذیرایی درست و حسابی ازش کنید…………..فقط نمیره

با قدم های بلند به سمت عمارت می‌روند

درون شهر آرمان در ترافیک وحشتناکی گیر کرده‌است و نگرانی‌اش هر لحظه بیشتر می‌شود

یک ساعت بعد از ترافیک بیرون می‌آید و با سرعت به سمت لواسان می‌رود

بعد از مدتی طولانی ماشین را جلوی درب آهنی بزرگ پارک می‌کند و پیاده می‌شود

پشت در می‌ایستد و بعد از چند نفس عمیق و با زدن نقاب خونسردی بر چهره‌اش وارد باغ می‌شود

با قدم های بلند به سمت عمارت می‌رود و با وارد شدنش یک راست به سمت پله‌ها می‌رود

پله‌ها را دوتا یکی طی می‌کند و پشت در اتاق هلما می‌ایستد

چند تقه کوتاه به در می‌زند و آرام وارد میشود

با دیدن اتاق خالی نگرانی‌اش بیشتر می‌شود

در اتاق را می‌بندد و برای شک نکردن بقیه آرام از پله‌ها پایین می‌رود

درحالی که پله‌های آخر را طی می‌کند رو به رایان که بر روی مبل‌ها مشغول سیگار کشیدن و قهوه نوشیدن است می‌گوید

آرمان_رکسانا رو ندیدی؟

حواسش جمع است که اسم را اشتباه نگوید

اما رایان پوزخندی بر لب می‌نشاند و می‌گوید

رایان_اسم اصلیش هلماست

نفس در سینه مرد پیش رویش گره می‌خورد

با قدم هایی سست به او نزدیک می‌شود و روبهرویش می‌ایستد

آرمان_یعنی چی؟

رایان با بیخیالی بر روی مبل لم میدهد و پک عمیقی به سیگار درون دستش می‌زند و می‌گوید

رایان_یعنی دختره ماموره…………نفوذیه

سعی می‌کند آرامش خود را حفظ کند اما نمی‌تواند با آشوبی که در دلش برپا شده‌است مقابله کند

آرام بر روی یک از مبل‌ها می‌نشیند و با سکوت نسبتا طولانی میگوید

آرمان_میخوای چیکار کنی باهاش؟

رایان سیگارش را درون جا سیگاری کریستال روی میز خاموش می‌کند

رایان_اول باید ببینم چقدر مدرک دست پلیسه،بعد یه کاری میکنم روزی صد بار آرزوی مرگ کنه

نظرتون راجب این پارت؟😉

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.3 / 5. شمارش آرا : 56

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

نمایش بیشتر

Ghazale hamdi

غزل نویسنده رمان های دیازپام & قانون عشق🦋 کاربر وبسایت رمان وان🦋
اشتراک در
اطلاع از
guest
175 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
sety ღ
9 ماه قبل

غزل تخیلت و شجاعتت تو نوشتن رو خیلی دوست دارم♥️😘
من خودم عاشق فیلمای اکشن و تخیلیم😁
بارها شده وقتی داشتم به روند رمان هام( بجز آتش) فکر میکردم ایده هایی این چنینی( خاص و باحال😁) مثل اتفاقاتی که تو این چند پارت افتاده به ذهنم رسیده اما نمیدونم چرا هیچ وقت ننوشتمشون
یه جورایی همیشه از نوشتن خارج از روتین خودم میترسم🤦‍♀️💔
خوندن رمانت منو عجیب وسوسه میکنه برای نوشتن یه رمان جنایی😂🤦‍♀️
و از الان میگم که آرمان کراش خودمه و به کسی نمیدمش😎😎

sety ღ
پاسخ به  Ghazale hamdi
9 ماه قبل

قربونت غزلی😂♥️
ما خانوادتن ریسک پذیر نیستیم🤣🤦‍♀️
تو فک کن من الان بینشون ریسکپذیر ترینم🤣🤦‍♀️

لیکاوا
لیکاوا
9 ماه قبل

خوب رایان هم به لیست سیاه من اضافه شد
قراره بکشمش🗡🗡🗡

𝒮𝒾𝒮𝒾 ‌
9 ماه قبل

یه چیز میگم فقط بهم نخندین….من این رمان هارو میخونم، پیشیمون میشم از ازدواجم با علیرضا

𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
پاسخ به  𝒮𝒾𝒮𝒾 ‌
9 ماه قبل

سلام به سحری عزیزممم
من اومدم لادن رفت🤣🤣
وا واسه چی؟😑
میخوای دیگه رمان ننویسیم🤣🤣

𝒮𝒾𝒮𝒾 ‌
پاسخ به  𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
9 ماه قبل

سهیل همش دعوام میکنه میگه دیوونه شدی این فکرا چیه میکنی….
روانی شدم بخدا😔

𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
پاسخ به  𝒮𝒾𝒮𝒾 ‌
9 ماه قبل

حقم داره دعوات کنه این چیا تو بهشون فکر میکنی🤨
من بودم میزدمتااا🤣🤣🤣

𝒮𝒾𝒮𝒾 ‌
پاسخ به  𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
9 ماه قبل

😂😔

𝒮𝒾𝒮𝒾 ‌
9 ماه قبل

همش با خودم میگم نکنه علیرضا مثل هیراد بره زن صیغه کنه، بعد به خودم میگم علیرضا که اهل این کارا نیست
یا میگم نکنه علیرضا مثل امیرارسلان بشه منو حامله کنه بعدش بره…
یا مثل مهرداد منو ول نکنه…
اصلا اینجوری فکر میکنم، دلم میخواد بمیرم

𝒮𝒾𝒮𝒾 ‌
پاسخ به  Ghazale hamdi
9 ماه قبل

الان واقعا لیلا رو درک میکنم، لیلا چشماش اذیت میشد و همش درگیر رمان بود
منم الان اینطوری شدم، با اینکه میدونم ته رمان هام چه اتفاقی می افته ولی بازم فکر و خیال میکنم یا خودمو میزارم به جاشون…
فقط دلم میخواد رمان مائده و رزا رو تموم کنم و یه ذره استراحت کنم، با اینکه یه رمان نوشته شده دارم😕

𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
پاسخ به  Ghazale hamdi
9 ماه قبل

اوهوم💝
وای آره جاش خیلی خالیه🥲

𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
پاسخ به  Ghazale hamdi
9 ماه قبل

آخ نازی جون تو هم که نیستی هی🥺🤣

𝒮𝒾𝒮𝒾 ‌
پاسخ به  Ghazale hamdi
9 ماه قبل

اوهوم… 🥺💔

𝒮𝒾𝒮𝒾 ‌
پاسخ به  Ghazale hamdi
9 ماه قبل

نه نه بزار🤣🤣
ذهنم درگیر شد کی اومده تو خونه

𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
پاسخ به  𝒮𝒾𝒮𝒾 ‌
9 ماه قبل

این فکرا چیه میکنی😑
از دست تو سحری🥲
علیرضا تو عکس که خیلی مظلوم به نسر میرسه الهی🤣🥲
سحری متوجه تغییر شدی؟🤪

𝒮𝒾𝒮𝒾 ‌
پاسخ به  𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
9 ماه قبل

علیرضا بزنی تو سرش هم صداش درنمیاد🥹🥲
اصلا قبل از اینکه بیاد خاستگاریم هم همین بود، همیشه سرش پایین بود مظلوم بود و ساکت بود
مادربزرگم همیشه بهش میگفت گوزلرین گیله سین قاداسین آلیم
یعنی درد و بلای مردمک چشمات به جونم🥹😂

پروفایلت عوض شد؟

𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
پاسخ به  𝒮𝒾𝒮𝒾 ‌
9 ماه قبل

آخی پسر پسر سر به زیر و خوبی ( البته به چشم برادری ها. 🤣)
اونوقت حالا پسر عموی من حال بهم زن ترین پسر دنیاست هر جا پا بر میدارم چشمای اونم با من میاد یا اصلا خودش میاد😑🤣🤣🤣
بله پروفایلم عوض شد ( خودم هستمااا🤣🤣)

𝒮𝒾𝒮𝒾 ‌
پاسخ به  𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
9 ماه قبل

😂😂😂😂😂😂
خیلی قشنگه پروفایلت😍

𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
پاسخ به  𝒮𝒾𝒮𝒾 ‌
9 ماه قبل

بوسسسس🤣🤣🤣

sety ღ
پاسخ به  𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
9 ماه قبل

من هیچ وقت نتونستم از این عکسای خفن طور بگیرم متاسفانه🤣🤦‍♀️
خواهرم هیچ وقت نفهمیدش چجوری یاید بگیره که خوب شه💔🤦‍♀️

𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
پاسخ به  sety ღ
9 ماه قبل

نه حالا خداروشکر لادن عکاسیش خوبه ولی خودش خیلی دوست نداری کسی ازش عکس بگیره
همش عاشق اینه که سلفی بگیره😀😀

sety ღ
پاسخ به  𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
9 ماه قبل

خواهر من نه دوسا داره سلفی بگیره نه کسی ازش عکس بگیره😂🤦‍♀️
عکاسی هم فقط از گل و درخت و این چیزا خوب عکس میگیره😂🤦‍♀️

𝒮𝒾𝒮𝒾 ‌
پاسخ به  sety ღ
9 ماه قبل

دقیقا…
اصلا منو خواهرم کاملا متضاد همیم😂

sety ღ
پاسخ به  𝒮𝒾𝒮𝒾 ‌
9 ماه قبل

من خواهرمم همین طور😂😂🤦‍♀️
هم چهره مونکاملا باهم فرق داره هم اخلاقامون🤦‍♀️🤦‍♀️🤦‍♀️
برعکس خاله هام که بشدت شبیه همن💔😂

𝒮𝒾𝒮𝒾 ‌