رمان انتقام خون

رمان انتقام خون پارت ۴۱

4.5
(139)

نزدیک به نیم ساعت بعد آرمان از خواب بیدار میشود

با دیدنم که همچنان در آغوشش مانده‌ام لبخندی می‌زند

پیشانی‌ام را کوتاه می‌بوسد و با همان لبخند و صورت پف کرده می‌گوید

آرمان_تو چرا نخوابیدی؟

لبخندی به چهره‌ خواب‌آلودش میزنم

_خوابم نمیومد

میخواهد چیزی بگوید اما با شنیدن صدای زنگ خانه هردو سکوت میکنیم

آرام از آغوشش بیرون میآیم

از تخت پایین میروم و در حالی که شالم را درست میکنم می‌گویم

_بابات اومد………..من میرم بیرون تو هم یه آب به دست و صورتت بزن و بیا

لبخند خسته‌ای می‌زند و با صدای خش‌داری جواب میدهد

آرمان_چشم

_خوابیا

تک خندی می‌زند و مجدد می‌گوید

آرمان_چشم

بر روی صورتش خم میشوم و بوسه محکمی بر گونه‌اش میزنم

_آفرین

به سمت در میروم و قبل از خروج می‌گویم

_زود بیا

از اتاق خارج میشوم

داخل پذیرایی احوالپرسی کوتاهی با سرهنگ میکنم و کمی بعد آرمان‌ و آرمین هم زمان وارد پذیرایی می‌شوند

تا آخر شب اتفاق خاصی نمی‌افتد و همه با شنیدن خبر دختر بودن فرزندمان خوشحال شدند اما احساس آرمین برایم خوانا نبود

مانند همیشه نگاهش خنثی بود و پوزخندش سراسر تمسخر

●●●●●●●●●●●●●●●●

روز ها و ماه‌ها می‌گذرند و همه‌چیز به بهترین شکل ممکن میگذرد

آرامشی که در این چند ماه داشته‌ام و دارم را با هیچ چیز عوض نمیکنم

در قابلمه را می‌گذارم و با شنیدن صدای چرخش کلید در قفل از آشپزخانه خارج میشوم

به سمت در میروم و با لبخند روبه او سلام بلندی میدهم

_سلام خسته نباشی

کلیدش را بر روی جا کفشی می‌گذارد و لبخند خسته‌ای بر لب می‌نشاند

لبخندی که مصنوعی بودنش کاملا پیداست

آرمان_سلام عزیزم‌ شمام خسته نباشی خانوم

قدمی جلو میروم و روبهرویش می‌ایستم

چشمان سرخ و حال آشفته‌اش نگرانی را بر وجودم سرازیر می‌کند

_خوبی آرمان؟………….چیشده؟

دستش را دورم حلقه می‌کند و بوسه‌ای بر روی موهايم  می‌زند

آرمان_چیزی نشده قربونت برم………یکم خستم امروز

میدانم که دروغ می‌گوید و یک اتفاقی افتاده اما فعلا چیزی نمیگویم و به باشه کوتاهی اکتفا میکنم

برای تعویض لباسهایش به اتاق میرود و من به آشپزخانه میروم تا لیوانی چای بیآورم

دو لیوان داخل سینی می‌گذارم و داخل آنها چای میریزم

قصد دارم سینی را بردارم که دستهای آرمان سریع تر جلو می‌آید و درحالی که سینی را بر می‌دارد غر می‌زند

آرمان_مگه نگفتم چیز سنگین بلند نکن…….ببین میتونی تو این دوماه آخر یه بلایی سر خودت بیاری

لبخندی به لحن پر حرصش میزنم و با برداشتن قندان پشت سرش از آشپزخانه خارج میشوم

سینی را بر روی میز بزرگ جلوی مبل می‌گذارد

قصد دارد بنشینید اما با صدای زنگ موبایلش آن را از داخل جیب شلوار راحتی‌اش بیرون میآورد

نمیدانم نام چه کسی را بر روی صفحه‌آن می‌بیند اما به سمت اتاق حرکت می‌کند

بر روی مبل مینشینم و تا لحظه‌ای که در اتاق را ببندد نگاهش میکنم

نمیتوانم کنجکاوی‌ام را کنترل کنم و با گذاشتن قندان بر روی میز دستش به کمر دردناکم می‌گیرم و از جایم بلند می‌شوم

به سمت در اتاق میروم و پشت آن می‌ایستم تا صدایش را بشنوم

صدایش به سختی و کمی مبهم به گوش می‌رسد اما با کمی دقت میتوانم بشنوم چه می‌گوید

میخوام بزارمتون تو خماری😁😁

پس منتظر بمونید تا پارت بعد😉

انرژیهاتون نیافته تا پارت بعدی رو زودتر بدم🤗🙃

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.5 / 5. شمارش آرا : 139

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

نمایش بیشتر

Ghazale hamdi

غزل نویسنده رمان های دیازپام & قانون عشق🦋 کاربر وبسایت رمان وان🦋
اشتراک در
اطلاع از
guest
32 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
Fatemeh
Fatemeh
9 ماه قبل

باشه توام بدجنسی کن

Fatemeh
Fatemeh
9 ماه قبل

اولین کامنتم یوهووووووو

Tina&Nika
9 ماه قبل

لطفا بزار 🥺🥺خیلی قشنگ بود

لیلا ✍️
9 ماه قبل

این آرمانم مثل امیرارسلان زده به سرش خب بگو دیگه😖
عالی بود عزیزم خسته‌نباشی😘

𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
پاسخ به  لیلا ✍️
9 ماه قبل

به قول خودت ورپریده رمان من و خوندی؟ 🤣🤣

saeid ..
9 ماه قبل

#حمایت از غزلی 😁

خواننده رمان
خواننده رمان
9 ماه قبل

وای زودتر بزار گلم

Newshaaa ♡
9 ماه قبل

#حمایت از غزلیی💚🌱

نازنین
نازنین
9 ماه قبل

خسته نباشی علی بود یه اتفاق بد درراهه آخه نمیشه گل و بلبل بمونن😂

نازنین
نازنین
پاسخ به  Ghazale hamdi
9 ماه قبل

تو استاد اتفاقای ناگهانی و بدی مگه میشه اتفاق بد نیفته یعنی بلای ناگهانی واسه شخصیت های رمانت😂😂😂😂شوخی کردما ناراحت نشی یه وقت

نازنین
نازنین
پاسخ به  Ghazale hamdi
9 ماه قبل

یه مدته خیلی نمیام سایت ولی واقعا دلم براتون تنگ شده درس عبرت نمیگیرند😜

مبینامرادی
9 ماه قبل

مشتاقانه منتطر خوندن پارت بعدی هستم خیلی قشنگ بود خسته نباشی🥰

تارا فرهادی
9 ماه قبل

غزاااااله من به تو چی بگم آخه تولو خدا پارت بده این چه کاریه نویسنده های بی رحم میکنن🤬🤬
🤣🤣
مرسی خیلی قشنگ بود💗😍

nika 😜😝
9 ماه قبل

پارتت ، خیلی فشنگ بود
مرسی💋😍
به نظرم ؛ دایان از زندان فرار کرده !

nika 😜😝
پاسخ به  Ghazale hamdi
9 ماه قبل

❤💋😍
اگه آزاد بشه ، داستان جالب میشه!😈

Mahdis Hasani
9 ماه قبل

نهههههههه

دکمه بازگشت به بالا
32
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x