رمان انتقام خون

رمان انتقام خون پارت ۷

4.8
(64)

هیچ حرفی نمیزنم

تنها کلمه‌ای که از دهانم خارج می‌شود قَبِلتُ پس از خواندن صیغه است

پس از توضیحات انتهایی سرهنگ به پارکینگ اداره می‌رویم

طبق مدارکی که برایمان درست کردند ما باید با خودرو هایی گران‌قیمت به آنجا برویم

سرهنگ سوئیچ پورشه سفیدی را به سمت من و ریموت BMWمشکی رنگی را به سمت آرمان می‌گیرد

سوئیچ را از از دست سرهنگ می‌گیرم و بی‌توجه به آنها پس از خداحافظی با پدر سوار بر ماشین به سمت آن عمارت میروم

عمارتی که صاحب آن خواهرم را کشت

عزیزانم را گرفت

●●●●●●●●●●●●●●

عمارت در لواسان قرار دارد

ماشین را جلوی درب آهنی بزرگ پارک میکنم و با برداشتن کیف کوچک مشکی رنگم که با کفش‌هایم ست هست از ماشین پیاده میشوم

با قدم های آرام به سمت درب میروم

زنگ را میفشارم و منتطر میمانم کمی بعد در بی‌هیچ حرفی باز می‌شود

و من با قدم های محکم از حیاط عمارت میگذرم

●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●

نگاه خسته‌ام را از پنجره اتاقم به حیاط پر از محافظ عمارت میدوزم

نزدیک به یک ماه از زمان حضورمان در این عمارت میگذرد

من با نام جعلی رکسانا مختاری به عنوان وکیل و آرمان با نام جعلی سامان اکبری به عنوان یکی از شرکا در این باند قاچاق مواد مخدر مشغول به کار هستیم

تمام مدارکی را که پیدا می‌کنیم با یک موبایل مخفی برای اداره ارسال میکنیم و هفته‌ای یک بار مخفیانه به اداره سر میزنیم

به شدت دلتنگ خانواده‌ام هستم

دلتنگ در آغوش کشیدن دخترکم

با صدای در از فکر بیرون می‌آیم

از کنار پنجره عقب میروم و آن را میبندم

_بفرمایید

در آرام باز می‌شود و یکی از خدمتکار های جوان عمارت وارد میشود

_چیزی شده؟

هول زده می‌گوید

شیرین_نه خانوم………….آقا رایان گفتن همه توی سالن طبقه پایین جمع بشن…………گویی کار مهمی دارن

سری تکان میدهم

_باشه…………تو برو من خودم میام

چشم کوتاهی می‌گوید و به سرعت از جلوی چشمانم محو می‌شود

نفس عمیقی می‌کشم و به سمت کمد لباس‌هایم میروم

لباس‌هایم را با یک شلوار مشکلی و شومیز سفید که یقه کشی‌اش دور شانه میافتاد عوض کردم

موهایم را شانه میزنم و بعد از چک کردن میکاپم از اتاق بیرون میزنم

پله‌ها را آرام پایین میروم و صدای پاشنه کفشم بر روی پارکت‌های حس قدرت در وجودم سرازیر می‌کند

به پایین پله‌ها که میرسم همه دور هم جمع هستند

رایان،رها،عسل،پانیذ،محمد،فرزاد،رومینا،امید و امیر اعضای اصلی این باند هستند و آرمان هم در جمعشان حضور دارد

رومینا و فرزاد و پانیذ و محمد با هم ازدواج کردند

عسل و امیر و رها و امید هم در رابطه هستند

به سمتشان میروم و بر روی مبل تکنفره‌ای مینشینم

پاهایم بر روی هم می‌اندازم و خیره میشوم به آنها

همه در سکوت به دهان رایان نگاه می‌کند تا بفهمند چه چیزی می‌خواهد بگوید

با حرفی که می‌زند بر سرجایم خشک میشوم

رایان_هیچ کدوم از دختر‌های باند نباید باکره باشن

آنقدر ناگهانی این را گفت که همه در شوک هستند

نفس در سینه‌ام می‌شکند اما به زحمت خود را جمع و جور میکنم

_یعنی چی؟

به چشمانم نگاه می‌کند و با مکث کوتاهی درحالی که بی‌تفاوت سیگاری آتش می‌زند میگوید

رایان_یعنی نمیخوام ریسک نگه داشتن دختر باکره رو توی باند به جون بخرم

اخم‌هایم هم را به آغوش می‌کشند

_چه ربطی به تو داره این قضیه؟

پوزخندی می‌زند و دود سیگارش را از بینی بیرون میدهد

رایان_ربطش اینه که اگه یکی از دشمن های‌ما یک درصد هم به یکیتون تجاوز کنه اون‌وقت پای ما گیره

اینبار من پوزخند میزنم

_به یه زن نمیتونن تجاوز کنن؟

از حاضر جوابی‌ام خوشش نمی‌آید که اخم هایش را در هم می‌کشد

رایان_چرا میتونن اما اگر به جای یه زن با یه دختر این کار رو بکنن به هدفشون میرسن

از خشم به نفس‌نفس میافتم ، به سرعت از جایم بلند میشوم

_میفهمی چی میگی………..

با دست به عسل،امیر،امید و رها اشاره میکنم

_اینا با هم تو رابطن،من چی؟………….فکر منم کردی که الکی حرف میزنی؟

پوزخندش پررنگ تر میشود

رایان_تو که شرایط بهتری داری…………..تازه حق انتخاب هم داری……………هم من هستم هم سامان،با هرکدوم که راحتی میتونی انجام بدی

دستانم مشت میشود

نگاه کوتاهی به آرمان که چهره‌اش روبه سرخی میرود می‌اندازم و بعد از نگاهی پر نفرتی به چشمان رایان به سمت پله‌ها برمیگردم

پایم هنوز به پله اول نرسیده‌است که صدای نحسش بلند می‌شود

_تافردا صبح وقت دارید انجامش بدید……………تو هم هر کسی رو انتخاب کردی میتونی بری پیشش

با سرعت از پله‌ها بالا میروم و به زحمت اشک‌هایم را کنترل میکنم

آنها از من چه میخواستند؟

انتظار داشتند پاکی‌ام را دو دستی تقدیم آنها کنم؟

آخ که چقدر می‌توانستند پست و لجن باشند

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.8 / 5. شمارش آرا : 64

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

نمایش بیشتر

Ghazale hamdi

غزل نویسنده رمان های دیازپام & قانون عشق🦋 کاربر وبسایت رمان وان🦋
اشتراک در
اطلاع از
guest
71 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
دختر کوچیکه ی لوسیفر
دختر کوچیکه ی لوسیفر
10 ماه قبل

وای نره یا رایانننننننن
اذیت نکن نویسنده زود پارت بدههه
این پارت هم عالی بود👏

Setareh
Setareh
پاسخ به  Ghazale hamdi
10 ماه قبل

فکر کنم قبول نکنه بگه ارمان 😂

بی نام
10 ماه قبل

دختره مگه صیغه ی آرمان نیست مگر اینکه عقل نداشته باشه بخوادبره با یکی دیگه….واقعا قدرت تخیلت تحسین برانگیز آفرین عالی بود عزیزم

لیلا ✍️
10 ماه قبل

اوه اوه چه هیجان‌انگیز شد به نظرم حلما و آرمان مجبورن به خاطر هدفشون تن به این خواسته بدن ، بیصبرانه منتظر ادامه‌شم عالی بود غزالی جون😍👏🏻👌🏻

بی نام
پاسخ به  لیلا ✍️
10 ماه قبل

به به لیلاجونم چه عجب بیدارشدی؟

لیلا ✍️
پاسخ به  بی نام
10 ماه قبل

بیدار بودم خانوووم امروز رفته بودم آموزش رانندگی جلسه هشتم رو تموم کردم فعلا

بی نام
پاسخ به  لیلا ✍️
10 ماه قبل

بسلامتی ایشالاشیرینی قبولیت روبخوریم😊

لیلا ✍️
پاسخ به  بی نام
10 ماه قبل

قربونت عزیزم بفرما 🍰🍰

بی نام
پاسخ به  لیلا ✍️
10 ماه قبل

اگربدونی ازصبح درگیر چیم ازخنده می‌میری🙈

لیلا ✍️
پاسخ به  بی نام
10 ماه قبل

چی بگو زود ببینم🤣

بی نام
پاسخ به  لیلا ✍️
10 ماه قبل

دیشب مهمونی تاساعت3ایناطول کشیددیگه تااومدیم خونه خوابیدیم ساعت4شد…مامانم ساعت8منوبیدارکرده که پاشو ببینم می‌خوام رقص یادت بدم الان دارم آموزش میبینم وااااای کشته منو میگه میخوای فردافامیلای زن عموت بهت بخنده بگن دختره چقد عقب افتادست 🤯🤯🤯🤯من بااین مامان چیکارکنم خداااااااخسته شدم

بی نام
پاسخ به  بی نام
10 ماه قبل

بخدا دارم ازپا دردمیمیرم ماشاالله مامانم عین خیالش نیست

لیلا ✍️
پاسخ به  بی نام
10 ماه قبل

مامانت یکم دیر‌جنبیده تا الان چطور نتونسته تو رو مثل خودش کنه😂

بی نام
پاسخ به  لیلا ✍️
10 ماه قبل

منوهیچکس نتونسته عوض کنه جزامیرعلی بعضی وقتا بخاطراون تمام عقایدمومیزارم زیرپا حتی خودمم متعجبم ازاین رفتارم یعنی واسه فرمالیته ی عروسیمون لباسی پوشیدم که توخوابم هم فکرنمیکردم بپوشمش ولی بخاطرامیر نه نگفتم ولی اینم بگم خودمم ازته دلم راضی بودم چون اون خوشحال بود

لیلا ✍️
پاسخ به  بی نام
10 ماه قبل

خدای من😂😂

مامانت خیلی شخصیت جالبی داره‌ها کمتر حرصش بده خب خوشم میاد خیلی روشنفکر و به‌روزه🙃

بی نام
پاسخ به  لیلا ✍️
10 ماه قبل

زیادی به روزه قربونش برم سالنی که میخوادواسه عروسی من بره ازسالنی که منم میرم معروف تره😂😂😂

بی نام
پاسخ به  Ghazale hamdi
10 ماه قبل

نه عزیزم اصلاازامیرعلی خوشش نمیاد الآنم میگه برقص واسه این میگه که فامیلای امیرعلی به قول خودش نگن من عقب مونده ام

بی نام
پاسخ به  Ghazale hamdi
10 ماه قبل

همه ازمامان من خوششون میاد تعجب نکردم آخه دخترای این دوره کلا همچین مامانای پایه ای میپسندن ولی من با بابام راحت ترم اصلا همه رازام روبه بابام میگم بااینکه مامانم خیلی خوبه ولی من باهاش راحت نیستم

𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
پاسخ به  بی نام
10 ماه قبل

منم مامانم خیلی پایه ست خودش میشینه رمان های منو و لادن رو که میخونه هیچی ، رمان های نویسنده های دیگه رو هم میخونه . بعد میاد برای من تعریف میکنه یا میگه برو بخون🤣🤣🤣.

بی نام
پاسخ به  𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
10 ماه قبل

ولی من دوست داشتم مامانم سخت گیر باشه یا حداقل بابام ولی متاسفانه هردوشون زیادی پایه ان مامان بابام هرساله تابستون میرن ترکیه بخدابایدفیلماشونوببینی کیف می‌کنی ولی من نمیرم دوست ندارم

𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
پاسخ به  بی نام
10 ماه قبل

🤣🤣🤣
عشقشون پایدار❤️❤️
ببخشید نازی جون میتونم بدونم مامانتون چند سالشه؟

آخرین ویرایش 10 ماه قبل توسط 𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
بی نام
پاسخ به  𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
10 ماه قبل

مامانم 45سالشه بابام هم 47ولی ماشالا ظاهر دوتاشون خیلی کمتر میزنه خیلی جوونن یعنی اونایی که مارونمیشناسن فکرمیکنن مامانم ومن خواهریم

لیلا ✍️
پاسخ به  بی نام
10 ماه قبل

آخیی خوشبخت باشند همیشه 🤒😍

لیلا ✍️
پاسخ به  بی نام
10 ماه قبل

همه دوست دارن جای بقیه باشند خیلی‌ها هم آرزشونه مامان بابای پایه داشته باشند همینه بابا دو روز دنیا آدم باید خوش باشه چرا باید زندگی رو واسه خودمون سخت کنیم آخه😂

بی نام
پاسخ به  لیلا ✍️
10 ماه قبل

دقیقا ما آدما کلا به هرچی داریم راضی نیستیم وبرعکسشو می‌خوایم

لیلا ✍️
پاسخ به  بی نام
10 ماه قبل

بهش بگو بیاد تو این سایت رمان بخونه تازه رمان تو رو هم بخونه دیگه غوغا میشه خودشم تو داستان هست منو نکشه صلوات😂🤣

بی نام
پاسخ به  لیلا ✍️
10 ماه قبل

نه بابا دیگه چی بیادببینه غیبتشوکردم آقم می‌کنه خودش همینجوری دائم میگه خدا سهم منویه دونه بچه دونست اونم اینطوری منواذیت می‌کنه بچه ی ناخلف مامانم دیگه بیاداینحا که منوخفه می‌کنه😂😂😂

لیلا ✍️
پاسخ به  بی نام
10 ماه قبل

ای بابا خب غیبتشو نکن قول میدیم دخترای خوبی باشیم😂

بی نام
پاسخ به  لیلا ✍️
10 ماه قبل

تورمان چی اونجا که هرآن ممکنه ازطرف ستی ترور بشه🤣🤣🤣ولی حتمابهش میگم هرچنداهل رمان خوندن نیست ولی خب شاید رمان منوخوند

لیلا ✍️
پاسخ به  بی نام
10 ماه قبل

من از الان بگم حق ندارید به مریم بانو نگاه چپ بندازید شیرفهم شد 😤😤

تازه امروز هم تو پارت دو صحنه آخر ازش رونمایی میشه اونم چه رونمایی😂

بی نام
پاسخ به  لیلا ✍️
10 ماه قبل

چیکارکردی زودتربذار خیلی مشتاق شدم بعدازظهر دارم میرم دنبال لباس عروسم تاشبم دیگه با آقاامیرم تندتندخوندنو دوست ندارم دلم میخوادتنهاباشم وقتی میخونمش ولی لیلا خدایی عجب اسم خفنی گذاشتی روی رمان کوچه باغ خیلی خوشم اومد

لیلا ✍️
پاسخ به  بی نام
10 ماه قبل

اونو دیگه بعدا میفهمی ارسال کردم برو یقه ادمین رو بگیر😂😂

اوه خب برو با آقا امیرعلی خان بخون🤣🤣

کوچه باغ رو به خاطر اینکه حس میکنم یه اسم رمانتیک و شاعرانه‌ست و از اون‌طرف هم شیراز معروفه به کوچه‌باغ‌هاش آدم تو همچین جاهایی عاشقی میکنه

بی نام
پاسخ به  لیلا ✍️
10 ماه قبل

آره واقعا میگم که اسمش حس خوبی به آدم منتقل میکنه

لیلا ✍️
پاسخ به  بی نام
10 ماه قبل

منظورغزال این بود که مامانت اون معیارهایی که باید تو داشته باشی رو داره اخلاق و رفتارش شبیه امیرعلیه😂

بی نام
پاسخ به  لیلا ✍️
10 ماه قبل

اینو راست میگی هردوشون نابابن

لیلا ✍️
پاسخ به  بی نام
10 ماه قبل

ناباب غلطه عزیزجان خب هر کس یه نوع رفتاری داره دیگه به قول معروف هر کاری که میکنی نگاه کن به کسی یا چیزی ضرر نداره اونوقت میفهمی کارت خوبه یا نه اینکه مامانت دوست داره مهمونی بره بیاد برقصه آرایش کنه چیز بدی نیست سلیقه‌اش اینجوریه البته همه اینا خوبه مگه اینکه از سر چشم و هم چشمی و حسادت نباشه که اول از همه به روح خود آدم آسیب میزنه

بی نام
پاسخ به  لیلا ✍️
10 ماه قبل

نه بابا مامان من کلا زیادی به فکر روحیشه مدتی که من حالم بدبوداونم داغون شد یه یه مدت اصلا حتی رژ هم روصورتش نمی‌دیدم خیلی دوستم داره ولی خب دوست داره منم یکم به روز باشم تفکرمنودوست نداره منم تاجایی که معقولانه باشه باهاش کنارمیام ولی بعضی چیزاواقعا ازعهده ی من خارجه و نمیتونم انجامشون بدم

لیلا ✍️
پاسخ به  بی نام
10 ماه قبل

کارش اشتباهه نباید نظر خودش رو به کسی تحمیل کنه مامانت به زور میخواد عقایدش رو به خوردت بده اون جور که حس میکنی راحتی باش تو الان بیست و هفت سالته خودت خوب و بد رو تشخیص میدی نباید طبق فکر و سلیقه مادرت زندگی کنی … خوبه که بعد از ازدواج میری تهران ازش که دور بشی میتونی اختیار خودت و زندگیت رو تو دستت بگیری

بی نام
پاسخ به  لیلا ✍️
10 ماه قبل

آره واقعا ولی خیلی دلم براشون تنگ میشه ازالان دلتنگ شدم

لیلا ✍️
پاسخ به  بی نام
10 ماه قبل

اصلا طبیعیه روزای اول هفته‌ها و حتی ماه‌های اول ولی بعدش یه بار که رفتی و اومدی دیگه برات عادی میشه مشکل تو میدونی چیه خیلی همه چیز رو سخت میگیری حس میکنی در مقابلشون ضعیفی این افکار رو بریز دور دختر تا اینجا که اومدی از اراده و قدرت خودت بوده باید از این به بعد هم جلوی مشکلات و سنگ‌های جاده زندگیت بایستی سر خم نکن مثل همیشه

بی نام
پاسخ به  لیلا ✍️
10 ماه قبل

آره بابا بادوستایی مثل شماها میتونم مطمئنم

لیلا ✍️
پاسخ به  بی نام
10 ماه قبل

ایول همینه💪🏻

لیلا ✍️
پاسخ به  Ghazale hamdi
10 ماه قبل

دیر یا زود متوجه میشن غزالی جونم بزار یکی دو سال بگذره دانشگاه که رفتی حساسیت‌هاشون کمتر میشه

لیلا ✍️
پاسخ به  Ghazale hamdi
10 ماه قبل

ای بابا باهاشون راحت باش مشکلاتت رو بهشون بگو اگر هم نتیجه نداد اشکالی نداره تو تمام تلاشتو انجام بده

لیلا ✍️
پاسخ به  بی نام
10 ماه قبل

ولی مریم بانو خیلی خوبه‌ها من اگه اونجا بودم یه پایه خوب واسه خودم داشتم😂

بی نام
پاسخ به  لیلا ✍️
10 ماه قبل

آره مثل شماهاست می‌دونی من به مادربزرگم رفتم مامان بابام عمه همیشه میگه مادرمن سه تابچه داشت هیچکدوم بهش نرفتیم نمیدونم توچرابایدشبیهش باشی ….نه از نظر قیافه ها ازنظراخلاق رفتارای من همه تحت تاثیر بچگیامه که همش پیش مادرجونم بودم

لیلا ✍️
پاسخ به  بی نام
10 ماه قبل

آخییی خدا حفظش کنه😍🤗

لیلا ✍️
پاسخ به  بی نام
10 ماه قبل

مامانت دختر نمیخواد تو که رفتی تهران من برم شیراز ور دلش🤣