رمان بامداد عاشقی

رمان بامداد عاشقی پارت ۱۴

4.2
(22)

– خودم میرم..ممنون
-بری گم و گور شی جواب خانواده ات رو چی بدیم
ناراحت شدم از جمله اش ولی خب منطقی بود من ترکیه رو نمی‌شناسم اصلا
همین که رسیدیم لباسمو عوض کردم که حداقل اینجا سرما نخورم
دستمال گردن آریا رو هم گذاشتم روی میز یکم رطوبتش کم بشه بدم بهش
خزیدم زیر لحاف به مامانم زنگ زدم چند دقیقه ای حرف زدم و قطع کردم ساعت نزدیکای پنج اسم ام اس دادم
-من یکم دیگه آماده ام
منتظر جواب نموندم چند بی فایده اس آریا و جواب محاله
اینجوری نمیشد هیچی نیاورده بودم جز سویشرت
شال و کلاهمو گذاشتم…دستمال آریا هم خشک نشده بود پرتش کردم داخل لباسام و گذاشتم توی چمدون که بعدا بهش بدم حاضر و آماده از اتاقم در اومدم به طرف اتاق آریا رفتم در زدم جواب ندادم..خوبه پیام دادم شاید خوابه محکم تر چند بار زدم که یهو در باز شد و آریا با خوبه تن پوش ظاهر شد
-چتههه بابا مگه سر آوردی
-خب راستش..جواب ندادین گفتم شاید خوابیدی
سرمو انداختم پایین هول شده بودم کلا جمله امو ی جمع میبستم ی بار مفرد..
-خب چیه چی میخوای باز
با خجالت لب زدم
-قرار بود بریم خرید
چند دقیقه ای زل زد و گفت
-صبر کن
و سری رفت و درم بست
فک کنم پیامم رو‌ نخونده..پنج دقیقه بعد آماده شد و سوال ماشین شدیم به طرف پاساژ حرکت کردیم به ساعت ماشین نگاه کردم ۵:۳۰ بود یکم بعد جلوی پاساژ قشنگی وایستاد
بارون نم نم روی شیشه میزد سری پیاده شدم خدااا آخ جون بارون
-بیا بریم داخل
و سری از تاسف به این ذوق آشکار من زد و راه افتاد..یعنی چی خب من الان دلم میخواست یکی پایه باشه فقط زیر بارون قدم بزنیم..اصلا لباسم نمی‌خوام
ولی به ناچار راه افتادم
به ویترین ها نگاه میکردم وای می ایستادم و زل میزدم به لباسی که یکم خوشم میومد به طولی نمی‌کشید که روش عیب میزاشتم و رد میشدم
مرض داشتم دیگه..
توی پاساژ می‌گشتیم..آریا هیچ نظری نمی‌داد نمی‌دونم چرا دوست داشتم نظرشو بگه..دریغ از یک کلمه حرف در سکوت کامل بود
اصلا چرا باید نظر میداد!
جلوی مغازه ای ایستادم و زل زدم به بلیز طوسی رنگ که جلوش پشم های سفید داشت و عکس ی گربه هم روش بود شاید بچگانه میزد ولی خوشم اومد
– همین خوبه بریم پرو
وارد شدیم و سلام دادم ی پسر نوجوان پشت میز بود که بلند شد و گفت
-خوش اومدن..بفرمایید
جالبش این بود هر جا میرفتیم فارسی حرف میزدن و ایرانی بود ..از پاساژ گرفته تا رستوران
آریا: اون لباس طوسی رو بدین پرو کنن
پسر: چشم
لباس رو به سمتم گرفت و به طرف اتاق پرو رفتیم..لباس فیت تنم بود
عالی بود رفتم سری بیرون
-همین خوبه‌
آریا به طرف میز رفت حساب کنه که سری گفتم
-نه نه خودم حساب میکنم..شما زحمت‌ نکشید,خودم حساب میکنم
آریا نگاهی بهم انداخت که واقعا معنیشو متوجه نشدم رفت عقب دستمو بردم که حساب کنم..آه از نهادم خارج شد کیفم توی ماشین مونده بود با خجالت سرمو بلند کردم و رفتم عقب تا بیشتر ضایع نشم آریا خندید و به طرف پسره رفت
به خنده اش دلم زیر رو رو شد کلمه لرزیدن برای وصفش کم بود..
حس عجیبی داشتم و قطعا هرگز تجربه نکرده بودم..راستی چقدر خنده به صورتش میاد..!

( منتظر نظراتتون هستم..حتما بنویسد دوستان 🌼)

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.2 / 5. شمارش آرا : 22

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

نمایش بیشتر

saeid ..

نویسنده رمان های بامداد عاشقی،شاه دل و آیدا
اشتراک در
اطلاع از
guest
2 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
لیلا ✍️
8 ماه قبل

✨ عالی بود ✨

قلمت خیلی خوبه خیلی خوشم اومد از داستانت منتظر ادامه‌شم ببینم چی میشه پرقدرت ادامه بده نویسنده😊

آخرین ویرایش 8 ماه قبل توسط نویسنده ✍️
دکمه بازگشت به بالا
2
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x