نویسنده هایی که به مدت یک ماه پارت گذاری نکنن رمانشون از سایت حذف میشه

رمان بامداد عاشقی

رمان بامداد عاشقی پارت ۱۶

3.4
(103)

خوشبختانه هیچی نگفت و راه افتاد
دیگه کم کم قصد برگشت به هتل رو کردیم که چشمم به بستنی فروشی افتاد..خیلی دلم بستنی میخواست و دور از ادب بود تنهایی برم
-میشه بریم بستنی بخوریم
با مظلوم ترین قیافه زل زدم بهشون
آرش که پایه ترین آدم جمع بود و طبق معمول لبخند زد
آریا: تو این سرما..نه بیخیال
– خواهش میکنم..بریم دیگه
و منتظر زل زدم بهش که به زور گفت
-خیلی خب..بچه ای دیگه چیکارت میشه کرد
بی توجه به جمله اش دستامو کوبیدم بهم و گفتم
-ایول
روی صندلی های بیرون نشستیم و منتظر بودیم که بیارن همین که آوردن با خوشحالی شروع کردم..اولین بار بود واسه بستنی آنقدر ذوق میکردم
سرم و که بلند کردم چشمام تو نگاه آریا قفل شد..برق عجیبی داشت و لبخند محوی که باید از میکروسکوپ رد بشه
——-
نیم ساعتی میشد برگشته بودیم ایران
دوباره همون مرده اومد دنبالمون ولی رفت و آریا پشت فرمون نشست توی سکوت به بیرون خیره بودیم مامان اینا میدونستن میام ولی ترجیح دادم نگم کی که به زحمت نندازم
با ایستادن ماشین از فکر و خیالات بیرون اومدم آریا پیاده شد و چمدون منو گذاشت جلو در
پیاده شدم و رو به هر دو گفتم
-ممنون..شب خوش
منتظر موندم برن ولی انگار اونا هم منتظر من بودن کلید رو تو قفل چرخوندم و وارد حیاط شدم با بستن در لاستیک های ماشین از جا کنده شدن.
وارد خونه شدم و داد زدم
-من اومدم
به قول امین بلند گو قورت داده بودم
مامان سری از آشپزخونه پرید بیرون بغلم کرد بابا هم همین طور
مامان غذای مورد علاقم رو پخته بود و میزم چیده بود..
عادت کرده بودم این چند روز کنارم باشن اون دوتا ولی امشب دیگه نیستن
شایدم نباید جمع میبستم..

کنار در ایستاده بودم..سردم بود شالو رو شونه ام مرتب کردم با بدرقه کردن عمه اینا به خونه برگشتیم
بد جور سرما خورده بودم از صبح هم تو حیاط پیش بچه ها بودم بعد خوردن شام به اتاق رفتم..صدام حسابی گرفته بود مامان مثل همیشه برام جوشونده اورد
خودمو پرت کردم روی تخت و گوشیم ر‌و از روی بالشت برداشتم
باید به آریا زنگ میزدم و میگفتم فردا نمیتونم برم
چون با این وضعیت عمرا بتونم کار کنم
شماره شو لمس کردم و منتظر موندم

(نظراتتون بهم انرژی میده)

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 3.4 / 5. شمارش آرا : 103

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

نمایش بیشتر

saeid ..

نویسنده رمان های بامداد عاشقی،شاه دل و آیدا
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
دکمه بازگشت به بالا
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x