رمان بوی گندم جلد دوم

رمان بوی گندم جلد دوم پارت چهارده

4.5
(84)

صدای ترمز ماشینی از پشت سر شنیده شد

اگر بگوید یک لحظه قلبش نزد دروغ نگفت

این صدا فقط متعلق به ماشین امیر بود و بس ،

علیرضا با دو دست بر فرق سرش کوبید

_بیا دیدی اومده دختره نفهم….واسه چی اومدی دم در خونه‌ام ؟

انگار که در این دنیا نبود مثل سکته ای‌ها گردنش را کج کرد

حس گنگی داشت نمی‌دانست باید از دیدنش خوشحال باشد یا ناراحت

نگاهش به دست مشت شده‌اش افتاد

لبخند تلخی زد باید حدسش را میزد

رفت جلو

_امیر…یه…

دستش را با عصبانیت بالا آورد

_هیچی نگو

سرجایش ایستاد

انگار هنوز علیرضا را ندیده بود شکه بود از دیدن زنش جلوی در این خانه

باید بهش میفهماند در تمام این مدت اشتباه میکند

_امیر به خدا اونجوری که فکر میکنی نیست

این مرد دیگر آرام نمیشد چنان عربده ای زد که از ترس به خودش لرزید

_خفه شو و بشین تو ماشین تا برگردم

اشک هایش به طور خودکار شروع به باریدن کردن

نباید بترسد ، گندم تو حالا مدرک داری بزار هر چی بخواد بشه تو کارتو انجام دادی

بازویش اسیر دستانش شد و به سمت ماشین هلش داد

زیر لب همانطور داشت به زمین و زمان فحش میداد این مرد بدبین بود حالا بیشتر بهش دامن زده شده بود چرا نمی‌گذاشت حرفش را بزند

از پشت شیشه ماشین امیر را دید که یقه علیرضا را چسبیده بود و به دیوار میکوبیدش

از همینجا هم صورت سرخ شده از خشمش معلوم بود

_مثل اینکه آرزوی مرگتو داری مرتیکه…آخ که امروز باید قبرتو بکنی

مشت اول روی دهانش کوبیده شد خون از بینی و دهانش بیرون زد

شدت ضربه او را به عقب پرت کرد فرصت واکنشی بهش نداد ضربه دوم محکمتر به یکطرف صورتش خورد

گندم با وحشت خیره صحنه روبرویش بود صدای فریادش را تمام اهالی کوچه فکر کند شنیدن خدا به خیر کند کاش اینطور نمیشد نکند تعقیبش کرده بود حتما باز پیش خودش فکرهای بد میکند

علیرضا تلو تلوخوران دست بر دیوار گرفت تا نیفتد

دستش را بالا آورد تا بس کند

با پشت دست خون لبش را پاک کرد

امیر لگد محکمی به سطل کنار در زد

از خشم داشت دود از کله اش بلند میشد
انگشتش را جلویش تکان داد

_به خاک سیاه مینشونمت….مثل اینکه این بار از جونت سیر شدی ؟

علیرضا دستانش را مقابلش گرفت

_صبر کن

چشمانش را تنگ کرد سرش را به علامت چیه تکان داد

سرفه خشکی کرد

_زنت خودش اومد سراغ من….من دیگه کاری بهش ندارم جناب کیانی….زنتون دست از سر من برنمیداره

مثل بمب ساعتی منفجر شد

توی صورتش نعره زد

_خفه شو آشغال عوضی….چی از جون زندگیم میخوای ؟

علیرضا ترسیده زبانش بند آمده بود عین ببر زخمی نگاهش میکرد

حرفش برایش گران تمام شده بود

یقه اش را ول کرد و موهایش را در چنگ گرفت همانطور عقب عقب گام برداشت

مخش سوت میکشید وقتی میدید گندم امروز به هوای دیدن این مرد از خانه بیرون زده بود قرار بود امروز همه چیز را درست کند قرار بود زندگی نویی را با هم شروع کنند باز همه چیز را خراب کرده بود این زن چه مرگش بود

راهش را کشید و به سمت ماشینش رفت بهش نارو زده بودن نه یکبار ، این زخم کاری بود مگر میشد آرام بماند

با دیدنش زیر آن چادر مشکی خونش به جوش آمد

مشتش را کنار پایش نگه داشت تا نکوبد توی صورتش این زن دیگر ارزش کتک زدن هم نداشت جوری او را کشته بود که حتی نمیتوانست ازش سوال کند این موقع صبح اینجا چه میخواستی !

گندم با تردید نگاهش کرد

رگه های خونی چشمش از همیشه او را ترسناک‌تر جلوه داده بود می‌دانست الان در فکرش چه میگذرد باید آرامش میکرد

دست برد و از داخل جیب مانتویش گوشیش را درآورد

به طرفش گرفت

_بیا جواب تمام سوالات این توعه

با خشونت پسش زد

_خفه شو تا یه بلایی سرت نیاوردم

با ناراحتی گوشی افتاده را از کف ماشین برداشت

_امیر تو حق نداری…

انگشتش را جلوی بینیش گرفت

_هیس نمیخوام چیزی بشنوم….برام مردی دیگه حنات رنگی جلوم نداره….تکلیفتو همین الان روشن میکنم…..منو دور میزنی ؟

روی فرمان کوبید و صدایش را بالا برد

_آخ گندم امروز من می‌کشمت….خونت حلاله

از ترس به صندلی چسبیده بود چرا تا می‌آمد چیزی را درست کند یکهو همه چیز بهم می‌ریخت چرا نمی‌گذاشت از خودش دفاع کند

جلوی خانه ماشین را نگه داشت و پیاده شد

در سمتش را باز کرد و کشیدش بیرون

چادر از سرش افتاده بود

محکم بازویش را گرفت و چادر را از روی زمین چنگ زد هلش داد جلو

_راه بیفت ببینم…یه روز بهت آزادی دادم واسه من خیابونی شدی….بچه رو کجا ول کردی؟ ….با توام !

زانوهایش شل شده بود

نای راه رفتن نداشت همانجا جلوی پله ها افتاد بی توجه به حالش بلندش کرد

اصلا او را نمی‌دید چه بی رحمانه داشت باز مجازات میشد در این بین دلش روشن شد هر چه که میشد بی‌گناهیش ثابت میشد

گوشی را به طرفش گرفت

این آخرین خواسته بود مگر نه !

_این زندگی به بن بست رسیده می‌دونم…ولی…

صدایش از بغض میلرزید

نفس جانسوزی کشید و ادامه داد

_ امروز به خاطر دل خودم رفتم تا….تا بهت ثابت کنم…بی‌گناهم

توی صورتش فریاد کشید

_خفه شو چرت تحویل من نده

با چشمانی گریان نگاهش کرد

گوشی را به ضرب از دستش بیرون کشید و پرت کرد به طرف دیوار

با ناباوری دهان باز کرد بگوید نه ولی صدایی ازش خارج نشد

مات به صحنه روبرویش زل زد انگار که همه زندگیش در یک ثانیه مقابل چشمانش نابود شد

به یکباره نفرت سرتاپایش را گرفت

با حالت جنون به طرفش حمله ور شد

_عوضی….عوضی چرا اینکارو کردی حق نداشتی

با عصبانیت مچ دستش را گرفت و پیچاند از درد صورتش جمع شد

نتوانست جلوی ریزش اشکهایش را بگیرد انگار جلوی رویش داشتن قلبش را تکه تکه می‌کردن

جملاتش مثل تازیانه به صورتش سیلی میزدن

_فردا از زندگیم گم میشی بیرون….داغ آرشو رو دلت میزارم….نمیخوام زنی مثل تو بالای سر بچم باشه

قلبش گنجایش این بی مهری ها را نداشت

داشت زور چه چیزی را میزد بی گناه بودنش را…به کی میخواست ثابت کند !!

این مرد ارزشش را داشت ؟

آخ که چقدر دیر فهمیده بود

امیر ارسلان مثل یک موجود بی ارزش در یک اتاق پرتش کرد و مثل همیشه زندانی شد

از پشت در جمله تهدید آمیزش را شنید

_همین امشب تکلیفتو مشخص میکنم…. وقتشه حاج عباس بفهمه دخترش با زندگیم چیکار کرده

بغضش را قورت داد فکر اینجایش را نکرده بود حالا دیگر گوشی نداشت که صدای ضبط شده را نشان همه بدهد

چرا همه چیز بر علیه‌اش بود حس میکرد خدا هم دارد زمینش میزند داشتن آبرویش را به تاراج می‌بردن

خدایا جواب دل شکسته ام رو کی میده ؟
روزهای قشنگ زندگیم سر هیچ و پوچ خراب شد مردم از من گذشت و رفت دیگه هیچی مثل قبل نمیشه هیچی

شبیه برگ پاییزی ، پس از تو قسمت بادم / خداحافظ ، ولی هرگز نخواهی رفت از یادم

خداحافظ ، و این یعنی در اندوه تو میمیرم / در این تنهایی مطلق ، که می بندد به زنجیرم

اشک دیدش را تار کرده بود

با پشت دست صورت خیسش را پاک کرد
و به نوشتن ادامه داد

نوشت و نوشت هر آنچه که در دلش بود را روی کاغذ برایش گذاشت

از همان اول از ترسش ، از اشتباهش
از دلخوریش که او را باور نکرد

دستمو میون راه ول کردی کاری کردی دشمنامون واسه خودشون جشن بگیرن اعتمادت به گندم همین بود ؟

بینیش را بالا کشید

زیر لب متن نامه را خواند

چشمانش را با درد بهم فشرد

برایش نوشت حتی با وجود تمام بدی‌هایش هنوز هم دوستش دارد برایش نوشت که تنها مرد زندگیش خودش هست و بس

نامه را به سینه‌اش چسباند

دیگه حتی بخوامم نمیشه خرابش کردی رفتی با یکی دیگه ، زن دیگه‌ای رو هم بستر خودت کردی دیگه نمیشه این آخرین کاریه که واسه زندگیمون کردم هیچوقت دلم کج نرفت
وقتی که از اینجا برم حقیقتو میفهمی آه که چقدر همه چیز دیر شد

دلم یه تکیه گاه میخواست تو این روزهای سخت گفتی نمیزاری لبخندم محو شه تموم این مدت اشک هم آشیان من شد ای یار

******

قبل از اینکه شب بشود باید کار را تمام میکرد

با عجله توی اتاق دنبال کلید گشت تمام
وسایل‌ها را زیر و رو کرد اثری ازش پیدا نبود

کلافه دستی بر سرش کشید حالا چطور باید از این اتاق بیرون می‌رفت ؟

فکری به سرش زد

سنجاق سرش را از میان موهایش برداشت
امتحانش ضرری نداشت داخل قفل چرخاند

تمام زورش را به کار برد

باز شو لعنتی

محکم سنجاق را داخل قفل چرخاند

هوف…..دستگیره پایین رفت

باورش نمیشد در باز شده بود

نفس راحتی کشید آهسته بدون اینکه صدایی از خودش خارج کند به طرف اتاق آرش قدم برداشت

خدا خدا میکرد همینجا باشد

اضطراب و نگرانی همه بهش هجوم آورده بودن آروم باش گندم تو باید بتونی

با دیدن پسرکش بغض بر گلویش چنگ انداخت ، شک و تردید به جانش افتاده بود بین رفتن و ماندن

مامانو ببخش عزیزدلم….

دستش را جلوی دهانش گرفت تا صدای
گریه‌اش بلند نشود مگر می‌توانست دل کندن از پسرکش سخت تر از حد تصورش بود

خدایا بهم قدرت بده بتونم تحمل کنم بچم اینجا جاش خوبه من مادر بدی نیستم یا تحملمو زیاد کن یا عمرمو ازم بگیر

دوری از پسرکش او را می‌کشت ولی باید به سرنوشتش تن میداد این راه باید طی میشد اگر با بچه میرفت مطمئنا امیر از زیر سنگ هم پیدایش میکرد اما خودش رفتنی بود برای او که ارزشی نداشت نمیتوانست با تحقیر از این خانه برود ترجیه میداد بمیرد ولی جلوی بقیه انگ هرزگی بهش نزنند

تا مدتی از اینجا دور میشد تا موقعی که
بی‌گناهیش ثابت شود ؛ آنوقت آرش را با خود میبرد

وقت تنگ بود برخلاف میلش صورتش را نبوسید مبادا بیدار شود

از داخل کمد یکی از لباس هایش را برداشت بوی طفلکش برای روزهای پیش رویش حکم نفس را داشت

آخرین نگاهش را هم کرد و از اتاق بیرون رفت مطمئن نبود یک دقیقه دیگر اینجا بماند بتواند پای رفتن داشته باشد

داشت از تصمیمش منصرف میشد

به زودی میام پیشت مامانی..

دستش را مشت کرد

گندم تو قوی هستی این کار رو به خاطر زندگی و پسرت میکنی ؛

فرار کردن آن هم با یک بچه درست نبود چون راحت به دردسر میفتاد باید مدتی از اینجا دور میشد حداقل تا موقعی که حقیقت برملا شود آن وقت میامد و به حقش میرسید

میان راه قدمهایش سست شد کنار در اتاق خوابشان ایستاد

یکهو نفرت عمیقی تمام وجودش را گرفت انقدر عذابش داده بود که دلسرد شده بود

افکارش را کنار زد و بلافاصله از آن خانه بیرون رفت

رفت و جا گذاشت هر آنچه که بر خودش گذشته بود آن خانه ای که برایش پر از تلخی و شیرینی بود حالا متعلق به او نبود

زندگی همین بود دیگر آمدن و رفتن
عمر خوشبختیش کوتاه بود حالا دیگر باید کوله بارش را جمع میکرد و سفر جدایی را پیش می‌برد

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.5 / 5. شمارش آرا : 84

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

نمایش بیشتر

لیلا مرادی

ذهن خط‌خطی😂✍️
اشتراک در
اطلاع از
guest
34 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
دیارا مقاره
8 ماه قبل

لیلا سریع این وضعو درست کننننن 👽

Ghazale hamdi
Ghazale
8 ماه قبل

حالم از امیر بهم میخوره😡😒
گندم بهترین کارو کرد😮‍💨

Sogol
Sogol
پاسخ به  Ghazale
8 ماه قبل

آدمی که خودشو به نشنیدن زده رو باید کنار زد🚶‍♀️

Ghazale hamdi
پاسخ به  لیلا ✍️
8 ماه قبل

آره خب هر دوشون حق دارن و گندم بزرگترین اشتباه رو کرد که به امیر چیزی نگفت
شاید اگر می‌گفت علیرضا به هدفش نمی‌رسید
من خودمم یه همچین چیزی نوشتم و نمیتونم بگم که امیر اشتباه کرده که به گندم اعتماد نداشته چون اون عکسا و اون ویس دست گذاشته بود روی غیرتش و خیلی خوبه که ماها بدونیم پنهان کردن بعضی از موضوعات ممکنه تبعات جبران ناپذیری داشته باشه😮‍💨

Ghazale hamdi
پاسخ به  لیلا ✍️
8 ماه قبل

لیلاییییی
اصلا حوصلم نمیگیره برم پارت بنویسم😢

Ghazale hamdi
پاسخ به  لیلا ✍️
8 ماه قبل

آره فعلا فصل دوم قانون عشق رو شروع نمیکنم تا یکم اون دوتای دیگه رو سر و سامون بدم اما الان هم میخوام از انتقام خون بنویسم بزارم هم یه داستان کوتاه که پایان تلخ قانون عشقه اما حوصلم نمیگیره 😭😭

sety ღ
پاسخ به  Ghazale hamdi
8 ماه قبل

غزل من قبل از کنکورم پر از ایده. برای رمانای جدید بودم اما الان خالیه خالیه😂😂😂
سخت نگیر شل کن خودش میاد🤣🤣🤣

Ghazale hamdi
پاسخ به  sety ღ
8 ماه قبل

🤣🤣🤣
من ایده دارم و میدونم چی میخوام بنویسم اما حوصلم نمیگیره برم تایپ کنم🥲

Ghazale hamdi
پاسخ به  لیلا ✍️
8 ماه قبل

هییی🥲
خیلی حس بدیه😮‍💨

تارا فرهادی
8 ماه قبل

سلااام
اومدم اعلام حضور کنم بعد برم بخونم😜😁

تارا فرهادی
8 ماه قبل

پوووف قلبم درد گرفت 💔
آخه چرا گوشیو شکوندی بیشرف😡

Newsha
8 ماه قبل

ایشالا امیر بدبخت شه به خاک سیاه بشینه😡😡من میبینم اون روز رو میبینممم😡😡😡😡

Newsha
پاسخ به  لیلا ✍️
8 ماه قبل

والا دیگه نمیکشم😡😂😂😂

arghavan H
8 ماه قبل

فکر نمیکردم تو این مدت که نبودم این همه بلا سر گندم و امیر اومده باشه😢😢
دیگه فک نکنم راه نجاتی برای عشقشون باشه💔

sety ღ
پاسخ به  لیلا ✍️
8 ماه قبل

سوال منم هست که کجا بوده😂😁
دیالوگت رو عوض کردیاااا😂😂😂

آخرین ویرایش 8 ماه قبل توسط sety ღ
sety ღ
پاسخ به  لیلا ✍️
8 ماه قبل

🤣🤣🤣

sety ღ
پاسخ به  لیلا ✍️
8 ماه قبل

چه خشن شدی لیلا🤣🤣🤣

sety ღ
پاسخ به  لیلا ✍️
8 ماه قبل

بله بله🤣🤣🤣

راه پله خونه گندم اینا ....
راه پله خونه گندم اینا
8 ماه قبل

قطعاً مستحضر هستین که قلمتون بی نظیره👌🏾❣️
اما راجع به رَوَند داستان: تو کامنتا همه از عوضی بودن و حال بِهَم زن بودنِ امیر میگفتن … حس کردم یه خورده داریم ؛ نادیده میگیرم اشتباهاتی که گندم مرتکب شد… همین که حرفی نزد و سکوت کرد خودش عاملِ همه اتفاقاتِ ناگوارِ آینده شد …. ؛ البته اینم نمیشه ندید گرف که امیر دنبالِ یه بهانه بود از اولشم … گرچه حقم داش اون میترسید و گندمُ با بقیهِ پارتنر هاش در گذشته مقایسه میکرد که به راحتی با چند نفر رابطه برقرار میکردن …!!!
در آخر: علاوه بر کیفیتِ درجه یک رمان، اینکه آموزنده اس و موضوعاتِ خاموشِ جامعه ر و به تصویر میکشین و باعثِ آگاهی میشید واقعا تحسین کردنیه…❤️✌🏾
دمتون گرم 🙌🏾

راه پله خونه گندم اینا ....
راه پله خونه گندم اینا
پاسخ به  لیلا ✍️
8 ماه قبل

عزیییزم دلم😍♥️
قلمتون سبز و مانا❣️🌱

سفیر امور خارجه ی جهنم
8 ماه قبل

آفرین گندم آفرین برو داغتو به دلش بزار
امیر واقعن فک میکنه عاشقه؟
خب نیازه بگم تف به ذات و غیرتت و عشق و اعتمادت

دکمه بازگشت به بالا
34
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x