رمان بوی گندم

رمان بوی گندم پارت ۱۱

4.4
(59)

حس میکرد دارد دیوانه میشود

هم دلش میخواست باشد هم نه !!

باید چه کار میکرد !!

با خودش و این حس عجیبش

&&&&&&&

چرا انقدر گرمش بود ؟؟

بدنش عین کوره آتیش بود یعنی چه !!

پس چرا از سرما میلرزید !

حالش چرا اینطوری شده بود

گلرخ خانم با نگرانی دستمال را هر چند دقیقه یکبار مرطوب میکرد و روی پیشانیش میگذاشت

آخر چرا الان دخترکش مریض شده بود !!

از دیشب متوجه صدای ناله هایش شد داشت توی تب میسوخت همش در حال هذیان گفتن بود انگار که داشت کابوس میدید

با دستمال عرق های روی صورتش را پاک کرد

ریحانه خانم وقتی که شنید خود را سریع رساند

با نگرانی بالای سرش ایستاد

_خدا مرگم بده یهو چرا اینجوری شد ؟
گلرخ خانم بچمو چشم زدن بهتره دکتر خبر کنیم

لگن پر از آب را برداشت و از روی تخت بلند شد

_نه ریحانه جان لازم نیست تبش پایین اومده

ریحانه خانم آهی کشید و به چهره زرد و نزار دخترک خیره شد اینکه روز بله برونش به این حال بیفتد اصلا خوب نبود

چشمانش را باز کرد

انگار که یک وزنه روی سرش گذاشته بودن گیج به اطرافش نگاه کرد الان چه موقع از روز بود

در  باز شد و گلرخ خانم با ظرف سوپ
وارد اتاق شد

ریحانه خانم این سوپ را برایش درست کرده بود

نگاهش را بالا آورد

گلرخ خانم چشمای باز دخترکش را که دید لبخندی زد سرش را بالا گرفت و زیر لب خدا را شکر کرد

_بیا مادر بیا این سوپ رو بخور جون بگیری

هنوز هم گیج بود نگاهی به خودش کرد دیشب که لباس هایش را عوض نکرده بود

روی تخت نیم خیز شد و گفت

_ساعت چنده مامان آخ چقدر سرم درد میکنه

_دیشب داشتی تو تب میسوختی
چی خوردی مادر ؟؟

گنگ نگاهش کرد

تب کرده بود !!

قاشق سوپ جلوی دهانش قرار گرفت

_بیا دخترم اینو بخور بعد هم داروهاتو بخور تا زود سرپاشی مراسم رو گذاشتیم برای فرداشب

مراسم کدام مراسم !!

آه امشب بله برونش بود مگر او بله داده بود ؟؟

تمام صحنه های دیشب یادش آمد

او با امیر بحثش شده بود
چه بله ای قرار بود بدهد

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

آن روز و دو روز دیگر هم گذشت مریضی را بهانه کرده بود و خودش را در اتاق حبس کرده بود خودش هم نمیدانست چش شده است

گلرخ خانم بالای سرش فقط غر میزد

_خب اگه مریضی برو دکتر دیگه
این چه وضعیه آخه
پسر مردمو علاف خودت کردی اگه نمیخوایش دیگه این اداها چیه ؟؟

اشک از گوشه چشمش چکید

مادرش از حالش چه میدانست خودش هم نمیدانست چه مرگش شده است

این دیگر چه مرضی بود

همه در این سه روز به ملاقاتش آمده بودن حوصله هیچکدامشان را نداشت حتی زهرا دوست صمیمیش را دلش منتظر کسی بود که با بی رحمی حتی حالش را نپرسیده بود

ریحانه خانم مدام نگران آن دختر که قرار بود عروس خانواده شان شود بود

با حرص به پسرش نگاه کرد

_یعنی این شرکت کوفتیت انقدر مهمه که نمیتونی بری دیدن اون دختر بیچاره ؟

تیکه ای از نان تست را برداشت
با لحن بی تفاوتی گفت

_امروز میرم دیدنش

لقمه را در دهانش گذاشت و از سر میز بلند شد

کیف و سوئیچش را برداشت و از خانه زد بیرون

با تاسف سرش را تکان داد

این سر به هواییش داشت او را دق میداد

تا عصر در شرکت کار داشت جلسه مهمی داشتن که به خوبی پیش رفت ساعت پنج بود که از شرکت بیرون آمد

سر راه یک دسته گل رز قرمز و سفید با چند تا آبمیوه و کیک برایش خرید

گلرخ خانم با دیدن امیر با دلخوری نگاهش کرد

_آقا امیر یعنی این رسمش بود ؟؟
نباید میومدین دیدن گندم

نفسش را در هوا فوت کرد و با متانت
سرش را پایین انداخت

_باید زودتر از اینا میومدم میدونم ولی این روزا کارای شرکت زیاد بود

پتو را روی سرش کشید صدا صدای خودش بود

هههه آمده بود به عیادتش !!

صدای مادرش را میشنید

_شما یه چیزی بهش بگید آقا امیر الان چهار روزه خودشو تو اتاق حبس کرده دکترم نمیاد

_باشه گلرخ خانم شما نگران نباشید
خودم حلش میکنم

لبش را کج کرد و ادایش را در آورد

{خودم حلش میکنم}

« مگه تو دکتری !! »

دخترک روی تخت مچاله شده بود و صورتش را توی بالش فرو کرده بود

حدس اینکه خودش را به خواب زده بود
سخت نبود

موهای مواجش دورش ریخته شده بود

کنارش روی تخت نشست و دسته گلی که برایش خریده بود را روی بالشش گذاشت

_نمیخوای ازم استقبال کنی گندم خانم

دلش ریخت

تا حالا اینجوری صدایش نکرده بود چقدر لحنش مهربان شده بود وای گندم خر نشو فکر کرده بچم داره اینجوری باهام حرف میزنه

چشمانش را بیشتر بهم فشرد

جوری سرش را در بالش فرو کرده بود که حس میکرد دارد نفس کم میاورد اَه اصلا برای چی آمده بود اینجا

اخم کمرنگی میان ابروانش نشست

این دختر هوای بازی به سرش زده بود حوصله این نازکردن هایش را نداشت

خود را جلوتر کشید

طره ای از موهایش را کنار زد

حالا میتوانست نیم رخ صورتش را ببیند

دخترک تخس و لجباز

چه اخمیم کرده بود در یک حرکت او را برگرداند

چشمانش را با وحشت باز کرد و هیععع بلندی از دهانش خارج شد

پوزخندی به چهره دخترک زد

_که خوابیده بودی ؟!

وای گندم وای پاک آبروت رفت

لبش را گاز گرفت و روی تخت نشست

هیععع موهایش را دیده بود ؟؟

سریع ملحفه را دور تا دورش کشید

حق به جانب گفت

_برای چی اومدین اینجا ؟

همانطور که نگاهش به صورت سرخ شده دخترک بود نیشخندی زد

_شنیده بودم زنم یکم ناخوش احواله باید میومدم دیدنش یا نه ؟

اخمهایش در هم رفت

هنوز هیچی نشده چه زنم زنمیم میکنه

_من زن شما نیستم آقا ٫ اومدی دیدنم باشه حالا بفرما میخوام استراحت کنم

خواست پشت به او دراز بکشد که مچ دستش اسیر دست او شد

با حرص برگشت سمتش که با چهره برزخیش رو به رو شد

دیگر داشت صبرش لبریز میشد تا به اکنون هیچ کسی جرئت نکرده بود او را اینگونه نادیده بگیرد این دختر داشت همه زندگیش را بهم میریخت

صورتش را جلو برد

از لای دندان هایش غرید

_ببین دخترجون اگه دنبال بازی هستی باید بهت بگم من بازیگر قهاری هستم الانم اگه اینجام چون اومدم تکلیفم رو روشن کنم بیشتر از اینم نمیتونم صبر کنم یک کلام بگو آره یا نه ؟؟

باید میگفت که هیچ یک از حرفهایش را نمیفهمید

بازی چه بازی ؟؟

بعد از چهار روز آمده بود و یک چیزم طلبکار بود !!

یعنی فهمیده بود که این سه روز مریض نبود ولی آخر حالش که بد بود نبود!!

چرا این مرد و رفتارهایش انقدر مرموز بود

رویش را برگرداند

_من فقط میخواستم بیشتر فکر کنم

این دیگر چه جمله ای بود که گفت

آخ گندم چرا زود وا دادی ؟؟

خب دروغ که نگفتم اوففف دختر گند زدی ببینش چه لبخند پیروزمندانه ای زده

یک تای ابرویش را بالا برد

طوری که باعث میشد
طرف مقابل ازش حساب ببرد

_فکر کنی !!
خب تو این سه روز به چه نتیجه ای رسیدی ؟

لبش را بهم فشرد و ملحفه را سفت چسبید

میخواست همینجا ازش اعتراف بگیرد
ههه خیال خام

_من.. من..

آه چقدر صدایش میلرزید

نگاهش را بالا آورد و به او که منتظر خیره اش بود نگاه کرد نه باید یک جای دیگر را نگاه میکرد سخت بود گفتنش

آب دهانش را قورت داد

_من به شما اعتماد ندارم

چشمهای بسته اش را بعد از چند ثانیه باز کرد

از گوشه چشم نگاهش کرد

رد اخم وسط ابروانش نشسته بود

نگاهش را پایین تر آورد

یک دستش مشت کرده روی پایش بود

لبش را زیر دندان کشید
و سرش را پایین انداخت

دخترک باهوش تر از آن چیزی بود که فکر میکرد دوست داشت یک سیلی محکم روی صورتش بزند و برود پشت سرش را هم نگاه نکند ولی چه کند که حاج رضا بدجور دستش را بسته بود آن هم جلوی یک دختر کوچولوی زبان دراز

الان وقت عصبانیت نبود باید نرمش میکرد

نفسش را در هوا فوت کرد

چنگی به موهایش زد گل را از روی بالش برداشت و جلویش گرفت

_میدونم جوری رفتار کردم که باعث سوتفاهمت شده اما باور کن این ها هیچ ربطی به تو نداره مسائل کاریم یکم کلافه ام کرده از اونطرفم من تا حالا هیچوقت دنبال دختری نبودم تو اولین کسی بودی که انقدر برای داشتنت دارم صبوری به خرج میدم ولی فکر دل ما هم باش گندم خانم تو از من چه بدی دیدی که میگی بهم اعتماد نداری هان؟

با غصه نگاهش را بالا آورد

چه میشد همیشه همینجور با آرامش باهاش صحبت میکرد

با خودش فکر میکرد مثل همیشه عصبانی شود و سرش داد بزند ولی مثل اینکه هنوز این مرد را به خوبی نشناخته بود به چشمان مشکیش که لرزه بر قلبش مینداخت خیره شد

برایش گل خریده بود ؟؟

امیر با لبخند دخترکشی گل را به دستش داد و گفت_ از من ناراحتی ؟

سینه اش از هیجان بالا پایین میشد

گل را جلوی بینیش گرفت و عمیق بو کشید

عاشق رز بود

آخ که سلیقه او را به خوبی میدانست
گل را از روی صورتش پایین آورد

یعنی پشیمان بود از رفتارش

ولی باید به او نشان میداد
که باید خودش را اصلاح کند

_من .. من

_هوففف نباید انقدر من_من میکرد

نفس عمیقی کشید و به صورتش خیره شد

_شما خیلی زورگوئید بعدش هم تا یه چیزی میگم سریع عصبانی میشید و داد میزنید این رفتارها چه معنی میده آقا امیر ؟!

لبخند ژکوندی زد و بهش که حق به جانب و تند تند باهاش حرف میزد خیره شد

دستش را بالا اورد

_هی هی بسه دختر

به خودش اشاره کرد

_ یعنی من انقدر خصوصیات بد دارم که
خودم نمیدونم

ساکت شد

رویش را برگرداند و با بغض گفت

_شما میگید به خاطر کار کلافه بودین یعنی تو زندگیمون هم اگه تو کارتون مشکلی ایجاد شه باید روی سر من خالی کنید

لبخندی روی لبش نشست

این دختر واقعا که بچه بود

یک لحظه دلش سوخت که او را وارد بازی خود کرده بود

اما فقط یک لحظه

دستش را زیر چانه اش زد و سرش را بالا آورد

آه چشمانش باز پر از اشک بود

دستانش را دو طرف صورتش قاب کرد

نفس در سینه گندم حبس شد

با بهت بهش خیره شد

اخم شیرینی میان ابروانش خانه کرده بود از همان ها که باعث میشد یک چیزی مثل آب در درونش روان شد

داشت از خجالت آب میشد باید کاری میکرد

امیر سرش را کج کرد و با لحن مهربانی که ازش بعید بود گفت

_چرا انقدر اذیتم میکنی گندم
چون می‌دونی دوست دارم ؟

با چشمان گرد شده نگاهش کرد

بالاخره گفته بود گفته بود دوستش دارد

آخ که چقدر منتظر این جمله بود

چقدر برایش شیرین بود

چقدر شنیدن اسمش از زبان او برایش خواستنی بود زبانش قفل شده بود مات و متحیر به او خیره شده بود

لبخند کجی زد این دختر یک چیز دیگر بود

سادگی از چشمانش میبارید با یک حرفش ناراحت میشد و با یک حرفش آرام درست مثل بچه ها دوست داشت آن صورت گرد و تپلش را غرق بوسه کند

سرش را بیشتر کج کرد

دستانش هنوز روی صورتش بود با لحن شیطنت آمیزی گفت

_ببینم این همه لپ رو از کجا آوردی هان ؟؟

قلبش عین گنجکشک در سینه میزد

خدایا به خودت پناه میبرم باید خودمو از زیر آن نگاه عجیبش نجات بدم آخ مامان کجایی چطور اجازه دادی تنها با هم تو یک اتاق باشیم

این مرد و شیطنت در چهره اش او را میترساند و دروغ چرا حس هیجان شیرینی را زیر پوستش میدواند

سرش را پایین گرفت و لبش را زیر دندان کشید

_نگید …آقا امیر

آخ که امیر باید او را زودتر مال خود میکرد تا حالا همچین دختری سر راهش قرار نگرفته بود این دختر که با یک نگاه و حرف اینطور سرخ و سفید میشود با کارهای دیگرش چه واکنشی نشان میداد جان میداد سر به سر  این دخترک شیرین و خجالتی بگذارد

نفس های گرمش به صورتش میخورد بوی عطرش داشت مستش میکرد چرا انقدر نزدیکش بود میخواست چه غلطی کند

هر لحظه منتظر بود او را ببوسد

اما به جای بوسه گونه هایش کشیده شد

با تعجب نگاهش را بالا آورد

دو طرف لپ هایش نرم بود
و کیف میداد بکشی

با انگشت شصتش صورتش را نوازش کرد
دیگر بس بود

ازش فاصله گرفت و همانطور که از روی تخت بلند میشد گفت

_فردا میایم برای مراسم بله برون دیگه باید رسمیش کنیم از روی تخت هم بیا پایین خانم خانما من زن مریض نمیخواما

هاج و واج به او زل زد

در اتاق که بسته شد تازه به خود آمد

دستانش را روی صورتش گذاشت

انگار که هنوز دستش روی گونه هایش بود

داشت آتش میگرفت

به تندی از روی تخت بلند شد و جلوی آینه ایستاد صورتش چقدر قرمز شده بود

قیافه اش آویزان شد

از بس دستاش پر زوره!!!

هیععع

دوباره به خود در آینه نگاه کرد

اینجوری جلویش ایستاده بود ؟؟

با این سر و وضع !!

بیچاره کپ کرد خاک تو سرت گندم پسر مردم همین که نگرخیده خوبه

موهایش را که تو این چهار روز شانه نکرده بود را مرتب کرد و مشغول بافتنشان شد خودش هم نمیدانست یکهو چرا انقدر سرحال و پر انرژی شده بود یعنی به خاطر دیدن او حالش خوب شده بود هوففف

تختش را مرتب کرد نگاهش به گل های رز افتاد

با لبخند آن را برداشت و صورتش را در گل فرو کرد گلرخ خانم با تعجب ناظر این صحنه بود دخترکش را دید که دسته گل را روی صورتش گرفته و توی اتاق روی پنجه پا راه میرود

_ای کاش زودتر امیر میومد

سیخ سرجایش ایستاد

آرام آرام گل را از جلوی صورتش پایین آورد و به مادرش که دست به سینه با قیافه
عاقل اندر سفیانه بهش خیره بود کرد

یعنی او را دیده بود

دستپاچه نگاهی به دور و برش کرد

هیچ جایی برای مخفی شدن نبود

درمانده به مادرش نگاه کرد
گلرخ خانم در حالی که خنده اش گرفته بود سرش را به چپ و راست تکان داد

_خب حالا خجالت نکش برای من
گناه نکردی که مادر عاشق شدی
مبارکت باشه دخترم ایشاالله خوشبخت شی

آخر جمله اش بغض در گلویش نشست

گندم با بهت به مادرش زل زده بود

یعنی او عاشق شده بود

عاشق آن مرد چشم مشکی مرموز

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.4 / 5. شمارش آرا : 59

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

نمایش بیشتر

Leila Moradi

ذهن خط‌خطی😂✍️
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
دکمه بازگشت به بالا
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x