رمان بوی گندم

رمان بوی گندم پارت ۱۵

4.4
(44)

به مبارکی و میمنت پیوند آسمانی
عقد ازدواج دائم و همیشگی
بین دوشیزه محترمه سرکار خانم گندم محتشم و آقای امیر ارسلان کیانی منعقد و اجرا می گردد.

*دوشیزه محترمه مکرمه سرکار خانم
گندم محتشم آیا بنده وکیلم شما را به عقد زوجیت دائم و همیشگی آقای امیر ارسلان کیانی به صِداق و مهریهٔ: یک جلد کلام الله مجید
یک جام آینه، یک جفت شمعدان
یک شاخه نبات و مهریه معین ضمن العقد و بقیه به تعداد ۴۱۰ سکهٔ طلای تمام بهار آزادی رایج در ایران که تماماً به ذِمهٔ زوج مُکَرّم دِین ثابت است و عِندَالمُطالِبِه
با یک سند ویلای ۷۰۰ متری به سرکار عالی تسلیم خواهند داشت در آورم ؟

آیا بنده وکیلم ؟

با تعجب نگاهش را بالا آورد

امیر چشمانش را با اطمینان باز و بسته کرد

این نظر خودش بود میخواست بعد از طلاق
یک سرمایه ای از خود داشته باشد

چقدر آن روز از سعید حرف خورد

میگفت فکر کردی با این کارا خیلی مردی
نه ته نامردا رو داری در میاری رفیق

دستش را کنار پایش مشت کرد

از اول هم همین هدف را داشت
نظر بقیه اصلا برایش مهم نبود

عاقد برای سومین بار خطبه را خواند

این بار زهرا بود که گفت

_عروس زیر لفظی میخواد

ریحانه خانم جعبه کادویی
را به دست عروسش داد

عاقد برای آخرین بار که خواند
نفس در سینه اش حبس شد

نگاهش به قرآن بود و سوره نور

چشمانش را بست و در دل آرزو کرد
که همیشه نور در زندگیش بتابد

چشمانش را باز کرد همه منتظر به او زل زده بودن نگاهش به پدرش افتاد

چشمانش پر از اشک بود

« اشک شوق »

مادرش هم با لبخند و بغض نگاهش میکرد

نفس عمیقی کشید

از داخل آینه به امیر که خونسرد و جدی به او نگاه میکرد خیره شد

قرآن را بست

لبخندی زد

_با اجازه پدر و مادرم و بزرگترای جمع بله

صدای کل کشیدن ساحل و دریا
با دست و سوت بقیه به گوشش رسید

عاقد از امیر هم سوال کرد

محکم و رسا بله را داد

به نظر خودشان عقد ایرانی هم اجرا شد
وقتی که آن جملات را ادا میکرد حس شیرینی در دلش روان میشد اما امیر هیچ حسی به آن جملات نداشت فقط دوست داشت هر چه زودتر این عروسی مسخره تمام شود

همه کم کم برای تبریک و دادن کادو آمدن
اول از همه حاج فتاح آمد جلو

سند یک زمین در شمال را به نوه اش داد
و یک سرویس طلا هم برای عروس

همه مهمان ها از این همه بریز و بپاش خانواده کیانی حیرت زده شده بودن

حاج عباس جلو آمد

پیشانی دخترکش را بوسید

_خوشبخت بشی دخترم

با بغض به پدرش زل زد

لبخند ملیحی روی لبش نشاند

گلرخ خانم دخترکش را در آغوش کشید

در آن لباس عین عروسک شده بود

زیبا بود و حالا عین فرشته ها شده بود

زهرا با ظرف عسل در دستش نزدیکشان شد

_بفرمایید وقت وقت عسل خورونه

دریا با خنده جام رو ازش گرفت و شیطون گفت

_عسل که جلوشه

گندم از خجالت سرخ شد
و سرش را پایین انداخت

امیر با اخم های در همش رو کرد به خواهرش و از لای دندانهایش غرید

_این مسخره بازی رو زودتر تمومش کن

دریا مبهوت به برادرش خیره شد و چیزی نگفت

حس کرد راه نفسش بسته شد

با ناباوری سرش را بالا گرفت

منظورش از مسخره بازی چه بود !

کلافه نگاهش کرد سرش را برد جلوتر
در گوشش لب زد

_من حوصله این مراسم های قدیمی رو ندارم دوست دارم زود بریم خونه
نمیدونی که چقدر خوشگل شدی

لبش را زیر دندان کشید

آرام گفت

_آقا امیر امشب جشن عروسی ماست
شما خیلی عجولید

ابروهایش بالا رفت

این آقا امیر گفتنهایش روی مخش بود

با اخم شیرینی گفت

_تو این یه قلم نمیتونم صبور باشم اونم وقتی که عروسکی مثل تو جلوم نشسته

با شرم سرش را پایین انداخت

باید چیکار میکرد با این مرد و شیطنت هایش

زهرا اهم کنان اعلام حضور کرد

_اقا دوماد وقت برای دید زدن عروس زیاده
لطف کن عسل رو بردار بزار دهن عروس خانم

امیر با حرص انگشتش را در ظرف کرد

گندم با خجالت کمی از عسل را خورد

امشب اگر آب نمیشد هنر کرده بود

برخلاف او امیر بدون خجالت
عسل را کامل خورد و حتی یک گاز ریز هم
از انگشتش گرفت

موهای تنش سیخ شد

با لبخند موذیانه ای از تو اینه به او زل زد
و یک تای ابرویش را بالا برد

خدایا خودمو به خودت میسپارم

مهمان ها در باغ منتظر عروس و داماد بودن

غلغله ای بود

چشم چشم را نمیدید یک کسایی آمده بودن و خود را فامیل معرفی کرده بودن که متعجب میشد تا حالا یکبار هم آن ها را ندیده بود

مادربزرگش از شمال آمده بود

یک روز زودتر خود را
برای جشن نوه عزیزش رسانده بود

با دیدنش اشک در چشمانش جمع شد

در آغوشش فرو رفت

آخ که دلش برای این مادربزرگش
حسابی تنگ شده بود

مادربزرگ با تحسین نگاهی به امیر کرد

در گوشش آهسته گفت

_سلیقه ات خوبه ها دختر شاه ماهی تور کردی

لبش را گزید

با خجالت گفت

_عه مادرجون

خانم جون هم آمده بود خدا رو شکر این بار اخم نکرده بود و این عجیب بود وقتی که به لباسش گیر داد خنده اش گرفت

خانم جون هیچ فرقی نکرده بود

غیر از این بود عجیب میشد

در میان مهمان ها چشمش به عمه عاطیه افتاد کنارش شیوا نشسته بود

قرار بود آخر این ماه جشن نامزدی برگزار کنند

در دل برای آن ها هم آرزوی خوشبختی کرد

مادرش میگفت دعای تازه عروس
زود برآورده میشود

همه مشغول رقصیدن بودن

زهرا و دریا و ساحل را که اصلا نمیشد
از پیست رقص جمع کرد

عروسی مختلط بود و این برای خانواده پدریش بد بود همه خانم ها مجبور بودن روسریشان را روی سرشان بگذارند بعضی هایشان که اصلا نمیرقصیدن مهمم نبود امشب نباید به این چیزها فکر میکرد

دامن لباسش را بالا گرفت و با آن کفش های پاشنه هفت سانتیش رفت وسط

همه با ورود عروس جیغ و سوت هایشان
بلند شد

دی جی آهنگ شاد و زیبایی را پخش کرد

هر چه مهارت در رقص بلد بود را به اجرا در آورد

همیشه در فکرش چنین عروسی را تصور
میکرد که برقصد و داماد با عشق بهش زل بزند

نگاهش را چرخاند تا امیر را ببیند

اما با جای خالیش مواجه شد

یعنی کجا رفته بود ؟!

فیلتر سیگار در دستش میسوخت

بی توجه گوشی را به گوشش چسباند

تاکید کنان گفت

_یکبار بهت گفته بودم آوا امشب نه

از پشت گوشی صدای پر بغضش را شنید

_تو به من قول داده بودی که میای تولدم
من این همه به خودم رسیدم منتظر توام بعد تو میگی عروسیمه به جهنم که عروسیته

سیگار را با عصبانیت روی زمین پرت کرد

چنگی به موهایش زد

_حالا من فراموش کردم تو چه انتظاری از من داری ادای عاشق ها رو واسه من در نیار
من نباشم یکی دیگه

دخترک ساکت شد

با حرص لبانش را بهم فشرد

خوب او را میشناخت ولی برای او امیر یک چیز دیگر بود هیچکس مثل آن مرد نبود
باید رامش میکرد

_عشقم تو در مورد من چه فکری کردی من قبلا هر کاری کردم موقعی بود که تو رو ندیده بودم تو این یکماه چشمم فقط تو رو میبینه مگه میشه کس دیگه ای رو بهت ترجیح بدم

لحنش را مظلوم کرد

_اگه منو نمیخوای خب پس بگو
تا از زندگیت برم بیرون

با دست موهای تافت زده اش را کشید

نمیخواست جلوی این دختر کوتاه بیاید
اما نمیتوانست هم او را کنار بگذارد

با لحن آرامتری گفت

_بهت قول نمیدم ولی سعیمو میکنم امشب بیام

دخترک جیغی از سر خوشحالی زد

از پشت گوشی برایش بوس فرستاد

پوزخندی زد و گوشی را قطع کرد

صدایی از پشت سرش شنید

برگشت که چشم در چشم سعید شد

با چشمان سرخ و ناباور بهش زل زده بود

کتش را مرتب کرد و به طرفش قدم برداشت

_چیه چرا اونطوری نگام میکنی
برای چی اومدی اینجا ؟

_میخوای شب بری پیش کی امیر؟

سرجایش ایستاد

اخم کمرنگی کرد

_این موضوع به تو مربوط نیست
خودتو وسط ننداز

خواست از کنارش بگذرد که بازویش
زیر دستش اسیر شد

_وایسا امیر اتفاقا به خودم مربوطه به من مربوطه که بدونم رفیقم از کی تا حالا نامرد شده

گره ابروانش کورتر شد

چشمانش را تنگ کرد

_میخوای چی بگی سعید من از اولم همینجوری بودم تازه رفیقتو شناختی ؟

صدای فریادش بلند شد

_نه ولی نامردیتو ندیده بودم

با تعجب به صورت سرخ شده از خشمش نگاه کرد این پسر چش شده بود !!

پوزخندی زد

ضربه آرامی به سینه اش زد

_تو چرا داری جوش میزنی داداش از اول هم اینجوری بود توام به فکر من و زندگیم نباش
من خودم میدونم دارم چیکار میکنم

خنده هیستریکی کرد

چند قدم عقب رفت و دستانش را از هم باز کرد

_آره میدونی ٫میدونی داری گندمیزنی به زندگیت

دیگر داشت زیاده گویی میکرد

یقه اش را در مشتش گرفت و غرید

_داری حرف میزنی قبلش مزه مزه کن
بعد نطق کن نزار همینجا بزنیم به تیپ و تاپ هم من هر کاری میکنم فقط و فقط به خودم مربوطه انقدر دور و بر زندگی من فضولی نکن

یقه‌‌ اش را از زیر دستش رها کرد

دستی به پیشانیش کشید

_باشه رفیق من نه فضول زندگیتم نه دیگه کاری به کارات دارم ولی..

انگشتش را جلویش تکان داد

_ولی گندم خواهر منه نمیزارم تو یا هر کس دیگه ای اذیتش کنه

نیشخندی زد

رو به رویش ایستاد

_ از کی تا حالا گندم شده خواهر تو

سعید که از حرص نفس نفس میزد
به او خیره شد

چطور میتوانست انقدر سنگدل و بی رحم باشد چطور باید به رفیقش می‌فهماند این دختر زندگیش را عوض میکرد

چرا دست از کثافتکاری‌هایش برنمیداشت

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.4 / 5. شمارش آرا : 44

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

نمایش بیشتر

Leila Moradi

ذهن خط‌خطی😂✍️
اشتراک در
اطلاع از
guest
11 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
راه پله خونه گندم اینا ....
زن سعید
10 ماه قبل

چقدر عوضیع این امیر
از همون رفتار هاش مشخص بود
موندم این دختره خره چی این شده …
لابد اخلاق خوبش😒

راه پله خونه گندم اینا ....
زن سعید
پاسخ به  نویسنده ✍️
9 ماه قبل

قابل شمارو ندارد😁😂

راه پله خونه گندم اینا ....
زن سعید
پاسخ به  نویسنده ✍️
9 ماه قبل

🙌🏾دمتون گرم رمانتون قشنگع ؛)))

...
...
10 ماه قبل

نویسنده جون خیلی ممنون و خسته نباشی
♥️♥️♥️♥️😍
پارت جدید نداریم؟

...
...
پاسخ به  نویسنده ✍️
10 ماه قبل

خیلی ممنون 🙏
بیصبرانه منتظریمم

دکمه بازگشت به بالا
11
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x