نویسنده هایی که به مدت یک ماه پارت گذاری نکنن رمانشون از سایت حذف میشه

رمان بوی گندم

رمان بوی گندم پارت ۲۰

3.5
(51)

دریا و ساحل کنار همدیگه نشسته بودن و مشغول خواندن مجله بودن
که صدای زنگ در آمد

خانم بزرگ لبخندی زد و هن هن کنان از جایش بلند شد  _اومدن ؛ اومدن

دریا حرصش گرفت امیر همیشه عزیز خانواده کیانی بود و بس حتی با آن گندکاریاش هیچوقت محبت خانواده ازش کم نمیشد الانم که با ازدواج با گندم عزیزتر هم شده بود

حاج رضا با مهربانی پسرش را در آغوش گرفت و پیشانی تازه عروسش را بوسید

گندم با لبخند ملیحی با تک تکشان احوالپرسی کرد خانواده کیانی با تحسین رفتارهای گندم را تماشا میکردن این دختر آرامشی داشت که هر جا میرفت آن جا را عوض میکرد سادگی و بی شیله پیله بودنش باعث میشد همه با او صمیمی شوند حاج رضا او را مثل دخترهای خودش دوست داشت ریحانه خانم هم خوشحال بود از داشتن چنین عروسی دخترانش هم با بودن در کنارش خلق و خوی او را میگرفتن

حاج فتاح مثل همیشه در راس جمع نشسته بود با لبخند پدرانه ای دست گندم را فشرد و از او دعوت کرد که کنارش بنشیند با خجالت کنارش نشست ابهت حاج فتاح دقیقا عین امیر بود با خود فکر کرد امیر سنش که بالاتر برود بدتر میشود چون حداقل حاج فتاح لبخند میزد اما امیر گهگاهی آن هم خیلی کم یک لبخند کوتاه میزد که باید شانس میاوردی تا آن صحنه را از دست ندهی

خانم بزرگ حسابی برای آن ها تدارک دیده بود معلوم هست که ریحانه جون و دوقلوها به او کمک کردن در تدارک این مهمانی بزرگ پنج نوع خورشت با پلوهای رنگین درست کرده بود انواع دسر و نوشیدنی روی میز بود نمیدانست باید از کدام بخورد سر میز ناهار کنار مادرش نشست

سه روز پیش به خانه پدرش رفته بود اما هنوز هم زود به زود دلش برایشان تنگ میشد

گلرخ خانم با اشاره رو بهش گفت

_برو کنار شوهرت بشین مادر

با حرص نگاهش کرد

حالا اگر یک امروز کنارش نمینشست
به جایی برمیخورد

_دوست دارم پیشت بشینم
ول کن تو رو خدا مامان

گلرخ خانم با تعجب نگاهش کرد
چرا لحن دخترش انقدر تلخ شده بود

_من که چیزی نگفتم مادر فقط گفتم زشته شوهرت تنها نشسته

دستش روی پایش مشت شد نگاهش به امیر افتاد ههه تنها ببین چه بی خیال داره غذاش رو میخوره انقدر بخور بترکی

ظرف خورشت فسنجان را از روی میز برداشت

با حرصی که در صدایش کاملا مشهود بود گفت

_یه روز تنها غذا بخوره به جایی برنمیخوره

سر میز فقط شوخی های دریا و ساحل بود که جمع ساکتشان را میشکست حاج فتاح عادت نداشت سر میز غذا حرف بزند و این آداب را به بچه هایش هم انتقال داده بود به جز دریا و ساحل که عین وروره جادو در حال حرف زدن بودن

بعد از سرو ناهار مشغول جمع کردن میز شدن گندم خواست به آن ها کمک کند که ریحانه خانم بهش اجازه نداد و او را کنار امیر روی مبل نشاند دریا در دل آرزو کرد کاش او هم مثل گندم بیکار بنشیند تازه عروس بودن هم برای خود صفایی داشت

گندم دستانش را در سینه قفل کرده بود و به حرف های حاج رضا با پدرش گوش میداد
اصلا حواسش به امیر  نبود

امیری که فکرش درگیر این بود که چطور آوا را بپیچاند گیر سه پیچ داده بود که امروز باید ببیندش بعد از آن شب همدیگر را ندیده بودن این بار باید همه چیز تمام میشد دیگر نمیخواست آن دختر توی زندگیش باشد بر خود لعنت فرستاد که به همچین کسی نزدیک شده بود دیگر اشتباه کند که به دختر کم سن و سالی مثل او  رو نشان بدهد

با صدای حاج فتاح سرش را از گوشیش برداشت

تکیه اش را به مبل داد و جواب داد

_بله حاجی چیزی گفتین ؟

گره ابروانش کورتر شد

این پسر حواسش کجا بود

دستی به ریشش کشید

_بهت گفتم فردا یه سر بیای بازار تو کارا کمکمون کنی یه کم اون شرکت رو ول کنی بد نمیشه

در جایش جا به جا شد

_شرکت رو که نمیشه ول کرد
ولی باشه حتما فردا میام

حاج رضا سری تکان داد

_خوبه راستی امروز دوستت سعید بهم زنگ زد گفت بهت بگم پس فردا جنس ها رو ببرن کیش یا نه میگفت هر چی بهت زنگ زده گوشیت خاموش بوده

یک تای ابرویش را بالا زد
طبق عادت  گوشه بینیش را میان دو انگشتش لمس کرد اینجوری با جذبه تر میشد

نگاهش را از پدرش به گندم که مثلا به حرفهای آن ها بی توجه هست داد

_خودم بهش زنگ میزنم آره پس فردا حرکت میکنیم منم باید باهاشون برم

داشت عکس های عروسیشان را به مادرش نشان میداد که با حرف امیر سرجایش خشک شد

گفت میره کجا میخواد بره سعی کرد خود را بیخیال نشان دهد ولی حواسش به حرفهایشان بود پدرش بود که گفت

_نگفته بودی پسرم حالا چند روزه ست این سفر

گوشهایش تیز شد تا جوابش را بشنود

که با شنیدن جمله اش گوشی از دستش سر خورد پایین

_سفر چهار روزه ست خودم باشم بهتره نمیخوام مشکلی به وجود بیاد

چهار روزه !!

میخواست کجا برود او را تنها بگذارد ؟

ناباور بهش زل زد

حاج فتاح با اخم گفت

_حالا خودت نباشی کارا پیش نمیره این شک و بدبینیت رو کنار بزار چه معنی میده تازه عروست رو ول کنی به امان خدا

با حرص گوشه لبش را جوید

_حاجی من برای تفریح نمیرم که تجارت همینه گندم هم باید از این به بعد عادت کنه به شغلم

اشک هایش جلوی دیدش را گرفت

حرفهایش عین خنجر قلبش را زخمی میکرد
حالا چرا انقدر لحنش سرد بود منظورش از عادت چی بود باید به تنهایی عادت میکرد ؟

مثل همه این یک هفته که روزها سرکار بود و فقط شب ها برای خواب میامد آن هم در
کنارش نه در یک اتاق دیگر میخوابید آخ که اگر این ها را به زبان میاورد پدرش چیکار میکرد حتما او هم مثل او دچار شک و تردید میشد

گلرخ خانم متوجه حال دخترش شد
با نگاه شماتت باری به دامادش که اینگونه دخترکش را آزرده بود خیره شد

امیر نفسش را در هوا فوت کرد و رفت بیرون تا بادی به کلش بخورد

حاج فتاح سری از افسوس تکان داد این پسر غد و یکدنده بود مثل خودش حتی بدتر او در جوانی وقتی با همسرش ملک جهان ازدواج کرد تا یک هفته حتی سرکار هم نرفت حالا نوه اش داشت به یک سفر کاری چهار روزه میرفت ریحانه خانم با ناراحتی این صحنه را تماشا کرد و زیر لب پسرش را ملامت کرد دخترک بیچاره داشت زور میزد تا در این جمع بغضش نترکد پسرش اصلا ارزش این دختر را میفهمید آخ _آخ که نمیدانست چه زنی کنارش دارد که اگر میدانست اینجوری ناراحتش نمیکرد

٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭

پشت ویلا ایستاده بود نمیدانست این چندمین سیگاری هست که نصفه آن را له میکند کلافه بود نگاه گندم کلافه اش کرده بود
این دختر نباید به او دلبسته میشد نباید

با صدای پایی سرش را کج کرد با دیدنش لبش را از داخل دهان گاز گرفت آمده بود اینجا برای چه با همان اخم به چهره اش زل زد که سعی میکرد لبخند کم رنگی روی لبش بنشاند

دستانش را در هم قفل کرد و نگاه آرامش را بهش داد
_ برای چی اینجا اومدی بیا بریم تو امیر ارسلان

از اینکه او را اینگونه صدا میکرد عصبی میشد این دختر دیگر از کجا توی زندگیش پیدا شده بود

پک عمیقی به سیگار زد و چشمانش را بست

_سیگار برات بده آقا امیر

حالا میگفت آقا امیر انگار که نمیخواست او را امیر خالی صدا بزند یا امیر ارسلان
و حالا هم آقا امیر

نگاه پر نفوذش را به او داد و سیگار را میان انگشتانش گرفت  «برو تو بیرون سرده

نگرانش شده بود ؟!

خواست بگوید عزیزم تو نگران من نباش فقط به من بگو چی انقدر تو رو بهم ریخته که اینطوری سیگار میکشی

نزدیکش شد

دستانش میلرزید ولی باید این کار را میکرد

سیگار را از میان انگشتانش برداشت

نگاه امیر هنوز هم با جدیت روی او و حرکاتش بود سیگار را بالا آورد و به چشمان مشکیش که عجیب این روزها سرد و بی رحم شده بود خیره شد

_چرا سیگار میکشی از چیزی ناراحتی
من…من که حرفی نزدم آقا امیر اگه میخوای بری کیش برو بالاخره کاره من که بچه نیستم

حرفش با قرار گرفتن دستس روی بازویش نصفه ماند با حالت عصبی مچ دستش را گرفت و سیگار را از دستانش برداشت

_سیگار کشیدنم هیچ ربطی به این موضوع نداره بهتره تنهام بزاری

یخ زد از سرمای هوای بیرون نه
از کلام همسرش لرزید

ناباور یک قدم عقب رفت

میخواست تنها باشد حوصله اش را نداشت چرا نمیرفت پس چرا مانده بود و بر و بر نگاهش میکرد ؟ میخواست ببیند این همان امیری هست که آن شب بله برون دیده بود نه به خدا که او نبود این مرد کج خلق و عصبی هیچ شباهتی به آن امیر نداشت همانی که در کافه برایش بستنی شکلاتی سفارش داد و با لذت تماشایش میکرد همانی که برایش گل رز صورتی خریده بود و عاشقانه نگاهش میکرد نه این مرد را نمیشناخت برایش غریبه بود

با عصبانیت سیگار را زیر پایش خاموش کرد

چنگی به موهایش زد

_برو تو گندم برو حالم خوش نیست

با بهت به چشمان سرخش نگاه کرد

به ناگاه نگرانی تمام وجودش را گرفت رو به رویش ایستاد و روی پنجه پا بلند شد تا همقدش شود قدش خیلی بلند تر از او بود دستش را دراز کرد و روی پیشانیش گذاشت لبش را گاز گرفت چقدر داغ بود

_آقا امیر پیشونیت خیلی داغه بریم تو اینجا سرما میخوری

دوست داشت همینجا یک سیلی به صورتش بزند چرا نمیرفت چرا از حرفهایش ناراحت نمیشد مچ دستش را گرفت و از خودش دور کرد

_چیزیم نیست بهت میگم برو تو

بغضش ترکید

نفهمید چکار کرد دستانش را دور کمرش حلقه کرد و سرش را روی سینه ستبرش گذاشت

امیر خشک شده سرجایش ایستاده بود و هیچ واکنشی نشان نمیداد

سرش را به سینه اش فشرد و با هق هق گفت

_اگه..‌.از…من..ناراحتی بهم بگو..چرا حرفهاتو بهم نمیزنی … تو رو خدا اینجوری خودتو.. اذیت نکن

رگ پیشانیش از خشم و حرص برجسته شده بود این دختر داشت دیوانه اش میکرد با این کارهایش

از خودش جدایش کرد هنوز هم اشکهایش روان بود لب بالایش را به دندان گرفت و نگاهش را از او گرفت دستهایش هنوز هم روی شانه هایش بود

_دوستم داری ؟

این دیگر چه حرفی بود !!

نگاه جدیش را به او داد باید میفهمید جوابش چیست شانه هایش را تکان داد

_ با توام میگم دوستم داری یا نه ؟

شانه هایش از صدای دادش بالا پرید

منظورش چه بود یعنی شک داشت به خاطر همین انقدر پریشان بود باید مردش را آرام میکرد نزدیکش شد و دستانش را دو طرف صورتش گذاشت
نگاهش را به مردمک های سرخ از خشمش داد

_ آره..آره دوست دارم معلومه امیرجان آخه ..

پنجه های دستش توی پهلویش فرو رفتن که باعث شد حرفش نصفه بماند نفس های عصبی میکشید با ترس به رگ های گردنش که باد کرده بود خیره شد عجیب بود که کسی دنبالشان نمیامد شاید میدانستن باید دو نفری خلوت کنند ولی آخر این دیگر چه خلوتی بود مگر نباید از شنیدن ابراز علاقه اش خوشحال میشد پس چرا عین ببر زخمی دارد نگاه میکند

امیر حال خودش را نمیفهمید او را چسباند به درخت و تنش را مماس تنش کرد

با ترس نگاهش را بالا آورد

_آقا امیر ..

صدای آخش با قرار گرفتن لبش روی لب او
خفه شد

جوری او را میبوسید که میگفت حتما لبش کنده میشود وحشی شده بود تند و خشن

دیگر داشت گریه اش میگرفت حس میکرد نفس کم آورده دستش را روی سینه اش گذاشت تا ولش کند اما دریغ از یک اینچ جدا شدن همه عصبانیتش را میخواست روی دخترک بیچاره خالی کند اصلا توجهی به گندم که در آغوشش میلرزید نداشت

سرش را در گردنش فرو برد

دخترک دیگر داشت قالب تهی میکرد یک دستش را کنار پایش مشت کرده بود  و با آن یکی دستش موهای امیر را چنگ زده بود

میترسید جیغ بزند و همه خبردار شوند

فقط لبانش را از درد بهم فشرده بود

یکهو چنان دردی احساس کرد  که باعث شد با گریه اسمش را صدا بزند

موهایش را کشید تا دست از سرش بردارد

_تو رو خدا امیر ارسلان

بالاخره دست کشید بوسه ای به گردنش زد و آمد بالاتر شاکی دستش را از میان موهایش برداشت و لبش را به صورتش چسباند رفت بالاتر روی چشمهایش هر دو چشمش را عمیق و آرام بوسید دیگر بیصدا گریه میکرد سرش را در آغوشش گرفت و از روی شال بوسه ای به موهایش زد بینیش را به موهایش چسباند و عمیق بو کشید باز هم آن عطر دوست داشتنی در مشامش پیچید اشک های گندم پیراهنش را خیس کرده بود

_هیش آروم باش دختر…گندم ؟

دلش ریخت چرا اینجوری صدایش میزد

با غصه نگاهش کرد نگاهش که به لب کبود شده دخترک افتاد اخمهایش در هم رفت حالا گردنش را میتوانست بپوشاند ولی لبش را چکار میکرد چرا نتوانست عصبانیتش را کنترل کند

از آغوشش بیرون آمد و با بغض گفت

_حالا چیکار کنم لبم خونی شده

جلو رفت و با انگشت شصتش لبش را نوازش کرد  _چیزی نیست یه رژ بزن خوب میشی

حرصش گرفت

_خیلی وحشی هستی میدونستی

در حالی که سعی میکرد لبخندش را بخورد اخم شیرینی کرد

_تقصیر خودته منو عصبی کردی
چقدر بهت گفتم برو

چشمهایش چهار تا شد این دیگر کی بود یک چیزی هم طلبکار بود

این بار نتوانست از حالت چهره اش لبخندش را مخفی کند شالش را روی سرش مرتب کرد و گوشه لبش را بوسید

_بریم کوچولو

دستش را گرفت و با هم به سمت عمارت رفتن

چقدر خجالت کشید از نگاه بقیه مخصوصا پدرش
خدا لعنتت کند امیر با رژ توانست کبودی را محو کند خوب شد خانواده شوهرش چیزی به رویش نیاوردن اما گلرخ خانم مثل همیشه ساکت ننشست و زیر گوشش گفت

_شوهرت تو خونه چه جوریه مادر؟

با چشمان گرد شده فقط به مادرش نگاه کرد و چیزی نگفت

لبخندی زد و پنجه های دستش را دور
شیشه ویسکی گذاشت کم کم لبخندش بیشتر شد جوری که خنده هیستریک بلندی کرد آوا با ترس از روی مبل بلند شد و بازویش را گرفت

_امیر آروم باش بزار برات..

یک طرف صورتش سوخت

خون از گوشه دهانش روان شد

آه لعنت بهش باید یک جوری خود را نجات میداد وگرنه مطمئن نبود از زیر دستش سالم بیرون بیاید دیگر نمیخندید حالا با اخم وحشتناکی با چشمان گشاد شده که رگ های خونی تویش پر شده بود قدم به قدم نزدیک دخترک میشد

امشب انقدر حالش بد بود که میخواست این دختر مظلوم نما را زیر مشت و لگدش بگیرد

دندان هایش را محکم بهم سایید

_ آروم باشم ؟

فریادش را فکر کندتمام ساکنین ساختمان شنیدن

_ می‌کشمت هرزه عوضی

از موهایش گرفت و روی زمین انداخت

دخترک با ترس و لرز به پایش افتاد

با التماس گفت

_ببخش…منو..امیر بزار.. بزار توضیح میدم

حالش رقت انگیز بود جوری که تفی جلوی پایش انداخت  همچین زنایی که ارزش خودشون رو نمیدونستن باید بدترین رفتارها رو باهاشون کرد

یقه اش را گرفت و دو سیلی محکم روی صورت ظریف و آرایش کرده اش زد که باعث شد پرت شود روی زمین

خون جلوی چشمانش را گرفته بود

سرفه ای کرد و همانطور که روی زمین افتاده بود خود را عقب کشید

_دیوونه چیکار میکنی کمک

لگدی به پهلویش زد

حقش بود !!

زن هایی مثل او که خود را برای مردها عرضه میکردند پایان خوشی در انتظارشان نمینشست مثل آوا دختر بیست و یکساله ای که بچه طلاق بود و به سمت این راه کشیده شد

چانه اش اسیر دستهای پر قدرتش شد
جوری که حس کرد استخوان فکش دارد خرد میشود

_چرا میترسی هوممم داد بزن جیغ بزن کسی صداتو نمیشنوه چی فکر کردی با خودت که با این رسواییت مثل گاگولا کنارت میمونم یالا حرف بزن اون پسره راضیت نکرده امشب هان بگو هرزه کوچولو بگو

با نفرت نگاهش کرد

جیغ هیستریکی زد و با ناخنهایش
روی گردنش کشید

_ولم کن…ولم کن عوضی برو..برو نمیخوام ببینمت دیوونه وحشی

این چندمین سیلی بود که امشب از این مرد نوش جان میکرد ؟

نیشخندی زد

منتظر همین حرفش بود تا برود حالا همه چیز تمام شده بود با تحقیر نگاهی به صورت خونیش کرد و با قدم های محکم به سمت در رفت

دستش را روی دستگیره در گذاشت و رویش را به طرف او که روی زمین افتاده بود گرفت

_فکر نکن برام مهم بودی که اینجوری عصبانی شدم نه این مجازات لازمت بود تا بفهمی امیر کیانی با دخترهایی که میخوان دورش بزنند نمیمونه

حرص و تنفر سرتاپایش را گرفت در دل به خود قول داد که انتقام تحقیر امشب را ازش بگیرد

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 3.5 / 5. شمارش آرا : 51

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

نمایش بیشتر

Leila Moradi

ذهن خط‌خطی😂✍️
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
دکمه بازگشت به بالا
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x