نویسنده هایی که به مدت یک ماه پارت گذاری نکنن رمانشون از سایت حذف میشه

رمان بوی گندم

رمان بوی گندم پارت ۲۴

4.6
(158)

بغضش گرفت آرام شد نه هنوز هم در درونش میلرزید حس میکرد چیزی در گذشته شوهرش به جا مانده که حالا زندگیشان را خراب کرده بود

_چرا بهم نگفتی

سوالی نگاهش کرد

_چرا نگفتی اینجا خونه توعه

آهی کشید ازش جدا شد و نگاهش را خیره به جای دیگری داد

_خونه مجردیمه فکر نمیکردم لازم باشه بگم به جز اون ویلا خودت که میدونی خونه های زیادی دارم چه تو تهران چه….

با حرصش حرفش را قطع کرد

_آره ولی نگفته بودی اینجا پناهگاه تنهایی هاته

دندان هایش را محکم بهم سایید

سوال های این دختر دیگر داشت صبرش را لبریز میکرد از روی کاناپه بلند شد و در همان حال که به سمت اتاق میرفت جوابش را داد

_من چیزایی که لازم بوده رو بهت گفتم بهتره ساکت باشی گندم

چشمانش گرد شد او الان چه گفت مثل اینکه باز هم در همان جلد مغرورش فرو رفته بود بدون یک ذره پشیمانی از کارش

جلویش ایستاد

_چی گفتی میگی ساکت باشم
هیج میفهمی چی میگی ؟

_ آره

از دادش چند قدم عقب رفت

این مرد عوض بشو نبود

انگشتش را در هوا تکان داد

_این آخرین باره که بهت میگم خوش ندارم حرفامو تکرار کنم دیشب رو فراموش میکنی فهمیدی  ؟

با ترس دستانش را در هم قفل کرد باورنکردنی بود از او چه میخواست حالا مطمئن بود که یک چیزی را دارد از او پنهان میکند

هنوز هم به دیوار تکیه داده بود توجهش بهش جلب شد که لباس پوشیده از اتاق بیرون آمد

داشت کجا میرفت !!

_کجا میری ؟

بدون اینکه نگاهش کند کفشهایش را پوشید و جوابش را داد

_زود حاضر شو باید برم بازار دیرم شده اینجا رو هم چند تا کارگر میفرستم  تمیزش کنند

بدون اینکه چیزی بگوید وارد اتاق شد مانتویش را تنش کرد و شال را همینجوری روی سرش انداخت دیشب سعی ماشین را با خود برده بود با آسانسور آمد پایین و سوار ماشین شد

توی راه هیچکدام حرف نمیزدن جلوی خانه توقف کرد قبل از اینکه از ماشین پیاده شود گفت

_امشب میریم خونه بابات اینا تا میام آماده شو

دلگیر نگاهش را ازش گرفت میخواست چه چیزی را ثابت کند که همه چیز عادی و گل و بلبل هست آخر با این حالش که برود مهمانی پدرش زودتر از همه میفهمد که گندمش چه حالی دارد

با همان لباس های بیرونش روی مبل نشست نمیدانست کجای راه را اشتباه رفته است او که رفتار بدی از خود بروز نداده بود چرا با او اینگونه رفتار میکرد مگر خودش به خواستگاریش نیامده بود او که در دنیای رنگی خودش غرق بود

چرا چرا ؟

این سوالی بود که هیچ جوابی برایش نداشت

****************************

حاج رض با ابروهایی گره کرده
دستش را زیر چانه اش زد و به پسرش که کلافه پایش را به حالت عصبی تکان میداد خیره شد

با دقت حرکاتش را زیر نظر گرفت درک نمیکرد از او چه میخواست ؟!

همانطور که عینکش را پاک میکرد از جایش بلند شد و روی مبل چرمی روبه رویش نشست

_چیشده پسر رفتی پیش پدربزرگت ؟

از بالای چشم نگاهش کرد تکیه اش را از مبل گرفت و با لحن بی تفاوتی گفت

_نه اومدم قبل از رفتنم باهاتون صحبت کنم

یک ابرویش بالا رفت دستی به ریشش کشید و گفت   _خب من آماده ام بفرما

پا روی پا انداخت و نفسش را در هوا فوت کرد

_ اومدم اینجا که به قراری که با هم گذاشته بودیم عمل کنین

متعجب سر تکان داد

قرار ؟ این پسر از چه حرف میزد

سکوت پدرش داشت کلافه اش میکرد با دو انگشت شقیقه اش را ماساژ داد

_من به قولم ادا کردم حالا باید شما طبق قولی که دادین عمل کنین پدر

شکه نگاهش کرد این پسر امروز یه چیزیش میشد

_چیشده پسر با گندم بحثت شده از چه قولی حرف میزنی ؟

دندان هایش را بهم فشرد

خونسردی پدرش داشت دیوانه اش میکرد

به ضرب از جایش بلند

_خودتون رو به اون راه نزنین حاجی خوب میدونین منظورم از قول چیه قرار بود بعد از ازدواجم سهمم رو به نامم بزنین من اومدم اینجا تا قبل از رفتنم به کیش همه چیز رو محضری کنیم

دستش را روی قلبش گذاشت و بهش که با عصبانیت طول و عرض حجره را قدم میزد چشم دوخت از سهم میگفت از سهمی که به نامش بود و فقط رسمیش نکرده بودن

چشمانش را ریز کرد باورش نمیشد فکر میکرد بعد از ازدواجش با گندم دیگر خیال این چیزها به سرش نزند هر دو دستش را روی صورتش کشید و از روی مبل بلند شد

_سهم الارثت سرجاش محفوظه پسر نگران نباش

خون خونش را میخورد برای شنیدن این حرف ها نیامده بود دستانش را روی میز گذاشت و رو به پدرش که بی خیال داشت دفتر و دستکش را مرتب میکرد کرد و گفت

_ببین پدر من  نمیتونین منو  بازی بدین صبر منم حدی داره

حاج رضا دیگر صلاح ندید با نرمش برخورد کند دفتر را بست و با تحکم در صدایش گفت

_درست صحبت کن امیر چه بازی اون ارث اول و آخر برای توعه

_آره ولی من الان بهش نیاز دارم شما قول دادین

ناخوداگاه صدای حاج رضا هم بالا رفت

_چه قولی چرا انقدر سختش میکنی پسر من گفتم ازدواج کن که گندکاریات جمع بشه دیگه چی میخوای وضعت که الحمدالله خوبه زنتم که خدا رو شکر پاک و نجیب خودت انتخابش کردی
حالا اومدی دنبال چی ؟؟

شقیقه اش نبض میزد

از پشت موهایش را چنگ زدو  یک قدم عقب رفت خواست بگوید این لقمه را خودشان روی سفره اش گذاشتن او را چه به ازدواج پدرش داشت دورش میزد باید از راه دیگه ای وارد میشد

روبروی پنجره ایستاد و سیگاری از جیبش برداشت حاج رضا با تاسف نگاهش را از او گرفت خیلی وقت بود حیا و حرمتش را خورده بود این پسر عوض نشده بود در دلش فکر میکرد با ازدواج سرش گرم زن و زندگیش میشود یعنی عروسش نتوانسته بود او را سر به راه کند

سیگارش میان انگشتانش میسوخت با دو انگشت پیشانیش را فشرد این آخرین راهش بود با گام های محکم به سمت در رفت قبل از اینکه در را باز کند سرش را برگرداند و به پدرش که توی فکر بود خیره شد

_تا امشب فکراتون رو کنید حاجی وگرنه مجبورم از راه دیگه ای وارد شم شما که اینو نمیخواید نه؟

حاج رضا لبخندی زد لبخندش تبدیل به زهرخند شد کم کم  گره ابروانش کور شد

این پسری که داشت تهدیدش میکرد همان پسربچه هشت ساله ای بود که بعد از مدرسه میامد بازار و حاجی حاجی از دهنش نمیفتاد حالا چه بر سرش آمده بود مال و ثروت دنیا انقدر کورش کرده بود که عزیزانش را نمیدید
باید به عروسش زنگ میزد باید میفهمید در خانه پسرش چه خبر است

یکی یکی کشوها را زیر و رو کرد باید میفهمید در گذشته شوهرش چه خبری بوده است دنبال ردی نشانی از گذشته بود هر چه میگشت بیشتر به در بسته میخورد هیچ چیز مشکوکی پیدا نبود ههه گندم انتظار داری جلوی چشمت بزاره حتما تو اون خونه ست هوففف حالا باید چکار کند این فکر عین خوره داشت مغزش را میخورد نکند شوهرش قبل از او عاشق دختر دیگه ای بوده است نه نه گندم اگه کس دیگه ای رو دوست داشت با تو ازدواج نمیکرد که

آهی کشید باید یک جوری میفهمید با صدای زنگ گوشیش دست از فکر کردن کشید با دیدن شماره پدرشوهرش تعجب کرد چی شده بود که به او زنگ زده بود

دکمه سبز را لمس کرد

_سلام پدرجون خوبین ؟

حاج رضا با شنیدن صدای آرام عروسش لبخندی زد   _سلام دخترم خوبی یه زنگ به ما نزنیا

لبش را گزید

_عه نه این چه حرفیه والا فرصت نشد
ریحانه جون خوبن از دریا و ساحل چه خبر ؟

_همه خوبن دخترم امروز هوس کردم حال عروسم رو بپرسم چیکار میکنی پسرم که اذیتت نمیکنه

لبخندش محو شد اگر پشت تلفن نبود حتما از دیدن رخسارش پی به راز درونش میبرد باید چه جوابش را میداد

حاج رضا میدانست پسرش دیشب او را تا مرز سکته برده بود ؟

مکثش طولانی شده بود سعی کرد عادی به نظر برسد انگار که پدرشوهرش او را میدید

لبخند نصفه نیمه ای زد

_آقا امیر مرد خوبیه پدرجون چیزی شده ؟

حاج رضا آهی کشید میدانست پسرش خون دخترک را توی شیشه کرده دختر حاج عباس انقدر خانوم بود که چیزی بر زبان نمیاورد

_نه دخترم چیزی نشده فقط خواستم بهت بگم که منو مثل پدر خودت بدونی هر مشکلی داشتی روی کمکم حساب کن

لبخندش کش آمد

_باشه حتما سلام به ریحانه جون و بچه ها برسونید حاج رضا با گرمی جوابش را  داد و تلفن را قطع کرد سرش را تکان داد امیدوار بود پسرش آنقدر کله شق نباشد که زندگیش را خراب کند

ساعت هفت بود که امیر به خانه آمد گندم حاضر و آماده جلوی تلویزیون نشسته بود
زیر چشمی نگاهش کرد هنوز هم از او دلخور بود دید که بدون توجه به او به سمت اتاق رفت از حرص پوست لبش را جوید مسخره بود انگار که اصلا وجود نداشت باید درس حسابی به این مرد غد و لجباز میداد

کرواتش را دور گردنش بست کف دستانش را روی میز گذاشت و به مرد درون آینه خیره شد

_باید تمومش کنی امیر

عطر شانلش را روی مچ دست و گردنش زد و از اتاق بیرون رفت نیم نگاهی به دخترک که خیره صفحه تلویزیون بود کرد و سوئیچ را در دستش چرخاند   _بلند شو بریم

با صدایش شانه هایش پرید بالا

انقدر غرق افکارش بود متوجه آمدنش نشد در ماشین فقط صدای آهنگ خارجی بود
که سکوت را میشکست

گلرخ خانم داشت پشت تلفن با عروسش سمیه حرف میزد ماه های آخرش بود و باید بیشتر مراقبش میبود حاج عباس روی سجاده اش نشسته بود و تسبیحش در دستش بود و زیر لب مشغول ذکر گفتن بود تلفن را سرجایش گذاشت و رفت تا سری به غذا بزند آخر امشب دختر و دامادش برای شام پیششان میامدن برای دخترکش ماهی درست کرده بود خیلی دوست داشت امیر هم عاشق قرمه سبزی بود زیر گاز را خاموش کرد و از آشپزخانه بیرون آمد

_قبول باشه حاجی

حاج عباس لبخندی زد و یا علی گویان از جایش بلند شد

_ممنون خانم یه زنگ بزن به گندم دیر کردن

_نه حاجی بیخود بد به دلت راه نده
الان پیداشون میشه

همان لحظه صدای ماشین جلوی درشان شنیده شد لبخندی زد و به سمت آیفون رفت

_دیدی گفتم چه حلال زاده هم هستن

گندم تند در را باز کرد و وارد حیاط خانه شان شد چقدر دلش تنگ بود برای این حوض کوچک و باغچه پر از گلش امیر جعبه شیرینی را در یک دستش گذاشت و درهای ماشین را قفل کرد

نگاهش به گندم افتاد که جلوتر از او با حالت دو به سمت خانه پدرش میرود حاج عباس آغوشش را برای دخترش باز کرد گندم با بغض خود را میان آغوشش انداخت و سرش را روی سینه اش گذاشت آخ که هیچ جایی مثل آغوش پدرش انقدر آرامش نداشت  گلرخ خانم با دیدن امیر به استقبالش رفت و پیشانی دامادش را بوسید امیر هم با متانت پشت دستش را بوسید و جعبه شیرینی را به طرفش گرفت

_چرا زحمت کشیدین شما خودتون شیرینی زندگی ما هستین

گندم خواست بگوید مادر من امیر را با من جمع نبند او با این تلخیش مگر شیرین هم میشود

دور هم در سالن نشستن گندم یک لحظه هم از آغوش پدرش جدا نمیشد گلرخ خانم با سینی چای به جمعشان پیوست و با خنده گفت

_دخترجان پدرت جایی نمیره که اینجوری چسبیدی بهش ها

اخم شیرینی کرد و با حرص گفت

_عه مادر من یه چند ساعتم راضی نیستی شوهرتو بدی به ما

گلرخ خانم چشمانش گشاد شد

چنگی به گونه اش زد

_عه وا گندم زشته دختر

حاج عباس غرق لذت از شیرین زبانی های دخترش قهقه خنده اش به هوا رفت

فقط امیر بود که در جمعشان ساکت تماشایشان میکرد چای و شیرینی را با صحبت های
حاج عباس و گندم خوردن این دختر در این خانه میشد همان گندم گذشته به دور از غم های زندگیش میگفت و میخندید

گلرخ خانم با لبخند و ذوق در چشمانش به دختر و  دامادش مینگریست و در دل هزاران بار خدا را شکر میکرد

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.6 / 5. شمارش آرا : 158

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

نمایش بیشتر

Leila Moradi

ذهن خط‌خطی😂✍️
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
دکمه بازگشت به بالا
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x