رمان بوی گندم

رمان بوی گندم پارت ۲۶

4.6
(201)

🌺 امیر دستی به گوشه لبش کشید

این دختر همه چیزش بکر بود که تا حالا تجربه اش نکرده بود

چند مشت آب روی صورتش پاشید تا داغیش بخوابد

صورتش خنک میشد بدنش را چه میکرد ؟

انگار آتیش گرفته بود حس میکرد بدنش نبض میزند خدا بگم چیکارت نکنه امیر اینجا جای اینکارا بود تو خونه که بهش یه نیم نگاه نمیکرد حالا اینجا هوففف

حاج عباس با لبخند و چشمانی که درش برق میزد به دختر و دامادش نگاه میکرد نزدیکشان شد و پیشانی دخترکش را بوسید نگاهش را به امیر داد مردانه در آغوشش گرفت و ضربه آرامی به پشتش زد

_همیشه با هم همینجور خوب باشید قدر عشق پاکتون رو بدونید بچه ها

گندم با لبخند به پدرش خیره بود امیر سرش را پایین انداخت نمیخواست در چشمان این پدر نگاه کند و به او دروغ بگوید

_چشم حاجی ما دیگه بریم خداحافظ شما

گلرخ خانم با لبخند بدرقه شان کرد نگاهش برای چندمین بار به عروسک درون دست دخترش افتاد سری از روی افسوس تکان داد زیر گوشش آهسته گفت

_دختر زشته جلوی شوهرت این مسخره بازیا چیه ؟

گندم با قیافه ای آویزان به مادرش زل زد

_مسخره بازی چیه خرسیمه باید از همون اول با خودم میبردمش

گلرخ خانم با اخم رویش را برگرداند دخترش دیوانه شده بود حالا باید جلوی شوهرش خجالت زده اش میکرد او که چیزی حالیش نبود
عین بچه بود ، اصلا خود بچه !!

امیر همانطور که داشت رانندگی میکرد از گوشه چشم نگاهی بهش کرد

لبخندی گوشه لبش نشست

_فکر کنم از وقت عروسک بازیت گذشته ها

اخمی بین ابرویش نشست

خرسیش را به خود چسباند و گفت

_این عروسک برای من ارزشمنده از بچگی موقعی که حاج بابام برام خریده بود تا الان نگهش داشتم شبا بغلش میکردم و میخوابیدم

گوشه لبش را به دندان گرفت

با شیطنت گفت

_حالا دیگه باید شوهرتو بغل کنی چه معنی میده این خرس زشتو بغل کنی

ابروهایش بالا رفت با تیکه آخر حرفش حرصش گرفت

_خودت زشتی خرس من به این خوبی قربونش برم و به دنبال حرفش کله پشمالویش را بوسید

بهت زده نگاهش کرد باورش نمیشد عین بچه ها میماند با ذوق حرف میزد لبخندهایش ساده و معصوم بود برخلاف شب های گذشته امشب میخواست کنارش بخوابد اصلا چه معنی داشت زنش تنها بخوابد او که با زن های زیادی بود این که دیگر  حلالش بود

گندم با حوله تن پوشش وارد اتاق شد

با دیدنش  چشمهایش چهار تا شد

تخت را دور زد و  دستانش را به کمر زد

_اینجای جای منه ها

چشمهایش را باز کرد یک تای ابرویش بالا رفت قصد داشت اذیتش کند

_حالا دیگه برای منه

اخم کمرنگی کرد

_یعنی چی برو اونورتر اصلا چرا اومدی اینجا

این بار او بود که اخم کرد

_ساکت ببینم با اون زبونش تخت به این بزرگی بیا دیگه

از حرص میخواست دونه دونه موهای خوشگلش را بکند خدایا خودت به من

صبر بده

_اگه بزاری ممنون میشم این همه راه اَد اومدی وسط خوابیدی ؟

خنده اش را قورت داد و با چشم نیمه باز نگاهش کرد

_من جام خوبه توام اگه میتونی برو

یه اتاق دیگه

با چشمانی که حالا از عصبانیت وحشی شده بود نگاهش کرد و به سمت در اتاق به راه افتاد زیر لب همینجور غر میزد

_بله که میرم چی فکر کردی میخوابم ور دل تو دستگیره را بالا پایین کرد

یعنی چی !!

در رو قفل کرده ؟

با غیض برگشت سمتش

_این در چرا باز نمیشه ؟

با تعجب ساختگی گفت

_واقعا نمیدونم حتما قفله دیگه

وای خدا داشت دیوانه میشد با این سر و وضع آن هم جلویش اوففف دیگر مخش داشت سوت میکشید رفت جلوتر و با لحن کنترل شده ای گفت

_این در رو خودت قفل کردی الکی خودتو به اون راه نزن کلیدو بده ببینم

یک تای ابرویش بالا رفت روی تخت نشست گندم به خیال اینکه میخواهد کلید را بدهد دستش را دراز کرد امیر کف دستانش را پشت سرش روی تخت گذاشت و گردنش را کمی داد عقب

_کلید همینجاست عزیزم میتونی برش داری وای وای دق میکرد از دست این مرد میدانست

چشمانش را با عصبانیت بهم فشرد

_اذیت نکن امیر کلید رو بده

امیر انگار که دارد یک فیلم سینمایی مهیج میبیند دستانش را روی سینه قفل کرد و با لبخند بدجنسی زد

_عصبانی میشی وحشی میشی کوچولو ولی اینو بدون واسه من همون جوجه ای کلید همینجاست ورش دار

خشمش فوران کرد جیغ فرابنفشی از سر حرص زد و دستانش را تند و عصبی در هوا تکان داد

_عوضی بیشعور کو کلید کجاست

بالش را مرتب کرد و با بی قیدی طاق باز دراز کشید با اخم به صورت سرخ شده دخترک خیره شد

_بی ادبیت باعث شد که هیچ کمکتی بهت نکنم تقصیر خودته

با حرص به جان موهایش افتاد و نالید

_امیر

دلش یک جوری شد اما موضعش را حفظ کرد

_امیر بی امیر ببین الان نزدیکته یادته قدیما تو مدرسه تراش بازی میکردیم حالام فکر کن اینم مثل اون بازیه به کلید نزدیک شدی محکم روی تخت میزنم

چشمانش گرد شد نصفه شبی هوای بازی به سرش زده بود دستانش را در سینه قفل کرد و رویش را برگرداند

_از وقت بازیم گذشته آقا امیر

داشت به او طعنه میزد ؟.

لپش را از داخل باد کرد و هوایش را فرستاد بیرون

_هر جور میلته یا همینجا میخوابی یا کلید رو پیدا میکنی و میری تو هر کدوم از اتاق ها که دلت خواست هوممم کدوم  ؟

این مرد داشت کفرش را در میاورد نزدیک تخت شد و ملحفه را بالا آورد حتما همینجاها قایم کرده

امیر با لذت به سردرگمیش نگاه میکرد

_بیخودی اونجاها رو نگرد این یه راهنمایی

با غیض ملحفه را کنار زد و به لبخند مسخره اش که گوشه لبش بود خیره شد

_پس کدوم گوریه ؟

_عا عا عا گندم از تو بعیده فکر کنم با خواهرام گشتی داری بی ادب میشی بیا نزدیک دروغ نمیگم دختر بیا

با درماندگی نگاهش کرد این مرد داشت دستش مینداخت دقیقا وسط تخت با آن هیکل غول تشن و قد نردبانیش دراز کشیده بود مگر جای او هم میشد

لبه تخت نشست و دستش را دراز کرد

بهتر دید با سیاست زنانه رامش کند چشمانش را مثل گربه شرک گرد کرد اینجوری مظلوم میشد و میدانست هیچکس در مقابل این نگاه تاب نمیاورد سرش را کج کرد و با لحن فوق العاده مظلومی گفت

_آقا امیر تو رو خدا ببین هنوز لباسمو هم عوض نکردم خوابم میاد به سیبک گلویش که بالا پایین میشد نگاه کرد لبخند پیروزمندانه ای زد نگاهش را بالاتر آورد که با چهره عصبیش مواجه شد

یا علی چش شد باز ؟!

یک دستش را مشت کرد و کنار پایش گذاشت این دختر چه با خود فکر میکرد روی تخت نشست هههه فکر کرده میتونه خرم کنه صدتای اینو لای پوست گردو میزارم تو که جای خود داری بچه جون

گندم هنوز منتظر به او نگاه میکرد که با صدایش لبخندش محو شد

_فکر نکن میتونی اینجوری خرم کنی دیگه دستت به اون کلید نمیرسه دخترجون حالام روی این تخت نه پایین تخت میخوابی

چی؟ اون الان چی گفت نشونش میدم با حرص به طرفش رفت و تیشرتش را کشید

_تخت خودمه امشب اومدی که چی اونی که باید بره بیرون تویی نه من

امیر با یک ضرب تیشرت را از تنش در آورد دخترک جیغ خفه ای زد و عقب کشید

_چیه مگه همینو نمیخواستی کارتو راحت تر کردم عزیزم

خونش به جوش آمد تا به الان هیچکس اینطوری بازیش نداده بود با مشت به جانش آفتاد اصلا انگار نه انگار مگر داشت ماساژشش میداد که اینطوری چشمانش را بسته بود نگاهش به جیب شلوارش افتاد جرقه ای در ذهنش زد دست برد طرف شلوارش گوشه کلید از تویش معلوم بود

عوضی همینجا گذاشته بود دستش را روی کلید گذاشت که یک دست بزرگ روی دستش قرار گرفت سرش را بالا گرفت که با پوزخندش مواجه شد

_تبریک میگم پیداش کردی حالا اگه میتونی ورش دار

لبش را با حرص بهم فشرد اصلا نمیتوانست دستش را تکان دهد پنجه های قوی دستش انگشتانش را قفل کرده بود

خود را بالا کشید و با آن یکی دستش موهایش را چنگ زد هر کس میدیدتشان فکر میکرد دارند کشتی کج بازی میکنند والا

برایش کاری نداشت مهار این جوجه ولی از تقلاهایش لذت میبرد خود را عقب کشید جوری که پشتش به تاج تخت خورد گندم هم به طرفش کشیده میشد

_بدش به من کلیدو دیوونه

صورتش قرمز و خیس عرق شده بود

دختر بیچاره با یک حرکت دستش را از چنگ موهایش رها کرد و پیچاند که اشک دخترک در آمد

_آخ ولم کن

همانطور دستش را نگه داشت و با جدیت گفت

_بگو غلط کردم

دخترک که از درد صورتش جمع شده بود با حرص گفت

_چرا بگم کلید و بده

خنده اش گرفته بود نمیخواست کوتاه بیاید لبخند موذیانه ای زد

_بگو غلط کردم تا ولت کنم

با بغض بهش خیره شد هر دو دستش داشت خورد میشد مردک روانی نمیخواست جلویش ببازد ترجیه میداد این درد را تحمل کند ولی جلویش تحقیر نشود

چشمانش را بهم فشرد

_نمیگم

ابرویش بالا رفت این دختر برخلاف تصورش غرورش را زیر پا نمیگذاشت

دستش را کمی بیشتر پیچاند که صدای جیغش در آمد

_آخ آخ عوضی دستم شکست

کمی بیشتر پیچاند جوری که نتوانست بغضش را کنترل کند

صدای هق هقش بلند شد

_آییی تو رو خدا غلط کردم ولم کن

پنجه های دستش را از دور مچش آزاد کرد

گندم هر دو دستش را بالا آورد جای انگشتهایش رویش بود از بس محکم گرفته بود قرمز شده بود هر چه گریه میکرد خالی نمیشد دست چپش خیلی درد میکرد مچ دستش را مالش داد تا از دردش کم شود توی دلش هر چی بد و بیراه بود نثارش کرد الهی دستت بشکنه مریض سادیسمی نفهم

_ببینم دستتو

به تندی دستش را پشت سرش گذاشت با چشمان اشکیش به تیله های مشکیش که حالا خشم در آن لانه کرده بود خیره شد

_نمیخوام دستمو شکستی راحت شدی اصلا کلیدم نمیخوام ولم کن تو رو خدا

اخمهایش بیشتر درهم رفت خودش را جلو کشید و دستش را از پشتش گرفت با جیغ مشتی به بازویش زد شاکی نگاهش کرد و با تن صدای بلند گفت

_بزار نگاه کنم وحشی

ساکت شد لبانش را برچید و بیصدا گریه کرد صدای فین فین دخترک اعصابش را بهم میریخت نگاهی به مچ دستش کرد لعنت بهت امیر همه زورتو روی این دست کوچولو خالی کردی

هر دو دستش را توی دستش گرفت و به لبش نزدیک کرد بوسه ای به پشت دستانش زد گریه اش قطع شده بود با تعجب به او که صورتش را در کف دستانش گذاشته بود خیره شد جرئت نداشت چیزی بپرسد میترسید باز سرش داد بزند هنوز هم مچ دستش تیر میکشید از همه بدتر انگشتان آن یکی دستش بود که انگار قفل شده بود چشم شده بود و حرکاتش را جزء به جزء دنبال میکرد

دستانش عین بچه ها بود اصلا بوی بچه میداد این دختر سرش را بالا گرفت و در یک حرکت او را در آغوشش کشید متوجه شد شانه های دخترک لرزید

دستش را از پشت دور کمرش حلقه کرد و  مچ دستش را گرفت و  نوازش کرد و با آن یکی دستش موهای دخترک را از روی صورتش کنار زد

_بازم درد میکنه

مظلوم سرش را روی سینه اش گذاشت

_تیر میکشه شکسته…

گریه اجازه نداد حرفش را کامل کند

کنار گوشش رابوسید

_نه خوشگلم نشکسته خودم خوبش میکنم

گندم را کنارش خواباند و خودش بالای سرش خیمه زد سر دخترک هنوز هم روی سینه اش بود بوسه ای به موهایش زد

_جانم گریه نکن

حالا نوازش هایش تندتر شده بود آخ ریزی از دهانش خارج شد حتی نوازشش هم با خشونت بود هوففف بوسه عمیقی به مچ دستش زد انگار که مهر داغ  رویش زده باشد بینیش را بیشتر به سینه اش چسباند بوی عطر که با سیگارش قاطی شده بود هوش از سرش میبرد هنوز هم لبش روی دستش بود نمیبوسید فقط لبش را رویش گذاشته بود چشمانش را بسته بود با انگشت شصتش روی دستش را نوازش میکرد ته ریشش را به پشت دستش کشید مورمورش میشد خواست دستش را پایین بیاورد که اجازه نداد کنارش دراز کشید و دستش را زیر سرش گذاشت

نفسش را در هوا فوت کرد

_خوب شدی ؟

اهوم ریزی از دهانش خارج شد

لبخندی محو روی لبش نشست سرش را از روی سینه اش برداشت و رویش خم شد چشمانش روی تک تک اجزای صورتش میچرخید چشمان درشت عسلیش بینی کوچکش نگاهش آمد پایین تر روی لبش متوقف شد

میخواست چکار کند ؟

عین بچه ای از اخم بین ابروانش بغض کرد

امشب این مرد یک چیزیش میشد میخواست قبل از رفتنش او را آرام کند که دلتنگش نشود ؟

لب خیسش روی لب های خشکیده اش نشست حالش مثل تشنه ای بود که به آب رسیده بود این بار نرم میبوسید نرم و عمیق حرفه ای میبوسید لب پایینش را میان لب هایش میکشید
آدرنالین خونش بالا رفته بود از هیجان ملحفه را چنگ زد وزنش را رویش انداخت اینجوری تسلط بیشتری رویش داشت دخترک عین چوب خشک مانده بود اصلا او را نمیبوسید بوسه ای به
لثه اش زد آهی از زبان دخترک خارج شد

داشت داغ میشد حس های مردانه اش یکی یکی خودشان را نشان میدادن لبش را ازش جدا کرد دستش به سمت قفل حوله اش رفت

بدنش منقبض شد از ترس قفل شده بود

وای خدا حالا چیکار کنم ؟

دستش را روی دستش گذاشت نه ضعیفی از دهانش خارج شد سرش را که بالا گرفت نگاهش به چشمانش که حالا خمار شده بود افتاد چشمانش پر از نیاز و خواستن بود لب پایینش را به دندان گرفت

امیر خم شد و بوسه محکمی روی چانه اش زد

با لحن اغوا کننده اش که قلبش را از سینه میکند در گوشش پچ زد

_نترس خودتو به من بسپار

مگر میتوانست مخالفت کند بعد از این همه مدت آمده بود مردش او را امشب میخواست چشمانش را بست اینجوری موافقتش را اعلام کرد

امیر نگاهش را ازش گرفت و حوله را کامل از تنش باز کرد سیبک گلویش بالا پایین رفت با دخترهای زیادی بود اما این یکی فرق داشت

دستش را روی برآمدگی سی*نه* اش گذاشت گندم اصلا که انگار تو این دنیا نبود فقط متتظر حرکت بعدیش بود از استرس لب هایش را میان دندانهایش گرفته بود صدایش را شنید که
زمزمه وار گفت

_معرکه ست

وای خدایا باید آب میشد از خجالت ولی همانطور مانده بود نباید مثل عروسک بیحرکت بماند ولی آخر با این شرمش چه کند

با تردید چشمهایش را باز کرد از خجالت پوست لبش را جوید فکرش را نمیکرد امشب همچین اتفاقی بیفتد

دستش را درون موهای پرپشتش فرو کرد امیر با احساس نوازشش با هیجان بیشتری به کارش ادامه داد نفس هایش کشدار شده بود سرش را بالا گرفت و به دخترک که با صورت گل انداخته چشمانش را میدزدید نگاه کرد آخ که چقدر دوست داشتنی بود سرش را در گردنش فرو کرد و لبش را به گردنش چسباند

_عین ابریشم میمونی دختر

وای خدا کاش کر میشد هم خجالت میکشید از حرف هایش هم غرق لذت میشد این دیگر چه حالی بود

لبش را روی گردنش کشید

_بوی نوزاد میدی

از حرفش حس شیرینی در درونش روان شد در مقابل تعریف هایش فقط توانست اسمش را صدا بزند

_امیر

سرش را بالا گرفت خودش را بالاتر کشید و کف دستانش را دو طرف صورتش گذاشت

_جان امیر ببین منو امشب دیوونه کردی

دوست داشت گریه کند چرا اینطور مهربان شده بود این امیر برایش ناشناخته بود

دستش را بالا آورد و روی ته ریشش کشید رفت بالاتر خط اخمش را با دو انگشت جدا کرد

با لذت به حرکات گندم خیره بود این دختر همه چیزش خواستنی و در عین حال ناشناخته بود تا به الان همچین کسی را در زندگیش ندیده بود

_گفتی پایین تخت بخوابم

یک تای ابرویش بالا رفت هنوز یادش نرفته بود !! نمیدانست همه این بازی ها را راه انداخته برای اینکه امشب در آغوشش بخوابد

موهایش را از جلوی چشمهایش کنار زد

_جات همینجاست نه روی تخت تو بغل من

اشک در چشمانش حلقه زد خواست بگوید پس چرا این مدت خودت را از من دریغ کردی ولی نخواست این حس خوب را با این حرف ها
خراب کند

امیر سرش را کج کرد و  کف دستش که روی صورتش بود را بوسید

لبخندی روی لبش نشست این مرد را دوست داشت این مرد که امشب احساساتش را نشان میداد برایش زیادی خواستنی و جذاب بود فهمیده بود که او را صدا بزند خوشش میاید باز هم اسمش را صدا زد اما یک جور دیگر

_امیر ارسلان

با شور نگاهش کرد از نگاهش لرزی در درونش افتاد یک لرز شیرین

این دختر امشب دیوانه اش میکرد نمیدانست امیر ارسلان گفتن هایش چه عواقبی دارد ؟

دستش را پایین آورد یک انگشتش را بین لبهایش گرفت بوسه ای به سرش زد

بوسه اش تبدیل به میک زدن شد

گندم دیگر نتوانست آرام بماند آهی از دهانش خارج شد این مرد امشب او را از خجالت آب میکرد…🌺

دوستان به نظرتون امیر عاشق گندم میشه
یا از سر هوسه؟

گندم راز امیر رو میفهمه ؟

😍 منتظر نظرات قشنگتون هستم 😍

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.6 / 5. شمارش آرا : 201

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

نمایش بیشتر

لیلا مرادی

ذهن خط‌خطی😂✍️
اشتراک در
اطلاع از
guest
10 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
Shadi
Shadi
9 ماه قبل

دختره احمقه که عاشق پسره شده
هرچی پسره تحقیرش میکنه عین ماست وایمیسته

نویسنده ✍️
لیلا
پاسخ به  Shadi
9 ماه قبل

و واقعا هم بچه ست

بارتیس
بارتیس
9 ماه قبل

خواهشاً پارت بعدی را زود بزارید

sety ღ
9 ماه قبل

قلمت رو دوست دارم نویسنده جان 🌸
امیدوارم موفق باشی ❤
فقط چند تا چیز کوچیک برام عجیب بود..
من خودم بشخصه اگر ازدواج کنم و بعد بفهمم شوهرم خونه مجردی داشته پدرش رو در میارم 😁
گندم رو درک نمیکنم.. نمیفهمم چرا عاشق کسی شده که انقدر بد رفتاره؟!!
درسته عشق غیر منتظره است و اینا ولی قاعدتا آدم از همچین کسی بدش میاد هر چقدرم که شخصیت وابسته ای داشته باشه..

آخرین ویرایش 9 ماه قبل توسط sety ღ
...
...
9 ماه قبل

گندم وقتی راز و واقعیت امیر و می‌فهمه و ازش دست می‌کشه که امیر اونو میخواد
توی همه داستان هایی که با نقشه ازدواجی صورت گرفته همین بوده

بارتیس
بارتیس
9 ماه قبل

نویسنده جان خواهشاً پارت بعدی را بزارید دیگه آه چقدر منتظر باشیم دیگه

دکمه بازگشت به بالا
10
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x