رمان بوی گندم

رمان بوی گندم پارت ۲۸

4.6
(44)

کلی خرید کرده بودن دیگر هوا تاریک شده بود انقدر خسته بودن که به پیشنهاد خودش به یک رستوران سنتی رفتن غذاهای اینجا عالی بود قبلنا همیشه همراه خانواده اش به اینجا میامدن
دیزی های خوشمزه که انگشتت را هم میخوردی با کوبیده هایش ناهار را با خنده و شوخی خوردن برای پدرش و علی هم کباب اضافه خرید تا برایشان ببرند اول سمیه را به خانه اش رساند جلوی در خانه مادرش توقف کرد

گلرخ خانم چادرش را روی سرش مرتب کرد

_حالا میومدین تو مادر چی میشد همینجا میخوابیدی آخه دو تا دختر اون سر شهر
تک و تنها

با کلافگی حرف مادرش را قطع کرد

_وای مامان از اول همینجور داری میگی
بابا ما که بچه نیستیم حالا میخواستم تنها بمونم دیگه گفتم زهرا پیشم باشه بد نیست

گلرخ خانم با اخم و دلخوری که در لحنش مشهود بود گفت

_دیگه چی مادر نیستی که بفهمی باشه من که حریف تو نمیشم مراقب باشین

_باشه مامان خوشگلم سلام به حاج بابام برسون

چپ چپ نگاهش کرد

_کم زبون بریز بچه من حاج بابات نیستما

غش غش خندید و به سمت خانه حرکت کرد

دستش رفت تا یک زنگ به امیر بزند ولی با خودش گفت چرا اون تا حالا زنگ نزده
یعنی اونقدر براش ارزش نداشتم ؟!
هههه اصلا اینطور که شد زنگ نمیزنم
میخوام ببینم اصلا براش مهم هستم یا نه

انقدر خسته بودن که به محض رسیدن
همانجا روی کاناپه ولو شدن

صدای پیغامگیر تلفن میامد

از جایش بلند شد و کش و قوصی به بدنش داد

مادرشوهرش بود

سلام دخترم خونه ای؟
خواستم احوالتو بپرسم اگه میتونی بهم یه زنگ بزن عزیزم با امیر صحبت کردم
ساعت یازده رسیده بود

سرجایش خشک شد

_ خیلی ناراحت شدم نیومدی اینجا مادرت گفت زهرا پیشته حتما این سه روز بیا خونه ما اینجا هم خونه توعه دختر

بوق ممتد تلفن بود که به صدا میومد

چی با امیر صحبت کرده بود چرا بهم یه زنگ نزد لبخند تلخی زد ههه اون مادرشه خب باهاش صحبت میکنه پس نقش من چیه ؟

اصلا به درک

لیوانش را محکم روی سینک پرت کرد

زهرا با وحشت از خواب بلند شد

دستش را روی قلبش گذاشت و به دور و برش نگاه کرد

_گندم کجایی این صدای چی بود؟

گندم خودش هم ترسیده به میز چسبیده بود

سلانه سلانه به سمت آشپزخانه رفت با دیدنش چشمهایش گرد شد رد نگاهش را گرفت و به سمت سینک رفت با دیدن لیوان افتاده در سینک تعجبش بیشتر شد عجب جنسی بود نشکسته بود برگشت سمتش و گفت

_صدای این بود ؟

سرش را آرام تکان داد و اوهوم ریزی گفت

چشمانش ریز شد دوستش را میشناخت
جزء به جزء حالتهایش را میدانست

_از چی ناراحتی گندم؟

بغضش را قورت داد و سرش را بالا گرفت

_هیچی

دستانش را به کمر زد
این هیچی هزاران حرف نهفته درونش داشت

_باشه نگو ولی من که میفهمم چته

نگاهش را ازش گرفت و از آشپزخانه بیرون زد میدانست نمیتواند چیزی از دوستش مخفی کند  همه چیز را از نگاهش میفهمید

کنترل تی وی را برداشت و روشنش کرد
حوصله نداشت الکی کانال ها را زیر و رو میکرد زهرا با دو لیوان شربت کنارش نشست میخواست یک جوری سر حرف را باز کند

_خب بزار یه جا دیگه هی از این کانال به اون کانال بیحوصله تی وی را خاموش کرد و تکیه داد به کاناپه چشمهایش چهار تا شد دوستش از کی انقدر کم طاقت و بیحوصله شده بود ؟

_چته گندمی من اگه حال خواهریمو نفهمم به درد لای جرز دیوار میخورم

با ناراحتی نگاهش کرد و آه جانسوزی کشید

نه مثل اینکه خیلی حالش خراب بود لیوان خالی شربتش را روی میز گذاشت و دستش را روی شانه اش گذاشت

_میخوای با حرف نزدن به کجا برسی چی ناراحتت میکنه من تو رو میشناسم اگه یه گوشه بشینی و سکوت کنی یعنی یه مشکلی داری
بریز بیرون عزیزم نزار قلب کوچیکتو غصه پر کنه

با بغض نگاهش کرد و نالید

_زهرا

_جونم چیه

بغضش ترکید

خود را در آغوشش رها کرد و زار زار گریست
زهرا هاج و واج مانده بود حتما چیز مهمی بود
که دوستش را به این حال و روز در آورده بود

دستانش را دورش حلقه کرد و گذاشت خوب خودش را خالی کند این بغض لعنتی چی بود که عین غده بیخ گلویش را گرفته بود حس کرد دلش کمی سبک شده آخ که اگر گریه نبود آدم ها
چه جوری غصه دلشان را خالی میکردن از آغوشش بیرون آمد و دستی پشت چشمش چکید زهرا با اخم به حال زارش خیره شد

_بسه بابا اَه عین زرزروها فقط نق و گریه این امیر چطوری تحملت میکنه

لبانش را برچید اگر دوستش میفهمید این حالش به خاطر خودش هست چی میگفت

سعی کرد بحث را عوض کند

_گشنت نیست بریم یه چی درست کنیم
به دنبال حرفش از جایش بلند شد و به سمت آشپزخانه رفت

زهرا سرش را تکان داد
( معلومه که خودم باید سر در بیارم )

با هم سرگرم آشپزی کردن شدن نه دیگر زهرا چیزی پرسید و نه گندم چیزی گفت عادی مثل قدیما با خنده و شوخی هایشان با هم غذا پختن و خوردن بعد از شام جلوی تی وی ولو شدن و مشغول فیلم دیدن شدن تا نصفه شب تخمه میشکستن و تی وی تماشا میکردن ساعت دو شب بود که تصمیم بر خوابیدن گرفتن خمیازه ای کشید و در اتاق را باز کرد اوفف چقدر خوابش میامد سرش به بالش نرسیده خوابش برد

با صدای جیغ جیغوی زهرا چشمانش را باز کرد دستی زیر چشمش کشید و با لحن خواب آلودی گفت

_چیشده کله سحر صداتو عین خروس بلند کردی

با حرص دستانش را به کمر زد

_کله سحر چیه؟ ساعت ۸ شد بابا
بدو بریم دانشگاه

با شنیدن اسم دانشگاه سیخ سرجایش نشست  به ضرب از روی تخت پرید پایین و شاکی گفت

_چرا زودتر بیدارم نکردی ؟

دیگر چشمهایش از این گردتر نمیشد
دستانش را در هوا تکان داد

_خانومو باش یکساعته بالا سرش دارم صداش میزنم تازه میگه چرا بیدارم نکردی

نماند تا صحبت هایش را بشنود وارد سرویس شد و بعد از اینکه کارش آنجا تمام شد مشغول حاضر شدن شد دم دستی ترین لباسش را پوشید کوله اش را برداشت و صبحانه نخورده از خانه زدن بیرون با سرعت سرسام آوری تا خود دانشگاه رانندگی کرد ساعت ۸:۱۰ دقیقه بود
هوفف دیر کرده بودن دست هم را گرفتن و با دو به سمت کلاس رفتن

دو تقه به در زد انقدر دویده بود نفسش در نمیامد استاد با دیدنشان اخمهایش در هم رفت و به ساعتش اشاره کرد

_تاخیر داشتین خانوما این چه وقت اومدنه بیرون باشید

حرص چشمانش را پر کرد این استاد خرفت فقط برای ده دقیقه داشت راهشان نمیداد زهرا خواست چیزی بگوید که نگذاشت دستش را کشید و به دنبال خود به محوطه دانشگاه برد

زهرا با حرص گفت

_سگ تو روحش آخه یکی نیست بگه تو ده دقیقه اصلا سلام علیک کردی که ما رو راه نمیدی

لبخندی به حرص خوردن های دوستش زد

_ول کن رفیق اتفاقا بد نشد من که حوصله تدریسش رو نداشتم بعدش هم فرصت شد یه صبحانه توپ بزنیم به بدن

با خنده زد روی دستش و با هم وارد کافه دانشگاه شدن انقدر گشنه بودن که میخواستن میز رو هم گاز بزنن گندم که اصلا گشنه میشد چیزی رو نمیدید جز غذای روبه رویش

با صدای زنگ موبایل سرش رو بالا گرفت صدای گوشی خودش نبود نگاهش به زهرا افتاد که دستپاچه به صفحه گوشیش خیره بود

_بردار دیگه خودشو کشت

زهرا  نگاهش بهش افتاد

پوست لبش را کند و گفت

_ال..الان..بر…برمیدارم

با تعجب به رفتارش نگاه کرد چش شده !

_الو..سلام نه خوبم میگم…خوبم
زیر چشمی به گندم نگاه کرد و ادامه داد

_ دانشگاهم دیگه آره

تعجب گندم بیشتر شد صدای پشت تلفن مال یک مرد بود ندانست آن فرد پشت تلفن چی گفت که جوابش را اینطوری داد

_سوغاتی یادت نره ها گفته باشم یه لباس شیک عربی واسم میاری

فضولیش گل کرد از زهرا بعید بود که با این لحن صمیمی با یک آقا صحبت کند حرف زدنش که تمام شد دستانش را روی میز گذاشت و خودش را جلو کشید به عینی مثل یک فضول نگاهش کرد

_کی بود ؟

هنوز هم لبخند روی لبش بود با شنیدن صدایش شانه هایش پرید بالا

_هان چی گفتی ؟

دستش را زیر چانه اش زد و متفکر
بهش خیره شد

_اون آقا کی بود ؟

چشمانش درشت شد

_کدوم آقا داری….

وسط حرفش پرید

_واسه من ادا نیا بگو زود باش

زهرا دید که نه دست بردار نیست
دستش را روی میز گذاشت و گفت

_به یک شرط؟

یک تای ابرویش بالا رفت

_چه شرطی ؟

گوشه لبش را جوید

_باید اول بگی دیشب چیشد که ناراحت شدی بعد منم میگم این آقا کی بود

اخمهایش در هم رفت

_میخوام صد سال سیاه نگی بعدشم مگه دیشب چیشده بود

لبخند بدجنسی زد و دستانش را در سینه قفل کرد

_از این رفتارات معلومه یه چیزی هست که میخوای قید فضولیتو بزنی و ازم مخفیش کنی

پشت چشمی برایش نازک کرد

_نخیرم اصلا اینطور نیست اونی که فضوله تویی

_خب باشه نگو منم نمیگم

از روی صندلی بلند شد تا برود که مچ دستش را گرفت

_وایسا چه زودم جوش میاره خب میگم
ولی مفصله

لبخندی زد

_خب این شد یه چیزی حالا اول بدو بریم تا حداقل به این کلاسمون برسیم

با حرص نگاهش کرد و جلوتر ازش
از کافه بیرون زد

*********

با حرص پوفی کشید یکساعته عین دیوونه ها بهم زل زده لال شده لال حالا خوبه همه چیز را برایش توضیح نداده فقط گفته به امیر شک کرده

_زهرا حرف میزنی یا همین خودکار رو
فرو کنم تو چشمت

به خودش آمد
دستش را متفکرانه زیر چانه اش زد

_یعنی تو مطمئنی ؟

_خب معلومه که نه میخوام مطمئن شم

آهانی گفت و سر تکان داد

بعد از چند لحظه گفت

_ولی به نظرم زیادی بدبین شدی گندم شاید چون تو نامزدی نداشتی و سریع ازدواج کردی باید به خودت زمان بدی تا شوهرتو بشناسی

شقیقه هایش را میان دستش گرفت

_نمیدونم زهرا نمیدونم از دیروز که رفته یه زنگم به من نزده اصلا نمیگه زنش کجا میره
چیکار میکنه

دستش را از روی میز گرفت

_نگران نباش دوست من امیر دوست داره اگه نداشت با تو ازدواج نمیکرد

_همینش سردرگمم میکنه با خودم میگم اگه منو نمیخواست که نمیومد خواستگاریم !

_آره همینه اصلا خودت زنگ بزن بهش
باور کن مردا عین بچه میمونن
منتظر محبت و توجهن

تخس سرش را بالا انداخت

_عمراً خودم بهش زنگ بزنم ! مگه من آدم نیستم  یعنی اون بهم فکر نمیکنه ؟

پوفی کشید دوستش لجباز بود و مغرور

_هر دوتون عین همید غد و یه دنده

چشم غره ای برایش رفت و چیزی نگفت

بعد از چند لحظه تازه یادش آمد برای چه میخواست باهاش صحبت کند

تند به طرفش برگشت

_ هی دختر فکر نکن یادم رفته ها زود بگو کی بود باهاش حرف میزدی

زهرا از لحن و چهره اش خنده اش گرفت

سرش را پایین انداخت و گفت

_سعید بود

گیج سرش را تکان داد

_سعید دیگه کیه چیکاره ست کی باهاش آشنا شدی ورپریده ؟

لبخندی زد سرش را بالا گرفت و گفت

_سعید خودمون دوست امیر

چشمانش از تعجب گرد شد و دهانش باز ماند باور نمیکرد باید میفهمید همان روز توی پاساژ از هم خوششان آمده بود

زهرا یکریز داشت ازش تعریف میکرد

_وای خیلی ماهه گندم مرد مثل اون ندیدم از گذشته اش برام گفت گفت یه دختری رو میخواسته تو زرد از آب در اومده میگفت حسم به تو متفاوته تو دختر فوق العاده ای هستی

دیگر داشت حالش بهم میخورد

* دختر هم انقدر مرد ذلیل ! *

گوش به ادامه حرفهایش سپرد

_امروز بهش گفتم از کیش واسم از این لباس عربی ها سوزن دوزی شده بیاره گفت امروز غروب سرشون خلوت میشه میرن بیرون بگردن

یک چیزی عین تنگ بلوری در دلش افتاد و شکست انگار که شیشه خورده هایش قلبش را به درد آورده بود اشک جلوی دیدش را گرفته بود

برایش سوغاتی میاورد ؟

تازه چند هفته ست با هم دوست شدن
بعد شوهر من.. داشت از بغض خفه میشد

توجهی به صدا زدن های زهرا نکرد و به سمت سرویس بهداشتی رفت نفس عمیقی کشید و به چهره اش در آینه زل زد اشک چشمانش را پر کرده بود حسود بود ؟ به خدا نبود فقط…فقط دلش محبت و توجه شوهرش را میخواست خواسته زیادی بود ؟

با قدم های سستش وارد خانه شد خود را روی کاناپه انداخت و رفت توی فکر
به کدامین گناه به چه جرمی مستحق این مجازات بود هر چه فکر میکرد به نتیجه ای نمیرسید وای نکند چون مهدی را پس زده بود این بلا سرش آمده بود عمه نفرینش کرده بود ؟

با کلافگی سرش را در دستانش گرفت با صدای زنگ تلفن از جا پرید حرکاتش دست خودش نبود عین دیوانه ها به سمت تلفن دوید

نفهمید چیشد پایش به چیزی گیر کرد و شالاپ افتاد زمین از درد پایش نفسش حبس شد
لعنتی این دیگه چیه پایش به لبه فرش گیر کرده بود آخ خدا همانطور کشان کشان خودش را به تلفن رساند داشت قطع میشد که برداشت

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.6 / 5. شمارش آرا : 44

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

نمایش بیشتر

لیلا مرادی

ذهن خط‌خطی😂✍️
اشتراک در
اطلاع از
guest
22 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
𝒮𝒾𝒮𝒾 ‌
پاسخ به  نویسنده ✍️
9 ماه قبل

عالی بود…
پرقدرت ادامه بده:)

کیمیا صادقی
پاسخ به  نویسنده ✍️
9 ماه قبل

سلام رمانت عالیه.. 👌🏻😍

راستش من میخواستم یه سئوال بپرسم من دیروز پارت اول رمانو گذاشتم امروزم پارت دومو ارسال کردم اما از ظهر که پارت گذاشتم هنوز پارت نیومده.چرا؟ مشکلی هست؟

𝒮𝒾𝒮𝒾 ‌
پاسخ به  نویسنده ✍️
9 ماه قبل

نه ربطی به این نداره….
ادمین باید تایید کنه

𝒮𝒾𝒮𝒾 ‌
پاسخ به  کیمیا صادقی
9 ماه قبل

عزیزم
ادمین باید تایید کنه، وگرنه نمیاد رمان

sety ღ
9 ماه قبل

دلم برا گندم سوخت😕
امیر خیلی خر و گاو و بیشعوره😁
من اسم امیر رو خیلی دوست دارم حتی اسم شخصیت داستانم هم بجای مسیح میخواستم امیر بزارم ولی الان با خوندن هر پارت از رمانت علاقه ام نسبت به این اسم کم و کمتر میشه😂😂

بارتیس
بارتیس
9 ماه قبل

عزیرم چرا پارت نمیزاری آخه

𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
پاسخ به  نویسنده ✍️
9 ماه قبل

من هم فرستادم اما هنوز نیومده😩

𝒮𝒾𝒮𝒾 ‌
پاسخ به  نویسنده ✍️
9 ماه قبل

ادمین هنوز انلاین نشده که تایید کنه
منم پارتم رو فرستادم…

...
...
9 ماه قبل

هنوز پارت نیومده ،نویسنده جون🥺🥺🥺🥺🥺🥺

بارتیس
بارتیس
9 ماه قبل

عزیرم چرا پارت نمیزاری اخه

...
...
9 ماه قبل

نویسنده الان باید دوتا پارت میشد پس یکیش هم لطفا بزار تا بلکه ادمینننن خان تایید کنن ما بخونیم
لطفا نویسنده جون 🙏🙏🙏🙏🥺🥺🥺🥺🥺🥺

دکمه بازگشت به بالا
22
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x