رمان بوی گندم

رمان بوی گندم پارت ۲۹

4.7
(213)

صدایش از درد ضعیف میامد

_بله ؟

صدای آنور خط قلبش را لرزاند
انگار بهش ولتاژ برق وصل کرده باشن

_هیچ معلوم هست کجایی اون گوشی
وامونده ات مگه پیشت نیست که جواب نمیدی

میان آن همه درد لبخندی روی لبش نشست
آخ که دلش برای این لحن شاکی و عصبی تنگ شده بود حرفی نزد که باز خودش گفت
این بار آرامتر

_چرا حرف نمیزنی گندم چند بار بهت زنگ زدم کجا بودی ؟

اصلا نمیخواست جوابش را بدهد میخواست همین طور بنشیند و به حرف هایش گوش کند لبش را زیر دندان کشید

_ واسه من مظلوم نشو من جواب میخوام

با ترس به اطرافش نگاه کرد از کجا دید
تلفن را به گوشش چسباند

_تو کجایی ؟

_سر قبر…لا اله الا الله دختر چرا حرف نمیزنی ؟

_خب خب تو نزاشتی خوبی ؟ حرف را عوض کرد

صدای نفس عمیقش را از پشت گوشی شنید ضربان قلبش روی صد بود

_آره دو روز دیگه کارم تموم میشه خونه ای؟

_آره دانشگاه بودم

_شب برو خونه بابام

_نیازی…

با تحکم حرفش را قطع کرد

_وقتی میگم برو بگو چشم

زیر لب باشه ای گفت چند لحظه سکوت بینشان شد خودش بود که سکوت را شکست

_تو هتلی یا بیرون ؟

انگار که داشت با کسی حرف میزد
صدای زنانه ای را پشت گوشی شنید

_بله آقای کیانی تو لابین

تند پرسید  _با کی حرف میزدی ؟

_با مهماندار هتل الانم دارم میرم بیرون یه قرار کاری دارم گندم من تو این دو روز سرم شلوغه دیگه زنگ نمیزنم کاری نداری

لبانش را برچید پایش تیری کشید که از دردش اشک در چشمانش جمع شد لبانش را بهم فشرد خیلی درد میکرد

_گوشت با منه ؟

از میان لبهای بهم فشرده اش بریده بریده گفت

_ آ..آره…آخ

_چیشد؟

با گریه گفت

_هیچی

چنگی به موهایش زد دکمه آسانسور را زد و داخلش رفت در همان حال گوشی را در دستش جا به جا کرد

_چته تو هیچ معلوم هست اونجا چه خبره

مثل دختر بچه هایی که دلتنگ پدرشان بودن غصه دار گفت

_زنگ که زدی حواسم نبود
پام به فرش گیر کرد افتادم

اخمهایش در هم رفت پوفی کشید

_نمیشه تنهات گذاشت فقط بلدی دردسر درست کنی این بار به جای مچ پایش قلبش تیر کشید سردی صدایش را از پشت گوشی هم میفهمید اشکهایش را پشت دست پاک کرد

_برو منم دیگه برم خدانگهدار

از دور کسی که میخواست باهاش ملاقات کند را دید گوشی را از گوشش پایین آورد و تند گفت

_خداحافظ من برم

دیرش شده بود !!

مثل همیشه حوصله اش را نداشت اشکهایش یکی یکی روی گونه اش ریختن گفت دردسر درست میکنم افکارش شاید بچگانه بود ولی گیج که نبود میفهمید شوهرش از همصحبتی با او فرار میکند پایش هنوز درد میکرد همانطوری وارد اتاق شد از دیدن تخت حرصش گرفت

با خشم ملحفه را از روی تخت کنار زد فقط اینجا مهربان میشد فقط میخواست سوء استفاده کند

سرش را روی بالش گذاشت هنوز هم عطرلعنتی آن شبش روی بالش بود بینیش را به بالشش چسباند ساده بود دیگر ساده بود که هنوزم دلش برایش تنگ شده بود اصلا بچه بود که هنوزم دوستش داشت گریه بیصدایش تبدیل به
هق هق شد

*************************

_جناب کیانی این معامله دو سر برده مطمئن باشید هم سود کلانی بهتون میرسه و هم برای اعتبار شرکتتون خوبه

سرش را چند بار به علامت تایید تکان داد
دستی بر ته ریشش کشید و از پشت میز بلند شد

_راجب این موضوع فکرامو که کردم
بهتون اطلاع میدم

تبسمی کرد و دستش را جلو برد

_خوشحال شدم از همصحبتی باهاتون امیدارم بیشتر با هم همکاری داشته باشیم

لبخند محوی زد و با گرمی باهاش دست داد

این عالی بود سرمایه گذاری در یک شرکت نفتی میتوانست ره صد ساله را یک شبه برود اما باید دقت میکرد حتما باید یک جلسه ای با هیئت
مدیره اش برگزار میکرد از آسانسور بیرون آمد که چشم در چشم سعید شد

ابرویش بالا رفت

_کجا به سلامتی شال و کلاه کردی ؟

لبخند معنی داری زد

_شما اول بگو شیری یا روباه ؟

_نه شیر نه روباه به وقتش میشم یه هیولا

جفت ابروهایش بالا رفت از حالت صورتش معلوم بود که فکرای مهمی در سرش است

دستی بر شانه اش زد

_خیلیم خوب من دیگه برم رفیق تو نمیای بابا بریم بیرون یه بادی به کلمون بخوره همش یا درگیر کاری یا با این و اون ملاقات میکنی

گره کرواتش را شل کرد و شانه اش را بالا انداخت

_تو برو من نمیام واسه تفریح نیومدم که داداش

سری به نشانه تاسف تکان داد خواست جوابش را دهد که گوشیش زنگ خورد
لبخند محوی روی لبش نشست

_جانم…آره عزیزم تازه دارم میرم بیرون

امیر نیشخندی زد انگار نه انگار همین دیروز مثلا شکست عشقی خورده بود پسره کم عقل
سری برایش تکان داد و وارد اتاقش شد

سرش یکم درد میکرد با یک مسکن خوب میشد لباسش را عوض کرد و خودش را روی تخت انداخت گوشیش را برداشت یاد گندم افتاد
لحظه آخری که با او صحبت میکرد میگفت که پایش درد گرفته بود دختره دست و پا چلفتی دلش برای سر به سر گذاشتنش تنگ شده بود ولی بهتر بود دیگر نزدیکش نشود این دختر باید از او متنفر میشد اینجوری کارش خراب میشد

ناخوداگاه رفت توی گالری عکسها دستش خورد به عکسش همان عکسی که ساحل در آن اتاق زیر شیروانی ازش گرفته بود یک روز آن عکس را در لپ تاپ ساحل دیده بود باورش نمیشد عین یک پرتره بود دختری که موهایش از دو طرف سرش رها شده بود با لبخند ملیحی به زیر پایش خیره بود از روی گوشی صورتش را لمس کرد آن چال گونه های درشت و عمیقش همه چیز ساده بود حالتش بدون ژست خاصی حتی در همین عکس هم متوجه خجالت دخترک شده بود یادش افتاد آن روز دختر بیچاره چقدر از دستش حرص خورده بود نمیدانست چرا دوست داشت این دختر را اذیت کند تا به الان به هیچ دختری همچین حسی نداشت

گوشه لپش را باد کرد و هوایش را بیرون فرستاد گوشی را کنار گذاشت و طاق باز روی تخت دراز کشید باید زود کارش را پیش میبرد قبل از اینکه دیر شود

*********
گندم  امروز در خانه حاج رضا بود فردا قرار بود امیر بیاید خانم بزرگ هم آن جا بود همه در سالن دور هم نشسته بودن گندم مابین دریا و ساحل نشسته بود و داشتن از توی لپ تاپ چیزی را تماشا میکردن ریحانه خانم هم با مادرشوهرش سرگرم صحبت کردن بودن

_میگم دختر امیر این مدت تغییری کرده با بازم کله شقیاش ادامه داره ؟

ریحانه خانم نیم نگاهی به عروسش کرد
چهره رنگ پریده اش او را نگران میکرد از پسرش بعید نبود همین روزها خبر پدرشدنش را بدهد
با حرف خانم بزرگ سرش را برگرداند لبخندی زد

_آره مادر گندم دختر خوبیه امیر هم عوض شده سرگرم کار و زندگیشه خدا رو شکر که سرش به سنگ خورده

خانم بزرگ سرش را بالا گرفت و زیر لب خدا را شکر کرد ظهر که شد حاج رضا و حاج فتاح هم آمدن میز ناهار را چیدن گندم امروز از آن
شامی های خوشمزه شمالی درست کرده بود

حاج رضا با به به و چه چه از دستپخت عروسش تعریف میکرد و با ولع شامی ها را در دهانش میگذاشت

_دستت دردنکنه دخترم همین کارها رو میکنی که امیر یه سرم به ما نمیزنه فقط دستپخت تو رو قبول داره

گندم سرش را پایین انداخت در دل گفت
آره پدرجان انقدر قبول داره که نگو شامم به زور میخوره ولی زبان به دهن گرفت و مشغول خوردن غذایش شد

حاج فتاح با رضایت سرش را تکان داد و به
نوه اش دریا خیره شد لبخندی روی لبش نشست نوه هایش حالا بزرگ شده بودن باور نمیکرد این دوقلوها همانی باشند که یک روزی از سر و کولش بالا میرفتن حالا انقدر بزرگ شده بودن که وقت ازدواجشان بود

بعد از خوردن ناهار گندم با ساحل ظرف ها را شست و دریا هم مشغول چای ریختن شد

حاج فتاح و پدرش عادت داشتن بعد از غذا چای بخورند پدربزرگش با مهربانی نگاهش کرد و به کنارش اشاره کرد

_بیا اینجا بشین دخترم

لبخند پت و پهنی زد و دستش را دور گردنش حلقه کرد و گونه زبر و پر از ریشش را بوسید

_جونم بابابزرگ چیشده با ما مهربون شدین ؟

اخم ریزی کرد دستش را از دور گردنش برداشت و آرام گوشش را کشید

_من کی بداخلاق بودم پدرصلواتی
چرا حرف الکی میزنی ؟

دریا با کولی بازی گوشش را مالید و
جیغ جیغ کنان گفت

_وای بابابزرگ آرومتر گوشم کنده شد

همه به لحن بامزه اش خندیدن

با حرص نگاهشان کرد و رویش را به حالت قهر برگرداند حاج رضا با خنده دستش را به طرفش دراز کرد و گفت

بیا بابا بیا اینجا ببینم

با ذوق پرید بغل پدرش ساحل که این صحنه را دیده بود اخمی کرد و با حرص گفت

_خوشم باشه چشم منو دور دیدی دریا جان باباجون از شما دیگه انتظار نداشتم

حاج رضا قهقه خنده اش به هوا رفت آغوشش را باز کرد و گفت

_ بیا ببینم دختر حسود من ساحل اخمهایش محو شد و خودش را در آغوشش انداخت جانش به این دوقلوها وصل بود شادی زندگیش بودن یک لحظه هم نمیتوانست ناراحتیشان را تحمل کند

گندم با لبخند محبت پدرانه حاج رضا را تماشا میکرد چقدر فرق داشت با امیر اصلا اخم بر چهره نداشت مهربانی از چشمانش میبارید

دوستان به نظرتون امیر چه فکری در سر داره ؟

این زیر نظراتتون رو از بابت این پارت برام بنویسید دوست دارم نقدی انتقادی چیزی هست رو بهم بگید تا بدونم

فقط خوشم میاد هر چی اخلاق امیر صفره
بچم سعید سطح شعورش از صد رده
یه خورده ازش یاد بگیری بد نیست امیر کیانی😂😂

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.7 / 5. شمارش آرا : 213

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

نمایش بیشتر

لیلا مرادی

ذهن خط‌خطی😂✍️
اشتراک در
اطلاع از
guest
15 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
Fatemeh
مدیر
9 ماه قبل

نویسنده عزیز رمانت رو یک بار هم بزاری کافیه
اگه مدیر باشه تایید میکنه⁦❤️⁩

kimia karimi
9 ماه قبل

قلم قشنگی داری نویسنده ی عزیز 🌸🌷

sety ღ
9 ماه قبل

خیلی گندم گناه داره🥺
امیرم خیلی خره که نمیفهمه چه جیگری رو داره از دست میده😂

sety ღ
پاسخ به  نویسنده ✍️
9 ماه قبل

خیلی مظلومههه
راستی لیلا جان میتونم سنت رو بدونم؟

sety ღ
پاسخ به  نویسنده ✍️
9 ماه قبل

ستایش ولی دوستام ستی صدام میکنن🙂

sety ღ
پاسخ به  نویسنده ✍️
9 ماه قبل

مرسی عزیزم❤
هیجده

بارتیس
بارتیس
9 ماه قبل

عزیزم عالی بود فقط کم بود میشه اگه زحمتی نیست هر روز دو پارت بزاری حداقل

دکمه بازگشت به بالا
15
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x