رمان بوی گندم

رمان بوی گندم پارت ۳۴

4.4
(97)

شیشه مشروب را برداشت و همانطور سر کشید دیگر حتی درد دستش را هم حس نمیکرد

اهورا زیر چشمی نگاهش کرد و کانال تی وی را عوض کرد این وقت صبح رفیقش برای چه چیزی آمده بود !!

بطری را از لبش پایین آورد و دستی  پشت لبش کشید سرش را روی پشتی مبل تکیه داد و چشمانش را بهم فشرد

نگاه معصومش باز جلوی چشمش نقش بست

دستش را دور بطری فشرد

وقتی که دخترک خوابید از خانه زد بیرون نمیدانست به کجا فقط نمیخواست در آن خانه باشد نمیخواست باز چشمش به آن
لکه خونی بیفتد

آخ که گندم بچه بود خیلی بچه تر از نقشه های شومش هر چقدر مشروب میخورد از یادش نمیرفت چهره مظلومش هنوز هم جلوی چشمش بود

_بسه پسر میخوای خودتو بکشی ؟؟
اون الکلش بالاست

چشمانش را باز کرد زهر خندی زد و بطری را
بالا آورد

_جداً ؟

ابرویش بالا رفت این مرد زده بود به سرش باید جلویش را میگرفت الکل یک ذره هم هوشیاریش را کم نکرده بود

_احمق داری چه بلایی سرت میاری ؟

_خفه شو

پوفی کشید نه اینطوری نمیشد باید به سعید زنگ میزد شماره اش را داشت با دو بوق جواب داد

_الو سعید خوبی ؟

_سلام چیشده یاد ما کردی ؟

نگاهش را به امیر داد همانطور داشت آن زهرماری را بالا میداد

چنگی به موهایش زد

_ببین سعید نمیتونم توضیح بدم فقط اینو میگم که حال امیر خوب نیست فقط تو میتونی خوبش کنی

لحنش پر از تعجب و نگرانی شد

_چی میگی اهورا امیر چش شده ؟

_بیا میفهمی ، تَق گوشی را قطع کرد

سعید سراسیمه آماده شد تا به خانه اهورا برود چه اتفاقی برای رفیقش افتاده بود نکند باز گند بالا آورده بود !!

اهورا در را باز گذاشت و خودش هم رفت
تا دو فنجان قهوه بریزد

سعید با دو از پله ها آمد بالا با دیدنش خون به مغزش نرسید فکش از خشم منقبض شد و رگ گردنش باد کرد رفت جلو و یقه اش را در مشتش گرفت

_داری چه غلطی میکنی هان؟

تکان خفیفی خورد چشمانش را تنگ کرد و یقه اش را از مشتش جدا کرد

_تو اینجا چیکار میکنی ؟

صدایش از خشم دورگه شده بود اهورا با صدای داد و فریادشان  بیرون آمد

_ چتونه شماها سعید من گفتم بیای اینجا که حلش کنی تو که داری بدترش میکنی

امیر نگاهی بینشان رد و بدل کرد

پوزخندی زد و بطری را روی میز کوبید
کتش را از دسته مبل برداشت و از جایش بلند شد اینجا دیگر جایش نبود

سعید با دلسوزی نگاهش کرد

_امیر بزار همراهت بیام آخه تو با این حالت کجا میخوای پاشی بری ؟

نگاه بدی بهش کرد

_دنبالم نیا برو شرکت بالای سر کارا باش

پشت سرش وارد آسانسور شد

_د آخه اینجوری که نمیشه چشم من میرم ولی اول تو رو میرسونم بعد

بی توجه بهش دکمه آسانسور را زد و نفسش را فوت کرد خواست سوار ماشین شود که سعید جلویش را گرفت

_با این حالت میخوای سوار شی؟

با خشم برگشت سمتش چون سعید انتظار این حرکتش را نداشت چند قدم عقب رفت و  چسبید به ماشین

_انقد دم پر من نباش فهمیدی برو رد کارت

مستاصل نگاهش کرد

_باشه داداش ولی آخه تو با این وضعیت میخوای بری خونه گندم ناراحت میشه

نفهمید چکار کرد یقه اش را با هر دو دستش گرفت و کوبید به ماشین

_به جهنم ناراحت میشه به جهنم نگران میشه دیگه اسمشو جلوم نمیاری گندم نامی نشنوم شیر فهم شد

قابل کنترل نبود چشمانش از همیشه
ترسناک تر شده بود

_باشه باشه عصبانی نشو حداقل بزار باهات بیام اینجوری نمیتونم امیر

تلخ خندی زد و رهایش کرد

تا سوار شد پایش را روی پدال گاز فشار داد همه خشم و حرصش را سر آن خالی میکرد سعید هم چیزی نگفت تا بیش از این عصبیش نکند جلوی خانه ماشین را پارک کرد

سرش را روی فرمان گذاشت و چشمانش را بست چقدر سرش درد میکرد ، سعید که طاقت این حال رفیقش را نداشت دستش را روی شانه اش گذاشت و گفت

_چیه امیر چرا با خودت همچین کاری میکنی عصبی نشیا ولی باید بگم..

مکثی کرد در گفتن حرفش تردید داشت

نفسش را در هوا فوت کرد

_گندم دختر بدی نیست امیر به خدا خوبه اون…

نگاهش را که دید دهانش بسته شد ناباور بهش چشم دوخت چشمانش سرخ سرخ بودن نه از خشم نه !!  داشت زور میزد گریه نکند آنقدر مغرور بود که اشک نریزد و به چشمهایش فشار بیاورد

_گفتی گندم خوبه؟

نگاهش نکرد آهی کشید و چیزی نگفت

_همه بد میشن رفیق همه وقتی بدی ببینند
بد‌ میشن سنگ میشن گندمم میشه

با بهت نگاهش را بالا آورد

_امیر

تلخ خندی زد

_پیاده شو نگران نباش میرم خونه هنوز اونقدر احمق نشدم جلوش خودمو لو بدم

با ناراحتی نگاهش را ازش گرفت

_ این کار رو باهاش نکن امیر اون طاقت نداره

چشمانش را با درد بست

میدانست ، میدانست که گندم طاقت یک اخم او را ندارد چه رسد به…

تکرار این فکرها فقط عذابش را بیشتر میکرد …

مشتش را گوشه لبش گذاشت

سیگاری از جیبش در آورد و با فندک روشنش کرد

همه این ها تقصیر پدرش و حاج فتاح بودن
آن هایی که از اول جوانیش سنگ جلوی پایش انداختن حاج رضا میخواست پسرش مثل او باشد کنارش باشد اما تا یادش میامد او از هر چه حجره و آن آدم های جانماز آب کشیده بدش میامد اصلا آبشان با یک جوب نمیرفت

به خواسته اش رسید هر چند به اجبار !

رفت کانادا آن جا دنیایش بزرگتر بود رشد کرد بزرگ شد حالا امده بود اما دوباره یک سنگ دیگر جلوی راهش گذاشتن

حاج رضا به خیال خودش با سر و سامان دادنش میخواست پابندش کند که برنگردد کانادا حالا هم میخواست نوه اش را ببیند اما او برای خودش نقشه ها داشت اینجا جای زندگی نبود او هم مرد ماندن نبود متعهد نبود و نمیشد که باشد با یک نقشه تر و تمیز میتوانست به هدفش برسد جوری که مو لای درزش نمیرفت

******************

غلتی در جایش زد وای چرا بدنم اینجوریه انگار یک تریلی از روش رد شده باشه

چشمانش را باز کرد با دیدن ساعت سیخ سرجایش نشست که کمرش تیری کشید

با صورت جمع شده از درد دستش را پشت کمرش گذاشت زیر دلش هم درد میکرد اشک در چشمانش جمع شد چه درد بدیه

با زور خودش را به سرویس رساند و بدنش را شست بعد از اینکه دوش گرفت حس کرد بدنش باز تر شده است با دیدن روتختی خونی صورتش جمع شد رویش را گرفت و با چشمان بسته جمعش کرد و انداخت توی سطل آشغال این روتختی دیگر قابل استفاده نبود ولی حیف شد چقدر گلبرگ روی تخت بود همشون خراب شدن اصلا چطوره هر شب از این گل ها بزارم روی تخت عالی میشه

با دیدن پله ها لبش آویزان شد حالا چطور با این کمر درد میرفت پایین دستش را روی نرده گذاشت و آرام از پله ها پایین رفت

خانه در سکوت فرو رفته بود این امیر هم معلوم نیست که کجاست وای که اگر شرکت رفته باشد دیوانه میشد آخر امروز که نباید تنها باشد با دیدن میز خالی آهی کشید

دلش ضعف میرفت باید یک چیزی میخورد یادش به آن کاچی که آن روز ریحانه خانم درست کرده بود افتاد مجبور شد فردای آن روز بریزد بیرون آخر قابل استفاده نبود با دیدن کیک
یزدی ها دهنش آب افتاد

یکی را برداشت و در دهانش گذاشت مشغول خوردن صبحانه بود که صدای در آمد

لبخندی زد چه به موقعم اومد آقا !

از آشپزخانه بیرون رفت با دیدنش
لبخندش محو شد

این نگاه آشفته و موهای بهم ریخته
خبر از چه میداد ؟

نگاهش پایین آمد هیععع بلندی از دهانش خارج شد اصلا دردش را فراموش کرد به سمتش رفت و دست باندپیچی شده اش را در دستش گرفت

_چه بلایی سر دستت اومده امیر چیشده ؟

سعی کرد لبخندی بزند نمیدانست موفق بود یا نه دستی بر سرش کشید و گفت

_چیزی نیست گندم خوب میشه

با اخم نگاهش کرد

_یعنی چی خوب میشه این باند کثیف شده با خودت چیکار کردی برو بشین روی مبل تا بیام

لبش را بهم فشرد و چیزی نگفت بعد از چند دقیقه با جعبه کمک های اولیه آمد با آمدنش سرش را از پشتی مبل بالا آورد

_چیکار میکنی ؟

با حرص نگاهش کرد باندش را باز کرد و گفت

_حرف نزن که بد از دستت شاکیم

با دیدن زخمش قلبش تیر کشید
با چشمانی پر آب بهش چشم دوخت

_چیکار کردی امیر ؟

با درد چشمانش را بست و آه غلیظی کشید

هوففف به زور یه حرف میزنه !!

زخمش را ضدعفونی کرد و باندش را عوض کرد در تمام مدتی که داشت زخمش را تمیز میکرد حتی یک آخ ریز هم نگفت !!

مغرور

دستش هنوز توی دستش بود سرش را روی
شانه اش گذاشت بوی عجیبی به مشامش رسید

بینیش چین افتاد

_این بوی چیه امیر ؟

یکهو نگران شد

سرش را تند از شانه اش برداشت

امیر با تعجب نگاهش کرد

_چت شد؟

دستانش را روی صورتش گذاشت

《 وای خدا دیگه تموم شد
گندم خاک‌ بر سرت شد ! 》

از استرس به جان پوست لبش افتاد

امیر عصبی برش گرداند سمت خودش

_مگه با تو نیستم چرا همچین میکنی

با نزدیک شدنش باز هم آن بو در بینیش پیچید دلش بهم پیچ خورد

جلوی بینیش را گرفت

_وای امیر بو میاد

ابرویش بالا رفت دخترک بیچاره داشت از ترس پس میفتاد

چشمانش را تنگ کرد

_هی..هی چته تو بوی چی میاد ؟

با بغض نگاهش کرد

_امیر..

دیگر صبرش تمام شد چنان دادی زد که دخترک بیچاره چسبید به گوشه مبل

《 خودش غلط کرده حالا دادم میزنه مرتیکه 》

با فک منقبض شده از خشم از لای
دندان هایش غرید

_میگی چه مرگته یا نه ؟

دستش را جلوی دهانش گذاشت حالت تهوع داشت اشک در چشمانش نشست

امیر با کلافگی شانه اش را تکان داد

_گندم

بغضش ترکید زار زار مثل بچه ها گریه میکرد

هاج و واج نگاهش کرد این دختر زده بود به سرش دیوانه شده بود !

گندم مشتی به سینه اش زد

_خیلی بدی..خیلی ازت…ازت متنفرم

اخمهایش در هم رفت با عصبانیت چانه اش
را فشرد

_گندم اون روی سگمو بالا نیارا

لبش را بهم فشرد و بغضش را قورت داد

از دیدن حالتش دلش سوخت سعی کرد
آرام تر باشد روی موهایش را نوازش کرد

_نمیخوای بهم بگی دارم نگران میشم

نگاهش را دزدید با صدای لرزانی گفت

_فکر..فکر کنم….حامله…شدم

چشمانش گرد شد پقی زد زیر خنده

مات خنده اش شد

کی از این خنده ها کرده بود اصلا یادش رفت چی گفت !

لبخند زد

_تو که خنده بهت میاد چرا انقدر اخم میکنی ؟

خنده اش قطع شد دوباره شد همان امیر عبوس و اخمو هوفف کاش نگفته بودم

اصلا وایسا ببینم من داشتم چی میگفتم ؟!

آهان وای ؛ دستانش را محکم بر دهانش کوبید که امیر متوجهش شد و اخمش بیشتر شد دوست داشت این دخترک دیوانه را خفه کند آخر با این گیج بازیایش او را روانه تیمارستان میکند دختره احمق

خواست یکم سر به سرش بزارد معلوم بود بدجور ترسیده

_ببینم تو از کجا فهمیدی حامله ای حالا؟

از این سوال یهویش جا خورد
یعنی نمیدانست !!

دستش را به لبه لباسش گرفت

نگاهش هر جا میچرخید جز روی صورتش

_خب..خب هم حالت تهوع دارم..هم اینکه..به بوت حساس شدم هم…هم

وای خدا اینجایش سخت بود

تند و پشت سر هم کلمات را ردیف کرد

_ دیشب اون اتفاق افتاد

کاش توی زمین آب میشد

نفهمید چیشد یکهو در یک جای گرم و نرم فرو رفت سرش را بالا گرفت او را بغل کرده بود !

گونه اش داغ شد یعنی خوشحال شد ؟

وای من هنوز آمادگی ندارم بعد این آخه..!!

هنوز یه روزم نگذشته ،تازه از ازدواجمونم خیلی نگذشته مامان چقدر بهم گفت مراقب باشم بعد من تو همون بار اول !!!!!

لبش را گزید خاک بر سرت کنند گندم!

صدای پر از شیطنتش را زیر گوشش شنید

_دیشب مگه چیشده بود هوم؟

میخواست جزئیاتش را هم بشنود !!

سرش را در سینه اش قایم کرد
این دختر زیادی شیرین نبود ؟

_خیلی بی ادبی امیر

تک خنده ای زد

_که بی ادبم اره یعنی هر کی حالت تهوع داره حامله ست نه ؟

تند از بغلش بیرون آمد

دیگر چرا به بویش حساس نبود ؟

_دیگه بو نمیاد

چپ چپ نگاهش کرد این دختر نمیدانست یا خودش را به آن راه زده بود

_جواب منو بده مگه ما دیشب چیکار کردیم

گونه هایش آتیش گرفت

_خب…خب..عه امیر ؟

دوست داشت لپهایش را بکشد

همین کار را هم کرد

_جان امیر ، جان خنگ من

با چشمان درشت شده نگاهش کرد
تمام لپش را کند دیوانه

_من خنگم همش تقصیر توعه
وای حالا چیکار کنیم

لبخند بدجنسی روی لبش نشست

_هیچی دیگه نگهش میداریم

دهانش باز ماند کمی بعد صدای خنده اش که بلند شد فهمید مسخره اش کرده
چه خوش خنده هم شده

_وای گندم ، وای انقدر به اون مخ کوچیکت
فشار نیار

با قهر رویش را برگرداند منو دست میندازه مگه من چی گفتم خنده اش قطع شده بود ولی هنوز لبخند روی لبش بود این دختر باعث خنده اش بود

_ببین خوشگلم تو حامله نیستی من مطمئنم
این بویی هم که حس کردی بوی الکله رفته بودم بیمارستان حال یکی از کارمندهای شرکتم بد بود واسه همون

_چی ؟…پس یعنی..!!

با گیجی نگاهش کرد

دوست داشت همین الان تمامش کند این دختر کوچولو را

_یعنی اینکه باردار کردنت یه مراحلی داره که من عملی میتونم نشونت بدم توام اطلاعاتتو زیاد کنی بد نیست

درمانده به آن لبخند مسخره گوشه لبش خیره شد تازه فهمید چی گفته

وایییییی گندم وای عقل کلی به خدا خودت خودتو محو کن آبروت رفت

از حرص جیغ بلندی زد و به سمت پله ها دوید باید فرار میکرد اصلا مگر میشد دیگر نگاهش کند او هیچی نمیدانست هیچی خاک بر سرش کنند اصلا فکر هم میکرد ؟؟

باید بمیرد آره حقش بود با صدای در سرش را بیشتر توی بالش فرو کرد آمده بود برای چه میخواست باز مسخره اش کند !!

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.4 / 5. شمارش آرا : 97

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

نمایش بیشتر

لیلا مرادی

ذهن خط‌خطی😂✍️
اشتراک در
اطلاع از
guest
2 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
Aida
Aida
9 ماه قبل

بنده خدا گندم گیر چه ادمی افتاده😂

دکمه بازگشت به بالا
2
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x