رمان تناسخ محنت

رمان تناسخ محنت پارت ۲

4.3
(30)

چند لحظه مکث کرد و بعد با داد گفت:
– جون من؟!
صدایش از پشت گوشی شاد بود و لبخند تلخ من را پررنگ‌تر کرد. شاید آن لحظه فقط چون او رو به یاد آورده بودم، خوشحال بود؛ اما شاید اصلاً حواسش نبود که من تمام اتفاقات و بلاهایی که سرم آمده بود را نیز به یاد آورده بودم.
بعد از چند ثانیه مکث، با نگرانی گفت:
– شهرزاد…همه چی رو یادت اومد؟
نفسم را با تأسف بیرون دادم. قلبم از درد تیر می‌کشید و غم در صدایم موج میزد:
– همه چی… .
صدایی از پشت گوشی نیامد و من هم چیزی نگفتم. چند لحظه بعد، با جدیت گفت:
– تصمیمت چیه؟
نفسم را باز با بغض بیرون دادم. تصمیمم را چند سال پیش گرفته بودم و قسم خورده بودم هر اتفاقی بیفتد پشیمان نشوم. من باید تمام دلایلی که پشت اتفاق بود را کُند و کاو می‌کردم؛ باید دو آدمی که در نظر داشتم تاوان کارهایی که کرده بودند را پس می‌دادند و من آدمی نبودم که عقب بکشم. آرام گفتم:
– باهات میام.
– مطمئنی؟! ببین شهرزاد تصمیمت با خودته و نه که به خاطر من بخوای تصمیم بگیری! یا می‌تونی ازدواج کنی و به زندگی قشنگی که داری ادامه بدی؛ یا می‌تونی با من بیای و کاری رو انجام بدی که خیلی وقت پیش تصمیمش رو داشتی؛ تصمیمت هرچی هم که باشه… .
حرفش را قطع کردم و بلندتر گفتم:
– باهات میام کامیار!
چند لحظه چیزی نگفت و بعد با همان لحن جدی‌ای که صدای زیبایش را جذاب‌تر جلوه می‌داد، گفت:
– باید سپهر و هر خاطراتی که باهم داشتین رو فراموش کنی. مطمئنی شهرزاد؟
نفسم را بیرون دادم و گفتم:
– یادمه یه بار بهم گفتی که لااقل یه بار تو زندگیم پای تصمیمی که گرفتم وایسم و احساساتی نشم.
نفسم را با تأسف بیرون دادم و گفتم:
– بی‌چاره سپهر!
– باهاش حرف بزن؛ ببین چی میگه.
– دلش می‌شکنه کامیار!
کامیار با تردید گفت:
– فکر کنم سپهر وقتی بفهمه درکت می‌کنه.
چیزی نگفتم. وقتی صدای پاهایی را از پشت در شنیدم، سریع به کامیار گفتم:
– سپهر داره میاد. تا قبل عقد باید بیام پیشت وگرنه دیگه نمیشه کاریش کرد. همین الآن باهاش حرف می‌زنم. فعلا!
سریع تماس را قطع کردم و گوشی را روی میز گذاشتم.پاشنه‌ی در چرخید و ب*دن خشک شده‌ی من، جلوی چشم‌های شاد سپهر ایستاد. در حالی که از استرس مغزم دنبال راه فرار می‌گشت، به چشم‌هایش زل زدم. جلو آمد و بدون آنکه متوجه حالم شود، دست‌های عـ*ـرق‌کرده‌ام را بین دست‌های برنزه رنگش گرفت. چشم‌های نگرانم برخلاف همیشه، رَد ته‌ریشش را دنبال نکرد و تنها به دو جفت گِردالی قهوه‌ای می‌نگریست. برایم عجیب بود؛ چگونه برای بار دوم عاشق شده بودم؟!
چشم‌های شادش زیر ابروان پهن و مرتب‌شده‌اش رنگ نگرانی گرفت و لـ*ـب زد:
– چی شده هَمتام؟
نگاهم بین دو گِردالی پر فروغش رد و بدل میشد. ل*ب‌هایم می‌لرزیدند و تاب و تتوانتحمل آن حالت را نداشتم.
– چی شده قلب من؟! کسی ناراحتت کرده؟
دست‌های گرمش که مثل قاب دو طرف صورتم را در بر گرفتند، توان مقاومت از من گرفته شد و اشک‌هایم یکی پس از دیگری جاری شدند.

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.3 / 5. شمارش آرا : 30

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

نمایش بیشتر

فاطمه شکرانیان

ویدا هسم نویسنده رمان
اشتراک در
اطلاع از
guest
10 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
هستی
هستی
10 ماه قبل

چند وقت یه بار پارت گزاری میشه رمانت عالیه زود زود پارت بده

هستی
هستی
پاسخ به  ویدا. ش
10 ماه قبل

خواهش میکنم عزيزم امید وارم موفق باشی😘❤ اما اگه میشه وقتی دونستی به منم بگو کی پارت گزاری میشه 🙂

هستی
هستی
پاسخ به  ویدا. ش
10 ماه قبل

مرسی عزيزم 😘

هستی
هستی
پاسخ به  ویدا. ش
10 ماه قبل

مرسی گلم

هستی
هستی
10 ماه قبل

چند وقت یه بار پارت میدی لطفا زود زود پارت بده رمانت داره جالب میشه

آخرین ویرایش 10 ماه قبل توسط هستی
P:z
P:z
10 ماه قبل

سلام
نویسنده عزیز،وقتی معرفی رو خوندم،نمیدونم چرا ولی حس خوبی گرفتم و دارم رمان ت رو میخونم
امیدوارم همینجوری پر قدرت ادامه بدی و بعد از تموم شدن این رمان،خوشحال باشم که اون رو دنبال کردم.
ممنونم
خداقوت

دکمه بازگشت به بالا
10
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x