نویسنده هایی که به مدت یک ماه پارت گذاری نکنن رمانشون از سایت حذف میشه

رمان توت فرنگی من

رمان توت فرنگی من پارت 8

4.9
(42)

part_8
توت فرنگی من

ارشام گوشیش رو برداشت و به یه شماره زنگ زد
چند ثانیه بعد گوشی دلوین زنگ خورد و شماره ارشام روش افتاد
همه با شوک و طوری که انگار باورشون نشده به دلوین و ارشام نگاه میکردن
دلوین_ منم همینطوررررر
با کمی داد ، خنده و ذوق اینو گفت که یهو ارشام رو زانو هاش بلند شد و دلوین رو بوسید
همه اونجا ذوق کرده بودن بغیر از یه نفر
همون پسر خاکستریه
انگار حوصلش سر رفته یا شاید از چیزای رمانتیک خوشش نمیاد

یه بار دیگه بطری ویسکی رو چرخوندیم ، اینبار رو من و نفس افتاد

نفس _جرعت یا حقیقت
لیا+جرعت
نفس_خببب از اونجایی که تو هیچوقت رل نزدی و تجربه بوسیدن کسی رو نداری
و نگاهی به کسایی که دور هم نشسته بودن کرد
نفس_هوممممم ، می‌خوام درحالی که آرتا رو میبوسی ازت عکس بگیرم و تو اون عکس رو بذاری استوری اینستات

لیا+هی این خیلی سخته نمیشه چیز دیگه ای بگی؟

اریسا_عزیزم من که بهت گفتم اگه نمیتونی عقب بکش

نگاهی به اریسا کردم
لیا+هوفففف، آرتا کودومتونه؟

که یهو مو خاکستری جواب داد

آرتا± من! آرتا منم
لیا _نفس گوشیمو برداره و آزمون عکس بگیر
و رفتم جلو و صورت آرتا رو قاب گرفتم و لبام رو گذاشتم رو لباش، لباش خیلی نرم بود و تلخ طمع ودکا رو احساس میکردم خیلی خوب بود

بعد چند ثانیه نفس گفت
نفس_گرفتم ، میتونید از هم جدا شید
از آرتا جدا شدم و تو صورتش نگاه کردم
آرتا±عوفففف عجب لبی داد
اینو خیلی آروم و با نیشخند گفت
کمی از حرفش خجالت کشیدم و اون اینو فهمید و نیشش بیشتر باز شد

سر جام نشستم و گوشیمو از نفس گرفتم و رفتم تو اینستاگرام و این عکسو گذاشتم استوری

……….

نیم ساعتی میشد که جرعت حقیقت بازی میکردیم و همه واقعا خسته شده بودن
تو این نیم ساعت خیلی با بچه ها گرم گرفتم و دیگه احساس اضافه بودن رو نداشتم

ساعت رو دیدم (3:53)
لعنتی… دیگه دیر وقته
سریع از جام بلند شدم و روبه بقیه گفتم

لیا+من دیرم شده باید زود برگردم خونه،خدافظ بچه هاااا …. و سریع سمت در دویدم
نفس_هوی وایسا منم بیام

دم در براش صبر کردم و اونم رفت وسایلامونو آورد و بعد از خداحافظی رفتیم و سوار ماشین شدیم

نفس_ولی عکس قشنگی شدا
لیا+کدوم عکس؟

نفس استوری لیا رو نشونش داد
نفس_این
به صفحه گوشیش نگاه کردم
لیا+فقط فراموشش کن

بعد از چند دقیقه نفس رو رسوندم خونشون. و چون خونشون با خونه ی ما راه زیادی نداشت زود رسیدم و ماشین رو تو حیاط پارک کردم و پیاده شدم
از بیرون پنجره ی خونه رو دیدم
چراغا روشن بود!

رفتم دم در و کفشامو در آوردم و کیلید رو انداختم و رفتم تو درحالی که داشتم رو فرشی هامو میپوشیدم با صورت عصبانی پدرمم که رو مبل نشسته بود رو دیدم و اروم درو بستم
رفتم نزدیک و گفتم
لیا+پدر اتفاقی افتاده؟
پدر از جاش بلند شد و صفحه گوشیش رو نشونم داد و با خشم گفت
پدرم_این چیه؟!

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.9 / 5. شمارش آرا : 42

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

نمایش بیشتر
اشتراک در
اطلاع از
guest
3 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
دختر کوچیکه ی لوسیفر
دختر کوچیکه ی لوسیفر
1 سال قبل

اوه بدبخت شدی لیا

𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
پاسخ به  دختر کوچیکه ی لوسیفر
1 سال قبل

هممون باید یه فاتحه ای برای لیا بخونیم🤣🤣

Narges Banoo
1 سال قبل

هییییی قسمت هیجانییی شد لیانا بگو باباش چیکار کرد هیجان دارم😂

دکمه بازگشت به بالا
3
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x