رمان در پرتویِ چشمانت

رمان در پرتویِ چشمانت پارت۷۱

4
(24)

ساعت شش صبح بود که پدرش پایش را در یک کفش کرد که برویم!

– بابا نمیشه هنوز دکترت اجازه ترخیص نداده

پدرش با تلاش برای پایین آمدن از تخت می گوید:

– من خوبم برم خونه بهتر میشم

می نالد:

– بابا دو ساعت دیگه دکتر میاد

بابا – زنگ زدی ارمیا؟

مکثی کرد و بله ای زیر لب گفت.
خانوادگی لجبازی و یک دندگی در خونشان وول وول می زد!

با مسئولیت خودشان از بیمارستان خارج شدند و رهام ویلچر بدست آمد.

لب گزید و توپید:

– مگه فلج می خوای ببری؟

نگاه خشک شده پدرش را که دید چشم روی هم فشرد.

رهام دستپاچه لب زد:

– برای راحتی شون آوردم

برخلاف انتظارشان، پدرش روی ویلچر نشست و دستور می داد به رهام که چطور براند!

ارمیا در لحظه خروجشان رسید و اصرار داشت پدرش از روی ویلچر بلند شود، چون نمی توانستند از پله های سراشیبی پایین ببرند.

برادرش اعتراض کرد:

– خب این به کله میره بابام میافته

رهام – نه جلو وایستا نمیافته

پدرش آن وسط نظر می داد:

– اصن من پیاده میشم

همین که پدرش بلند شد، صندلی سنگین شد و از دست رهام در رفت.
پدرش روی ارمیا افتاد و رهام کمی کنار تر از آن دو!

نمی دانست بخندد یا نخندد؟
با کمک مادرش، سه مرد را بلند کردند و راه افتادند.

لحظه رو به رو شدن پدرش با آرمان، توقع توپ و تشر داشت اما هیچ اتفاقی رخ نداد!

مانتویش را درآورد و روی تخت دراز کشید.
خسته بود.
معمولا این ساعت اصلا خوابش نمی برد اما امروز عجیب چشمانش تمنای خواب داشتند!
یادش رفت به عاطفه زنگ بزند برای کلاس آرش!
با یگانه هم برای انجام کار پروژه باید حرف می زد.

عذاب وجدانی که داشت باعث شد خواب شیرینی کند!
خوابی پر از دغدغه های ذهنی…

هنوز نیم ساعت شده بود که دانیال با مشت های کوچکش در را کوبید و سروصدا کرد.

با کرختی بلند شد و خودش را به در رساند.
در را باز کرد، اما دانیال با ذوق مشغول در زدن اتاق بعدی شد.

تایم کاری اش شروع شده بود!

لبخندی زد و از پشت بغلش کرد.
این بچه مایه رفع آرامش بود.

– چطوری فضولچه؟

بشاش تر از او، دانیال جواب داد:

– بابا..خواب..بابا!

انگار خوب فهمیده بود که باید حتما کرم ریزی اش را موقع خواب ارمیا انجام دهد.

با صدایی آهسته گفت:

– بابا خسته اس بذار بخوابه

دانیال انگشت اشاره روی بینی اش می گیرد و هیس می کشد.
گوله نمک چه بود؟
گوله نمک به روایت تصویر در پیش چشمانش بود.

دو نفری ساعت هشت صبح روی اپن بساط طراحی با خمیر رنگی پهن کرده بودند.
دانیال، خورشید و عقرب درست می کرد و او مشغول درست کردن خرس قهوه ای شده بود.

در خانه که باز شد، بخاطر دانیال از جایش تکان نخورد.
آرام پرسید:

– کیه؟

دانیال هوار زد:

– کی اَسی؟(کی هستی؟)

مادرش با کیسه های خرید داخل آشپزخانه آمد و لب زد:

– رفتم خرید

دم و بازدم عمیقی کرد و ادامه داد:

– الان سوپ بار گذاشتم
ظهرم مرغ میخوام بپزم

نگاهی به پلاستیک میوه می اندازد و می گوید:

– میوه داشتیما!

مامان- زهره خانوم قراره بیاد بنده خدا از دیشب هی می پرسید آقا فرهاد چطوره؟خوبن؟

– آها

ای رهام گور به گور شده!
خودش میخواست بیاید، آن وقت مادرش را پیش می انداخت!
مردک مارموز!

نگاهی به ساعت انداخت و گفت:

– من دانشگاه دارم آها راستی زینب میاد اینجا به ارمیام بگین من ساعت سه کلاسام تمومه معطل نشم!

دانیال را از اپن پایین گذاشت و سمت اتاقش رفت.
مانتوی سرمه ای اش را با مقنعه و شلوار مشکی اش تن کرد.
برخلاف رویاهای دبیرستانی اش، اصلا در قید و بند تیپ دانشجویی نبود!

کیف پول و موبایلش را دست گرفت و از خانه بیرون زد.
کلاسش ساعت نه و نیم شروع میشد.
با قدم های تند خودش را به سر خیابان رساند که، ماشین مشکی اش جلویش پیچید.

یکه خورده ایستاد!

شیشه شاگرد پایین کشیده شد و سپهر لب زد:

– اسکندر دستور دادن برسونیمتون دانشگاه

– ممنون الان اتوبوس میاد

سپهر- آتوسا خانوم سوارشین من شمارو نرسونم رهام با همون اتوبوس منو با آسفالت یکی میکنه!

عاجزانه اضافه می کند:

– رحم کنین به جوونیه من!

سوار می شود و سپهر خوشحال، ماشین را به سمت دانشگاه حرکت می راند.

برای از بین بردن سکوت ماشین پرسید:

– ماشین جدیده؟

سپهر فلکه را دور می زند و می گوید:

– متوجه نشدم؟

– گفتم که ماشینتون جدیده؟

سپهر- نه من که همون ابوقراضه خودمو دارم هنوز این ماشین احسان شوهر ریحانس

– آها

سپهر – میگم آتوسا خانوم؟

– بله؟

انگار تردید داشت برای گفتن حرفش که به جان پوست لبش افتاده بود.

– چیزی شده آقا سپهر؟

سپهر- نه راستش…حقیقتا یه چیزی هست که به سارا نمی تونم بگم

کنجکاوی اش را برانگیخته بود!
عجولانه پرسید:

– خب بگید!

سپهر دم در دانشگاه توقف می کند و خودش را به سمت او می چرخاند.

– آقا سپهر میشه زودتر بگین؟

سپهر – میخوام واسم یه خواهری کنین

زود می گیرد!

– خواستگاری؟

سپهر شوکه به او نگاه کرد.
چه منظورگیری اش خوب بود!

سپهر- جسارتاً بله!

– کی هست خب؟من می شناسمش؟از دوستای منه؟

سپهر- بله

– زینب که متاهله ریحانه ام که نیست …یگانه!

سپهر- نه نه منظورم فقط دوست نبود یه نسبت دیگه ام با شما داره
ینی دخترخالتونه

ناخودآگاه صدایش بلند شد:

– عاطفه!

سپهر ترسید اینبار بله بگوید.
سیب ممنوعه که گاز نزده بود فقط قصد داشت سنت پیغمبری پیشه کند!

آهسته لب می زند:

– کلاستون دیر نشه آتوسا خانوم

بی حرف از ماشین پیاده شد و به سمت کلاسش حرکت کرد.
حتی صدای یگانه را که با هیجان داشت مهمانی دیشب را تعریف می کرد، نشنید!

سپهر و عاطفه؟

یگانه – هوی خشکیده با تواما!

– ها؟
یگانه پاشو بریم

و خودش جلو جلو می رود.
یگانه به دنبال می دود تا دلیل بی اعتنایی اش را بپرسد اما مگر به او می رسید!

سرکلاس استاد مقدم، هیچ کسی حق دیرآمدن و مزه پرانی نداشت.
ولی عجیب امروز خودش دلقک شده بود!
بچه ها را می خنداند، آن وقت تشر می زد که ساکت شوند.

مجتبی پیروزی با آن قد بلندش، قد علم کرد.
رو به استاد توپید:

– استاد ببخشید شما مشکل روانی دارین؟
یا عقده ای تشریف داری؟
اگه چیزی میزنی بگو برات جور کنیم انقدر شیش نزنی!

و عصبانی از کلاس بیرون زد.
مقدم چندثانیه سکوت کرد و یهو از جا بلند شد.
با کیفش از کلاس بیرون زد و همهمه ها در کلاس پیچید.

الناز از ردیف اول گفت:

– وای بلاخره یکی زد تو دهنش مرتیکه دوقطبی!

سینا دقیقا پشت سر الناز بود با نگاهی به موهای تازه بلوند شده اش لب زد:

– چه موهای قشنگی!

الناز دستی به روی موهایش کشید و جواب داد:

– چشماتون قشنگه

او و یگانه نگاهی بهم کردند و مقنعه روی دهان کشیدند.
پس جز استاد مقدم، بعضی از دانشجویان هم شیش می زدند!

یگانه پرسید:

– نگفتی به چی فکر می کردی؟

– هیچی بابا این پسره سپهر خواستگار عاطفه شده دارم فکر میکنم چطوری به عاطفه بگم؟

یگانه – کاری نداره به عاطفه میگی این‌پسره میخوادت توام‌می خوایش یانه؟

عاقل اندرسفیهانه به یگانه خیره می شود.
اگر این‌ پیشنهاد را نمی داد، قطعا او چنین چیزی به مغزش خطور نمی کرد!

-عزیزم میشه کودکانه تر توضیح بدی تا به طور کامل تفهیم شم؟

یگانه- مرگ!
تو کار دیگه ای بلدی؟

وسایلش را جمع می کند و می گوید:

– عاطفه یک گارد دفاعی داره نسبت به ازدواج
اول باید به خاله بگم

از کلاس بیرون می روند و راهی سلف دانشگاه می شوند.
مثل همیشه شلوغ و پر سروصدا‌…

جایی نزدیک به پنجره می نشینند و گوشی اش را در می آورد.
بهتر بود تا وقتی قهوه اش کمی سردتر میشد به خاله زنگ می زند.

انتظار داشت خاله جواب بدهد اما صدای علی در گوشش پیچید:

– سلام دخترخاله

دستپاچه سلام می دهد و جویای خاله می شود.

علی – یه دیقه صبر کن الان میاد

– باشه… میگم علی؟

علی – بله؟

– عروسی هنوز دعوت نیستیم؟

علی خنده ای می کند و جواب می دهد:

– دختر انقدر قیافه گرفت واسم که نگو ولی یکی ننم جور کرده ینی حوریه حوری!

صدای خاله را با توپ و تشر که روانه علی بود، می شنود.

خاله- چش سفید!…الو؟

– سلام خاله

خاله – سلام عزیزم حالت چطوره؟

– خوبم خاله میخواستم راجب یه موضوعی باهات حرف بزنم

بعد از اوکی خاله، شروع به گفتن ماجرا می کند.
در پایان خاله جواب داد:

– الان خیلی درگیره فکر نکنم فرصت داشته باشه به این چیزا فکر کنه خودمم چند موردی بهش گفتم ولی یه نه محکم گذاشت کف دستم

– حالا اینم بهش بگین شاید اینبار فرق داشت

خاله – باهاش صحبت میکنم خبرشو بهت میدم

ذوق زده گفت:

– دمت گرم خاله قربونم بری خداحافظ

خاله – الهی فدام شی برو خاله کلاست دیر نشه

می خندد و گوشی را قطع می کند.
یگانه مرموز می پرسد:

– چیشد؟
کبوتر اسیر کفتار شد؟

– الان سپهر شبیه کفتاره؟!

یگانه – نه عزیزم شبیه ببر پیره!

– راجب دوست شوهر…

یگانه – حیا کن دختر هنوز اسمشم تو شناسنامت نیست که شوهر شوهر میکنی!

جرعه آخر قهوه اش را می خورد و رو به یگانه دهن کج می کند:

– فقط تو موندی دختره!

یگانه به دنبالش می دود و داد می زند:

– ترشیده خودتی بدبخت!

(روزتون مبارک دخترا، خوشبخت و عاقبت بخیر بشید همتون😍💕❤)

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4 / 5. شمارش آرا : 24

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

نمایش بیشتر

𝐍𝐚𝐫𝐠𝐞𝐬 𝐛𝐚𝐧𝐨𝐨

ای آن که جز او امیدی نیست...💚🌱
اشتراک در
اطلاع از
guest
10 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
s2024
s2024
1 ماه قبل

چنل دِیلیه یه دانشجوی خسته🫠
اتفاقات روزمره زندگی و یه عالمه شعر و متن های دوست داشتنی
https://t.me/SLife2024

لیلا ✍️
نویسنده
30 روز قبل

به‌به. چه پارت منظم و زیبایی. پس آقا سپهر هم دیگه سر و سامون می‌خواد بگیره😂 دلم واسه دانی کوچولو ضعف رفت🤤قلمت مانا باشه خوش.قلم سایت

لیلا ✍️
نویسنده
پاسخ به  𝐍𝐚𝐫𝐠𝐞𝐬 𝐛𝐚𝐧𝐨𝐨
30 روز قبل

الهییی بگردم😥🤒 منم بعد عید دیگه سر کار میرم، تا میام خونه از خستگی ولو میشم🤢 بیا رمان‌بوک دختر، نترس گم نمی‌شی😘 این‌قدر خوب رمانت رو نگارش می‌کنی می‌تونی اون‌جا هم بذاری، ثبت‌نام هم که کردی

لیلا ✍️
نویسنده
پاسخ به  𝐍𝐚𝐫𝐠𝐞𝐬 𝐛𝐚𝐧𝐨𝐨
29 روز قبل

کاری نداره کلوچه😍😂 بیا من لینک درخواست ناظر رو برات می‌فرستم وقتی بری داخلش اسم و مشخصات رمانت رو میگی که درخواست ناظر دارم حداکثر تا سه روز ناظر باهات خصوصی میزنه و باید واسش کل اتفاقات اصلی رمان و سه پارت اولیه و خلاصه و مقدمه رو براش بفرستی، تایید که شد توی بخش تالار رمان، زیربخش در حال تایپ تاپیک رمانت رو می‌زنی و همون‌جا پارت می‌ذاری، بالاتر از هشتاد خط موبایل نباشه و روزانه تا چهار پارت مجازه بیشتر نه

خیلی خوبه، جای بزرگ‌تر شاید ایرادها و نقص‌هات بیشتر عیان شه؛ اما پیشرفتت هم بیشتر میشه
هر کمکی باشه واسه آبجیمون دریغ نمی‌کنم🤗

خورشید حقیقت
30 روز قبل

👌👌👌

خورشید حقیقت
پاسخ به  𝐍𝐚𝐫𝐠𝐞𝐬 𝐛𝐚𝐧𝐨𝐨
29 روز قبل

🎀⁦❤️⁩

دکمه بازگشت به بالا
10
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x