رمان در پرتویِ چشمانت

رمان در پرتویِ چشمانت پارت۷۲

4.8
(21)

خسته از دانشگاه به سمت خانه می رود.
وسط گیر و گرفتاری های خودش، معضل سپهر و عاطفه از کجا بر سرش آوار شد؟
اصلا چطور سپهر عاشق عاطفه شده بود؟
کی همدیگر را دیده بودند؟
شاید عروسی ارمیا!

بی حوصله به سمت خانه می رفت که، چشمش به ساختمان نیمه کاره درحال ساخت افتاد.

بد نبود سری هم به محل کار رهام می زد!
یک گله حسابی می کرد از مرخصی های او!
راهش دور شد اما اشکالی نداشت.

به محض رسیدن از کارگری که داشت فرغون پر سیمان می برد، پرسید:

– ببخشید آقای پارسا اومدن امروز؟

کارگر با دستکش های تیره شده، پیشانی اش را پاک می کند و می گوید:

– طبقه سومه بگم بیان؟

– لطف می کنین

بی سیمش را در می آورد و چند بار رهام را با فامیلی و پیشوند مهندس صدا می زند.
هرچند رهام مدرک دانشگاهی نداشت اما کار در دم و دستگاه عمویش او را با تجربه تر از مهندسین دانشگاهی کرده بود.

رهام با لباس کار خاکستری و کلاه ایمنی اش پایین می آید و تا چشمش به او می افتد، لب می زند:

– چرا اومدی اینجا؟
میومدم خودم!

خسته گفت:

– فقط اومدم ببینم اینجارو

رهام کلاه ایمنی ای بر می دارد و به او می دهد.
باهم سمت طبقه بالا می روند.
کسی زیاد آنجا رفت و آمد نمی کرد.
گرچه محل کار جای عاشق و معشوق نبود اما در حد نشستن لبه خانه بی دیوار و تماشای شهر از بالا ترین نقطه، عشق بازی محسوب نمیشد.

گازی به ساندویچش می زند و می گوید:

– قرار بود ارمیا بیاد دنبالم که نیومد منم پیاده اومدم اینجا با حاج صفی دعوا کنم!

تکه نون ساندویچی در گوشه لپ رهام ماند!
پرسید:

– دعوا کنی؟

بدون اینکه نگاهش کند جوابش را داد:

– بخاطر اینکه خیلی داره بهت مرخصی میده!

شوخی می کرد اما رهام جدی جدی ناراحت شد!
اگر مرخصی می گرفت بخاطر این بود که او را ببیند.

ساکت ادامه ساندویچش را خورد و فقط او بود که می فهمید در دل رهام چه غوغایی برپاست!

زیپ کیفش را باز می کند و بسته شکلات و آجیل را کنار پای رهام می گذارد.

– شوخی کردم ولی جدی انقدر مرخصی نگیر از حقوقت کم میکنه خونه رو نمیتونی بخریا!

رهام سری تکان می دهد و باشه ای زیر لب زمزمه می کند.
خسته بود!
توقعی نداشت که برایش مثل همیشه از خاطره ها و سوتی های سر ساختمانش بگوید.
بلند شد و گفت:

– من دارم میرم کاری نداری؟

رهام- نه خداحافظ

– قهر کردنم بلد نیستی!
خداحافظ

به طبقه همکف که رسید، کلاه ایمنی را سرجایش گذاشت و از ساختمان خارج شد.

خیسی سرش، درجا خشکش کرد!
نگاهی به طبقه بالا انداخت.
رهام لیوان آبش را از همان مسافت طولانی روی سرش ریخته بود!

انگشتش را به معنای تهدید تکان می دهد و چون صدایش به بالا نمی رسید خودش را خسته نمی کند.

سر خیابان بود که چشمش به اسب های بادی افتاد.
از آن ها که دو هفته پیش، دانیال انقدر به در و دیوار کوبیدش تا بادش خالی شد.

فردا تولدش بود!

داخل مغازه رفت و مغازه دار که مرد میانسالی بود از پشت میز بلند شد.

سلامی کرد و مشغول دیدن شد.

چشمش به ماشین قرمز شارژی خورد.
تقریبا تا شش سالگی می توانست سوارش شود.

با اشاره به ماشین می پرسد:

– ببخشید آقا قیمت این چنده؟

آقا با دیدن ماشین رقم میلیونی ای را به زبان می آورد.
۶ میلیون؟

فروشنده از پشت به سمتش قدم برداشت و پرسید:

– برای چه سنی میخواین؟

– دوساله

آقا – برای دوسال نداریم ولی این‌کارا برای ۳ تا ۵ ساله میخواین ببینین؟

سردرگم سری تکان می دهد و فروشنده چند ماشین و سه چرخ دسته دار نشانش می دهد، در انتها اضافه می کند:

– ولی این سه چرخا بهتره چون این دسته خیلی به کار نمیاد پاهاش قوت داشته باشه میتونه پا بزنه
اما ماشین نه دستش بشکنه دیگه بدرد بخور نیست!

حرف های مغازه دار او را برای خرید وسوسه می کرد.
از طرفی چشمش را آن دوچرخه گرفته بود اما بدرد الان دانیال نمی‌خورد.

به بهانه اینکه دوباره با پسرش می آید، از مغازه بیرون زد.
رسماً داشت جیبش را تا ته خالی می کرد!

وارد خیابان دیگری شد و دوست علی آنجا، اسباب بازی کودک داشت.
تازه وسایلش هم از این مغازه بهتر بود!

وارد مغازه شد و صدا زد:

– آقای مستوفی؟

صدایی از پشت سرش گفت:

– الان میام خدمتتون

دست هایش را بهم زد تا خاکش برود و رو به روی او ایستاد.
به احتمال زیاد نشناخته بودش!

– برای یه پسر دوساله چیا دارین؟

مستوفی، او را به آن طرف مغازه برد که همه چیز پسرانه بود.
مغازه اش دو قسمت بود و بشدت جذاب!
با نگاهی اجمالی، رباتی بر می دارد و می گوید:

– اینا برای دوسال خوبه
ماشین کنترلی هم داریم!

– نه ماشین و موتور این چیزا داره

مستوفی انگار تازه او را شناخت که پرسید:

– شما خواهر علی آقا نیستین؟

جواب داد:

– خواهر که نه دخترخالشم!

مستوفی- ها یادم اومد آرمیتا خانوم

متعجب پاسخ داد:

– آتوسا هستم!

مستوفی عذرخواهی می کند و کارش را ادامه می دهد.
اسمش را نمی دانست اما مستوفی میگفت تار عنکبوت!

می خواست به سقف بزند و از آن حیوانات پنبه دانیال را آویزان کند.
در خانه خودشان دانیال اتاق نداشت.
اما در خانه ای که قرار بود رهام بخرد، یک اتاقش به دانیال اختصاص داشت.

برای حضانتش کمی سختی داشتند اما همینکه شرعی و قانونی دانیال پسرش می شد، سختی اش را شیرین می کرد.

از مغازه با دو پلاستیک بزرگ بیرون آمد.
از نبود ارمیا به نحو احسن سوء استفاده کرد.

به در خانه که رسید، موبایلش زنگ خورد.
پلاستیک هارا زمین گذاشت و در حالی که کلید در قفل می انداخت، جواب داد:

– بله؟

رهام- گرفتمش!
کاش زودتر میومدی دختر!

فقط واژه “گرفتم” را هی تکرار می کرد و ماجرایی مبهم را می گفت!
اصلا نمی فهمید چه می گفت تا این واژه را شنید:

– خونه رو گرفتم!

نگاهش به نقطه ای خشک شد.
چه گفت؟
رئیسش بخاطر عروسی، حقوقش را پرداخت کرده بود.
انگار که امروز، آنها را دیده بود که لبه دیوار ساختمان مشغول ساندویچ خوردن بودند.

خوشحالی اش آنقدر زیاد بود که بدون خداحافظی تلفن را قطع کرد و پلاستیک هارا برداشت.
زینب را که دید، سفت تر از همیشه او را بغل کرد.

زینب هم متوجه هیجان خیلی زیادش شد!

پلاستیک را به دستش داد و گفت:

– اینارو واسه دخترات گرفتم

زینب با ذوق لب زد:

– وای مرسی!
چه خوشگلن اینا!

بی توجه غر زد:

– شوهرت کجاست؟
منو کاشته بود تو دانشگاه!

زینب می خندد و می‌گوید:

– زن رفیقش زایمان کرده مردِ رفته ماموریت شهر غریبم هستن دیگه ارمیا رفت

متعجب می پرسد:

– یعنی هیچکس پیشش نبوده؟!

زینب سری به تاسف تکان داد و گفت:

– چون پسره رو خانوادش دوست ندارن بخاطر همین لج کردن هیچکس نیومده پیشش پسره هم تک فرزنده خانوادش فوت کردن پارسال

دلش سوخت.
نکند بعدها رهام را قبول نکنند و اوهم مانند زن رفیق ارمیا لحظات حساس زندگی اش تنها بماند!

خودش، جواب خودش را با نه محکمی داد.

وسایل دانیال را در کمدش گذاشت و با تعویض لباس هایش، سر میز نشست‌.
خواهر شوهر و زن داداش دوباره قرار بود آشپزخانه را با آشپزی ابداعی شان بترکانند!

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.8 / 5. شمارش آرا : 21

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

نمایش بیشتر

𝐍𝐚𝐫𝐠𝐞𝐬 𝐛𝐚𝐧𝐨𝐨

ای آن که جز او امیدی نیست...💚🌱
اشتراک در
اطلاع از
guest
8 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
لیلا ✍️
لیلا
10 روز قبل

سلام نرگس جان
خدا قوت و قلمت پر فروغ😍
این رهام رو بده به آتوسا
کشتی بچه رو😂

لیلا ✍️
لیلا
10 روز قبل

ادا جان حتی پارت پنجمت هم نیست! از چهار روی شش پرش زدی! به قادر اطلاع بده ببین مشکل از کجاست
چون من دسترسی هم ندارم😞

خورشید حقیقت
خورشید حقیقت
9 روز قبل

سلام خوش قلم!
چخبر؟ با امتحانات چیکار می‌کنی؟

خورشید حقیقت
خورشید حقیقت
پاسخ به  𝐍𝐚𝐫𝐠𝐞𝐬 𝐛𝐚𝐧𝐨𝐨
7 روز قبل

حق داری بخدا دارم خفه می‌شمممممم🙃

دکمه بازگشت به بالا
8
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x