رمان عشق محدود من

رمان عشق محدود من پارت ۱۲ (پایان فصل اول)

4.2
(101)

از این حرفش ناراحت شدمو خیلییی محکم گفتم اصلا این موضوع به شما ربطی نداره ….
سریع از جام بلند شدمو به طرف بقیه رفتم،ارزو با دیدنم گفت خوبه دیگه یاسمین خانوم…منو تنها میزاری و میری؟!
اصلا عیبی نداره حتما این طوری راحت تری دیگه…باشه اوکی
گفتم نه فداتشم
دیدم مشغول صحبت کردن هستی…گفتم مزاحمت نشم!

کم کم همه مشغول اماده کردنِ ناهار بودن…
بابای من و پدره ارزو مشغول سیخ کردن جوجه ها بودن و پسرهاهم مشغول درست کردن اتیش…

با صدای سامان منو ارزو رفتیم پیششون که سامان از من خواست که هیزم جمع کنم!
منم که نمیخواستم جلوی فرهاد این کارو انجام بدم گفتم

_من از این کار خوشم نمیاد…
کاره دیگه ای انجام میدم!

سامان هم در جوابم گفت

_راست میگی….
یک کارِ دیگه ام هست که میتونی انجام بدی!

_خب بگو
چه کاری!؟

_اینکه اینجا وایسی و ما رو که مشغول درست کردنِ جوجه ها هستیم..باد بزنی!

با این حرف سامان همگی به خنده افتادن…
واقعا یه لحظه از سامان بدم امد!
ابرو نزاشت برام جلوی فرهاد…
میخواستم برم که سینا گفت

_یاسی جونم
تو که این بیشعور رو میشناسی
ناراحت نشو عزیزم!

نمیخواستم روی حرف سینا حرف بزنم….
برای همین یه چند قدم دورتر رفتم و ازشون فاصله گرفتم!

در موقعه درست کردن جوجه ها گوشهِ سیخ به دست سینا رفت و دستش خون امد
بلافاصله دیدم که ارزو از داخل کیفش دستمالی بیرون اورد و روی دست خونی سینا گذاشت…
همه از این حرکت ارزو هاج و واج مونده بودیم که ارزو هم که متوجه نگاه های ما شد به سرعت خودش رو جمع و جور کرد و گفت من اصلا طاقت دیدنِ خون رو ندارم به خاطر همین یکم هول شدم….

از این جواب ارزو خیلی خوشم امد!
چون اصلا خودش رو نباخت ولی من از احساسش خبر داشتمو خندهِ گوشه لبم از چشم ارزو دور نماند….

درست کردن جوجه ها که تموم شد
باهم در یک محیط اروم و با اب و هوای دلچسب ناهار رو خوردیم…

بعد از ناهار سینا پیشنهاد کرد که سوار قایق شیم..

همه گی به سمت ساحل رفتیم و قایقی را کرایه کردیم….
فرهاد رفت روی قایق نشست و مرتب از شجاعتش میگفت…
میگفت که من بر سر قایق اصلا نمیترسم و اقای راننده تندتر برو……و هزار جور حرف زد….

که یکدفعه قایقران هم سرعت گرفت و فرهاد با سرو صدا به سمت پایین قایق امد….

با صدای گریه ترانه مادرش پیشنهاد کرد که به سمت ساحل برگردیم

قایقران هم قایق رو به سمت ساحل کج کرد…

هنگام پیاده شدن چون فرهاد میخواسا خودی نشان دهد از قایق به سمت پایین پرید که پاش لیز خورد و کف زمین بر روی ماسه ها افتاد!

نمیدونم چقدر صدای خنده ام بلند بود که پدرم با عصبانیت رو به من کرد و گفت یاسمین
این کاجاش خنده داشت!؟

یهو دیدم یهو دیدم غیره از من هیچ کس نمیخنده!
یک لحظه خجالت کشیدم و از فرهاد عذر خواهی کردم…
ولی فرهاد بهم گفت که شاید اگر من هم جای شما بودم همین کارو میکردم….

غروب بود و باید به سمت خونه برمیگشتیم…
بنابر پیشنهاد سامان…
منو ارزو توی ماشین فرهاد نشستیم
چون فرهاد پایش کمی ضرب دیده بود،سینا به جای اون نشست پشته فرمون…

اهنگ ملایمی که از ظبط ماشین به گوش می رسید زیبایی طبیعت رو دو چندان کرده بود…
برگها را به رقص در اورده بود….
هیچ وقت از طبیعت شمال خسته نمی شدم!
و دلم نمیخواست در زرق و برقهای شهرهای بزرگ گم شوم….
من در این طبیعت بزرگ شده بودم!
همراه این درخت ها قد کشیده بودم….
پیشه خودم فکر میکردم اگر یک روزی بخوام در رشته مورد علاقم ادامه تحصیل بدم…چطوری میتونم این همه زیبایی رو رها کنم!؟
و در یک محیطی که با ان کاملا بیگانه هستم قدم بذارم….!؟

چیزی نمونده بود که به خونه برسیم‌‌‌ که باز بارون شروع به باریدن کرده بود…

خدای من،چقدر ریزش باران زیباست،چه عطری دارد زمانی که دانه های ان بر خاک میخورد…

صدای ترمز ماشین فرهاد بیانگر این بود که به خونه رسیدیم…
همه خوشحال بودن و معلوم بود به همه خوش گذشته….

ادامه دارد….

پ

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.2 / 5. شمارش آرا : 101

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

نمایش بیشتر

Sahar mahdavi

✌️😁
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
دکمه بازگشت به بالا
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x