رمان عشق محدود من

رمان عشق محدود من پارت ۸

سینا صدام کرد و رفتم به سمت تلفن….

_سلام ارزو خوبی؟!

_سلام…دختر معلوم هست کجا رفتی؟!همه رو نگران کردی!

_تو از کجا فهمیدی؟!کی به تو خبر داد؟!

_مامانت بیچاره امد دم دره خونمون که از تو خبر بگیره…منم گفتم با اقا سینا رفته…

_اها….
پیاده امدم دیرشد!

_توی کِی میخوای دست از رویاپردازیهات برداری؟!ها؟!

_رویاپردازی چیه!؟هوا خوب بود منم که عاشق اینم هوا خوب باشه و برم قدم بزنم…

_پس چرا با من نیومدی؟!

_گفتم که…قرار بود با سینا بیام؛ولی سینا کار داشت نتونست بیاد دنبالم!

_خوب حالا…
میخوای فردا بیام دنبالت؛باهم بریم کلاس؟!

_اره بیا

_اوکی
بای…

ارزو گوشی رو قطع کرد…منم رفتم اتاقم و پشت میزم نشستم تا یکی از کتاب هامو بردارمو مروری کنم که بابا صدام کرد!
میدونستم بابا نمیخواد درمورد دیر امدنم بگه!
از اتاقم بیرون امدم رفتپ روی یکی از مبل ها نشستم…
_بله؟!

_یاسی یه چیزی ازت میخوام…

_چی؟!

_من فردا کار دارم؛یه سری کتاب هست که میخوام فردا ببری مطب با یکی از دانشجوهام قرار گذاشتم؛که بیاد مطب کتابو بگیره

_خب…من چه ساعتی باید برم؟!

_ساعت۴
اون ساعت کلاس نداری که؟!

_نه کلاسم ساعت ۵ شروع میشه!

_هم سینا کار داره؛هم سامان میگه فردا مسابقه داره…وگرنه به تو نمیگفتم!

_اشکالی نداره!
فردا حتما میبرم…

کتاب هارو از بابا گرفتم و به همه شب بخیر گفتمو رفتم توی اتاقم….
صدای سامان رو شنیدم که می گفت پدر و دختر چه تعارفهایی به هم می کنن…از این تعارفها به ما هم بکنید!
بابا هم با صدای بلند می خندید و می گفت چیه حسودیت میشه؟!
میدونستم که سامان اصلا نسبت به من حسودی نمی کنه!چون بابا همه مارو به یه اندازه دوست داره،و هیچ وقت برای هیچ کدومون کم نذاشته!
حوصله ی کتابهامو نداشتم…
رفتم روی تخت دراز کشیدم و برق رو خاموش کردم و خوابیدم…
صبح با صدای سامان از خواب بلند شدم…
دوباره داشت درمورد خارج رفتن با بابا بحت میکرد و میگفت اگه به ایتالیا پیش پسره عمو سعید بره حتما درسشو میخونه و موفق میشه!
و بابا هم بیشتر به خاطر مامان با این مضوع مخالفت میکرد و سامان هم به این اسرار داشت که شهاب موفق شده،برای خودش یه کسی میشه!
ناراضی از اینکه چرا بابا با خواسته هاش مخالفه…!
از اتاقم بیرون امدم،هنوز سامان با بابا مشغول حرف زدن بود و روی حرف خودش اصرار میکرد…
به طرف میز صبحانه رفتمو بی صدا مشغول خوردن شدم!
سینا هم از خواب بیدار شد و به طر من امدو اروم دره گوشم گفت

_خواهرکوچولو…امروز دیگه دیر نکنیاااا

_چشم
بعد از کلاسم سریع میام خونه!

امتیاز دهید به این رمان

Sahar mahdavi

مَرا تا دِل بُوَد... دِلبَر تو باشی❤
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
دکمه بازگشت به بالا
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x