نویسنده هایی که به مدت یک ماه پارت گذاری نکنن رمانشون از سایت حذف میشه

رمان فرفری

رمان فرفری پارت 7

4.2
(17)

یک آب گذاشتم جوش بیاد دوتا پیاز متوسط برداشتم به سخته با دست چپ نگه داشتم پوست گرفتم از یه طرف بخاطر درد از یه طرف بخاطر پیازا اشکمم میومد با کلی درد وفین فین پوست کنده خورد کردم

اول پیاز تفت دادم بعد رب وادویه زدم آب جوش اومد ماکارونی رو دوتیکه کردم ریختم تو آب یکم که گذشت آب کش کردم ته دیگ نون گذاشتم چون سیب زمینی نداشتیم
ماکارونی رو گذاشتم دم رفتم اتاق تا جلو چشمشون نباشم

دیدم علی نشسته یه گوشه با ماشین بازی میکنه این بچه هم داره افسرده میشه هم سن وسالاش تو کوچه باهم بازی میکنن ولی علی نمیره میگه بخاطر مامان بابا بچه ها مسخره میکنن

باید هرجور شده بخاطر علی هم شده خیلی چیزا تغییر کنه
تا فردا صبر میکنم تا یکم دستم خوب بشه بعد میفتم دنبال یه کار درست
چون عذا زیاد بود شامم داشتیم بعد برای خواب رفتیم اتاق منو علی اتاقمون مشترک بود

صبح که بیدارشدم دستو صورتمو شستم یه لقمه نون پنیر برداشتم از خونه زدم بیرون
از در که لیرون رفتم چشمم افتاد به در خونه مریم خانم غم عالم ریخت به دلم
بخاطر اتفاقات تو خونه یادم رفته بود محمد از محل رفته
پکرشده راه افتادم سمت مترو چند ایستگاه که رد شد پیاده شدم رفتم بیرون یه روزنامه نیازمندی گرفتم تا بشینم تو پارک بخونم
چندجایی برای کار زنگ زدم یا استخدام کرده بودن یا سابقه کار میخواستن که خب نداشتم سابقه ای
بعد از کلی گشتن یه شرکت خدماتی پیدا کردم رفتم تا حضوری حرف بزنم
سوار اتوبوس شدم چندبار خط عوض کردم تا رسیدم

رفتم جلو ساختمان شروع به خوندن تابلو ها کردم تا ببینم کدوم طبقه برم
آهان دیدم طبقه ی ۴هستش خب راه افتادم رفتم لابی دیدم نگهبان نشسته رو صندلی داره چُرت میزنه آروم رد شدم رفتم سمت آسانسور وقت دیگه بود و دل و دماغ داشتم میرفتم یه پخ میکردم
ولی الان فقط میخوام کار گیر بیارم تا هم پول ببرم خونه هم خودمو مشغول کنم تا کم به محمد فکر کنم

سوار آسانسور شده دکمه طبقه ۴رو زدم
وقتی رسیدم رفتم سمت دری که تابلو شرکت خدماتی داشت

زنگ کنتر درو زدم یه خانم درو باز کرد انگار منشی بود
سلام کردم وگفتم برای استخدام اومدم

منشی:سلام عزیزم خوش اومدی لطفا صبرکن تا به خانم احمدی مدیر شرکت خبر بدم

رفت سمت اتاق مدیریت در زد بعداز کسب اجازه رفت داخل ویک دقیقه نکشیده اومد گفت که برم داخل
رفتم سمت اتاق
اتاقی که سرنوشتم رو تغییر داد هم خوب وهم بد
تقه ای به در زدم رفتم داخل سلام دادم
یه خانم تقریبا ۴۰ساله ولی زیبا پشت میز بود که تا سلام دادم بلند شدو گفت
_سلام قشنگم من زهرا احمدی هستم مدیر این شرکت بفرما گلم

به سمت مبلی که اشاره کرده بود رفتم ونشستم

من:ممنون من هم فرشته رضایی هستم

احمدی:چه اسم زیبایی خب گلم درخدمتم چه کاری از دستم ساختس ؟

من:راستش دنبال کارم به پول نیاز دارم

احمدی:چندساله گل دختر فکر نکنم سنت زیاد باشه تو الان باید فکر درست باشی

من:راستش خانم احمدی من ۱۸سالمه مجبورم کار کنم تا خرج خانواده رو بدم

احمدی:باشه گلم این فرم رو پر کن وباید یه سفته هست برای ضمانت امضاء کنی

بعد فرم رو با سفاه داد دستم منم شروع به نوشتن مشخصات کردم

فرم که تکمیل شد تحویل دادم خانم احمدی یه نگاهی به فرم کرد بعد سری به تأیید تکون داد

احمدی:خب عزیزم از کی میتونی شروع کنی؟

من:از همین الان اگه اشکال نداره؟

احمدی:نه عزیزم فقط باید بیرون منتظر باشی تا مشتری جدید زنگ بزنه

من:باشه اشکال نداره من بیرون منتظر میشینم

بعد بلند شدم رفتم تو سالن رو مبل منتظر نشستم ده دقیقه بود همش نگاهم به در و دیوار و مجله بود تا منشی صدام کرد گفت برم پیش احمدی
در زدم بعداز بفرما گفتنش رفتم داخل

احمدی:بیا گل دختر اینم آدرس فقط لطفا حواست باشه خوب نظافت کنی این خانواده یکم حساس هستن

من :چشم حواسم هست
آدرس رو گرفتم بعد از خداحافظی راه افتادم سمت مترو بعداز تعویض چند ایستگاه رسیدم خیابونی که آدرس دادن یکم پیاده رفتم تا برسم
پلاک ۸۸۹پیداش کردم رفتم سمت آیفون زنگ زدم که چند لحظه بعد در تق باز شد حتی نپرسیدن کیه
شونه ای بالا انداختم اصلا به من چه
رفتم تو حیاط اوه اوه یه سوت لازمه عجب مالیه خونه به عمرم چنین خونه ای ندیدم رفتم سمت در بعد از چند دقیقه پیاده روی رسیدم

ای خدا پام شکست
رسیدم زنگ کنار درو زدم سرم پایین بود که در باز شد ویه جفت کفش مردونه جلوم ظاهر شد جووووون چه کفش خوشگلُ‌ براقی
اومدم بالاتر ننه شلوارش با این خط اتو هندونه قارچ میکنه یکم بالاتر جوووون مشکی مارک ولی یکمم دلگیر همش مشکی پوشیده رفتم بالاتر دیدم یه صورت جذاب با اخم داره نگام میکنه
اوپس گند زدم سریع سلام کردم
من:سلام فرشته رضایی هستم از شرکت خدمات

آقای جذاب:سلام آرشاویر ملکی هستم بیا تو

ایش چه اخمو هستی جذاب لعنتی
رفتم داخل پشت سرش تا سالن رفتم
وقتی رسیدیم سالن

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.2 / 5. شمارش آرا : 17

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

نمایش بیشتر

Fereshteh Gh

زندگیم از کجا شروع شد؟ شاید از وقت به دنیا اومدن ،شاید ازبعداز رفتن به مدرسه،یا شاید بعداز ازدواج،شاید وقتی مادر شدم
اشتراک در
اطلاع از
guest
2 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
Arsalan
Arsalan
1 سال قبل

خیلی قشنگه

𝒮𝒾𝒮𝒾 ‌
1 سال قبل

نوع نوشتنت رو خیلی دوست دارم🥲💜
پارت بده فقططط

دکمه بازگشت به بالا
2
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x