رمان فرفری

رمان فرفری پارت15

4.8
(23)

شنیدم داشت میرفت زیر لب گفت

خوبه دوساعته داره منو با نگاهش درسته قورت میده حالا واسه من خجالتی شده

تا رفت یکی زدم تو سر خودم

وُجی:خخخخ یاد فیلم زلیخا افتادم چرا دستت رو بریدی

_خفه الان جوری قاطی کردم با همین چاقو حسابتو میرسم

وُجی:اوه اوه خطری شدی اوکی من رفتم بابای

رفتم به چسب زدم انگشتم

بقیه کارها و انجام دادم میز رو چیدم کارم که تموم شد

خانم با پسرشون اومدن سر میز

سلام دادم منم به خواست خانم نشستم سر میز

خانم:فرشته دخترم خواستم بگم از امروز تا یه مدتی آرشاویر با عسل اینجا میمونن خونشون تعمیرات داره

_بله خانم متوجه شدم

ای خدا 😰بدبخت شدم حالا چیکار کنم

همش قراره آبروم بره

دیدم آقا داره با یه لبخند ریز نگاه میکنه بهم

فکر کنم فکرمو فهمیده

سریع بلند شدم به بهانه چایی رفتم آشپزخونه

خودمو مشغول درست کردن قهوه وچای کردم

بعد از تموم شدن صبحانه قهوه وچایی بردم

بعد مشغول جمع کردن میز شدم

کارمیز که تموم شد

ظرفا هم چون کم بود با دست شستم نزاشتم ماشین

بعد مشغول ناهار درست کردن شدم

برای ناهار قیمه بادمجون گذاشتم

خورشت رو که گذاشتم تصمیم گرفتم یه کیک هم درست کنم

چون عسل خیلی خوشش میاد

کار کیک هم تموم شد برم سراغ بادمجون

داشتم پوست میگرفتم که آقا اومد

_چیزی احتیاج دارین بگین بیارم؟

_نه حواست باشه خودتو زخمی نکنی میخوام آب بخورم برم

بیا همین مونده کارام رو به روم بیاره

نشستم خودش رفت سراغ آب اونم چه رفتنی

همش داشت یواشکی میخندید

کارغذاوکیک تموم شد

بعد میز رو آماده کردم

سهم خودمون رو برداشتم بعد از خداحافظی رفتم ‌

رسیدم خونه سلام دادم دیدم مامان وبابا بدجور رنگشون پریده

پرسیدم چیشده

جواب ندادن منم بیخیال شدم

شاید مواد اذیت کرده

رفتم اتاق لباس عوض کنم دیدم علی کز کرده گوشه اتاق خیلی ترسیده

رفتم جلو پرسیدم صداش کردم

سرش رو چرخوند من رو دید بلندشد پرید بغلم گریه اش بیشتر شد

بغلش کردم یکم صبر کردم آروم شد بعد گفت

علی:آجی چند نفر اومدن خونمون با بابا اینا دعوا کردن داد میزدن من خیلی ترسیدم

_چی؟کی بود چی میگفتن؟

_نمیدونم ولی همش میگفتن باید پول مارو بدی

فقط یه هفته وقت داری وگرنه بیچارت میکنیم

رفتم تو فکر پس حرفای اون شب راست بود

بابا خراب کاری کرده فقط خدا کمکمون کنه

باید برم بپرسم چیشده

علی که یکم آروم شد رفتیم باهم آشپزخونه

غذارو گرم کردم سفره انداختم نشستیم سر سفره

_بابا چیشده چیکار کردی به کی بدهکاری؟

بابا خیز گرفت سمتم

از لای دندون های کیپ شده گفت:به تو چه کم زر زر کن بزار ببینم چی کوفت میکنم

با ترس سکوت کردم اما ذهنم بدجور درگیر شد

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.8 / 5. شمارش آرا : 23

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

نمایش بیشتر

Fereshteh Gh

زندگیم از کجا شروع شد؟ شاید از وقت به دنیا اومدن ،شاید ازبعداز رفتن به مدرسه،یا شاید بعداز ازدواج،شاید وقتی مادر شدم
اشتراک در
اطلاع از
guest
1 دیدگاه
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
𝒮𝒾𝒮𝒾 ‌
8 ماه قبل

وایی🥺💔
فرشته خیلی گناه دارهههههههههههه

دکمه بازگشت به بالا
1
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x