رمان فرفری

رمان فرفری پارت50

3.9
(113)

_تموم شد کارتون بریم ؟

_اره چیزی شده حس میکنم حالت خوب نیست

_نه نه خوبم بریم

نشستیم راه خونه رو در پیش گرفتم تو راه عسل همش شیرین زبونی میکرد وباعث میشد لبخند بزنم

رسیدیم خونه ماشین رو پارک کردم بیرون با همون لبخند رو لبم پیاده شدم زیبا هم پیاده سد رفت

کمک عسل کردم با خریدهاش رفت داخل برگشتم برم سوار ماشین بشم که حس کردم کسی داره نگاهم میکنه

سرکه بالا آوردم با دیدن شخص داخل ماشین اول چشمام گرد شد بعد چنان عصبانی شدم که حد نداشت

تا خواستم برم سمتش ماشین حرکت کرد

از حرص یه مشت زدم رو کاپوت ماشین

اینجا چرا اومده بود مگه با اون پسره عوضی نرفت پس چیشد اصلا چرا تنها بود

چرا چشماش پراز اشک بود نکنه اتفاقی افتاده پسره ازش سواستفاده کرده باشه چی

اَه اصلا به من چه اون منو ندید با اون رفت من حرف دلمو زدم منو نخواست

وجدان:تو کی گفتی سربسته حرف زدی

درسته نگفتم ولی اونم خیلی بلا سرش آورد ولی باز عاشق اون شد

بهتره تلاش کنم تا فراموشش کنم هرچند خیلی سخته من درست از روزی که اولین بار اومد خونم رو تمیز کنه ازش خوشم اومد

برای همین از مدیر شرکت خدماتی خواستم ادرس مادرم رو بده تا استخدامش کنم تا نزدیکم باشه

به بهانه ی تعمیرات خونم اومدم موندم خونه ی مادر تا هر روز ببینمش

اون باری که دزدیده شد مرگ رو حس کردم ولی خداروشکر سالم پیداش کردم

درسته فاصله سنی زیادی داریم ولی عاشق شدم

اما این کاری که کرد برام خیلی درد داشت

اگه میدونستم قراره اینجوری بشکنم هیچ وقت حتی همون غیرمستقیم رو هم نمیگفتم تا فرار نکنه وخانوادش رو هم ناراحت نمیکرد

نمیدونم با این همه فکر وناراحتی چطور سالم رسیدم شرکت

سعی کردم خودمو مشغول کار کنم وفراموش کنم چطور بعد از شکستن قلبم اومده بود منو از دور نگاه میکرد

فرشته

یکم که آروم شدیم همه چیز رو براشون تعریف کردم ورفتیم کلانتری براش شکایت چون گوشی محمد پیشم بود وتماس ها وپیام هایی که با زیبا رد وبدل کرده بودن توش بود

بعد هم آدرس باغ رو دادم با پلیس رفتیم اونجا

که دیدیم محمد نیست ولی پلیس کیف ووسایل منو پیدا کرد وفهمیدن من راست میگم

قرار شد مامور بفرستن دنبال محمد

چند ساعت بعد محمد رو با دستبند تو دستش آوردن سرش پایین بود ما رو نمیدید

سرش که بالا اومد مارو دید شوکه شد فکر نمیکرد ازش شکایت کنم

_فرشته لطفا شکایتت رو پس بگیر من اشتباه کردم خواهش میکنم

محمد شروع به خواهش والتماس کرد ولی اهمیتی ندادم مثل اون که به التماس های من گوش نکرد

_معذرت میخوام خواهش میکنم کمکم کن مادرم بفهمه ازناراحتی سکته میکنه

تا اسم مادرش رو آورد یکم قلبم نرم شد

_شرط دارم

چشماش برق زد

_هرچی باشه قبوله

_باید همه چیز رو بگی تمام حقیقت رو رئیست رو هم لو بدی میدونم اون دختره کثافت زیبا با هات همدسته

پس همه چیز رو اول به پلیس بعدبه پدرو مادرم میگی

_باشه میگم ولی قول بده مادرم نفهمه

_باشه

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 3.9 / 5. شمارش آرا : 113

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

نمایش بیشتر

Fereshteh Gh

زندگیم از کجا شروع شد؟ شاید از وقت به دنیا اومدن ،شاید ازبعداز رفتن به مدرسه،یا شاید بعداز ازدواج،شاید وقتی مادر شدم
اشتراک در
اطلاع از
guest
7 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
𝒮𝒾𝒮𝒾 ‌
9 ماه قبل

ستییی رمان منو تایید کن😂

تارا فرهادی
9 ماه قبل

#حمایت از فرشته جون😍💜

Fereshteh Gh
Fereshteh
پاسخ به  تارا فرهادی
9 ماه قبل

ممنون گلی

Tina&Nika
9 ماه قبل

بسیار زیبا 👌🏻💜

𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
9 ماه قبل

جالبه…
۶۸۵ تا ویو؟…
صحبتی ندارم…
موفق باشی…

saeid ..
پاسخ به  𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
9 ماه قبل

ضحی!!

𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
پاسخ به  saeid ..
9 ماه قبل

بله؟!

دکمه بازگشت به بالا
7
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x