رمان مائده...عروس خونبس

رمان مائده…عروس خونبس پارت ۲۷

4.1
(157)

وقتی به دم در رسید،هنوز نیامده بودند…
نفسش را بیرون فرستاد در را بست و وارد خانه شد

روی مبل نشست، چطور باید از خانه بیرون میرفت!؟
باید لباس هایش هم میبرد….
بیرون رفتن از این خانه کار خیلی سختی بود!

در همین فکرا بود که صدای ماشین از حیاط امد
بلند شد و سمت پنجره رفت و پرده را کنار زد
آمده بودند…محمد علی لباس دامادی پوشیده بود و خوشحالی از چشمانش میبارید!
حتما جواب مثبت را گرفته بود که اینقدر خوشحال است…

در که باز شد ،مهیار اولین نفری بود که به خانه امد

_سلام

با لبخند به او سلام کرد
ولی او دوباره اخم برچهره داشت!

_علیک سلام

وقتی همه وارد خانه شدن، درمورد تازه عروس حرف میزند و تعریفش را میکردنند!

مهیار از روی مبل بلند شد و دست مائده را کشید و با خود برد در اتاق و درش را قفل کرد

مائده را روی تخت نشاند…

_وقتی نبودیم چیکار میکردی!؟

این مرد دیوانه شده بود!!

_واااا
خب خواب بودم تازه بیدار شدم که شما اومدین

_الان باید این دروغتو باور کنم!؟

_اخه چرا باید دروغ بگم؟مگه من کجا رو دارم برم؟؟

_خیله خوب…آبغوره نگیر
روی تخت دراز بکش لباساتو در بیار!

ترس تمام جانش را گرفت
_لبا…لباسام…رو در بیارم؟؟…چرا!؟

بریده بریده حرفش را زد

_مثل اینکه یادت میره!
هوو میخوای؟
باید حامله بشی!

این مرد از حیا و خجالت چیزی سرش نمیشد!
حالا چطوری جلویش را میگرفت!؟

_من امشب خیلی خستم…

پوزخند صدا داری زد
_تا الان خواب بودی…خسته ای!؟
مگه کار میکنی که خسته بشی؟میخوری میخوابی!

تا خواست حرفی بزند،کار از کار گذشته بود
لبهایش اسیر لبهای مرد شده بود!

*****

یک هفته گذشته بود و خبری از محمد نشده بود!

محمد و سمیرا عقد کرده بودند و گه گاهی سمیرا به اینجا می امد…

دختر خیلی خوب و مهربونی بود!

هر روز که از خواب بلند میشد ،منتظر این بود محمد نامه ای از زیر در بیرون دهد…
ولی هیچ خبری نبود!

همیشه روی تخت، در حیاط مینشست منتظر نامه بود…

چشمش به سمیرا خورد که کنارش میشیند

_مائده جون…یه سوال بپرسم؟

_بپرس

_چرا همیشه اینجا نشستی؟
همش میام اینجا شما اینجایی…

_منتظر یه نفرم
اگه به کسی چیزی نمیگی بهت میگم

_نمیگم…

_میخوام از اینجا برم

_برین؟کجا برین!؟

_برم از این روستا…خسته شدم از همه
میخوام فرار کنم

چشمانش گرد شد…
فرار کند!؟

_فکر میکنی با فرار کردن همه چی درست میشه؟

_شاید نه..ـ
ولی دلم که آروم میشه!
تازه ،همه با رفتن من موافقن…اگر بفهمن من رفتم خیلی خوشحالم میشن
مخصوصا خورشید و مهیار

_اینجوری نیست…
تو با رفتنت ابروی همه رو میبری، اسمت رو میزارن دخترفراری…
ابروی خانوادت
ابروی مهیار
میره…
اصلا به اینا فکر کردی؟

_من واسه هیچ کس مهم نیستم سمیرا

_هستی…واسه مهیار مهمی

پوزخند صدا داری زد …
واسه ی مهیار!؟
چه کسی …اگر دست مهیار بود که سرش را از بدنش جدا میکرد!

_تو هیچی از زندگی من نمیدونی مه اینجوری میگی…

_میدونم…محمدعلی برام گفته که عروس خونبسی…

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.1 / 5. شمارش آرا : 157

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

نمایش بیشتر

Sahar mahdavi

✌️😁
اشتراک در
اطلاع از
guest
29 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
Fateme
9 ماه قبل

خسته نباشی سحر جان عالی بود❤️

Fatemeh
Fatemeh
9 ماه قبل

خیلی کم بود☹️☹️ گفته بودی زود زود پارت میدی ولی هم دیر پارت میدی هم کم

saeid ..
9 ماه قبل

خیلی خوب بود ولی حیف که کوتاه بود 🥺

Fatemeh
Fatemeh
پاسخ به  saeid ..
9 ماه قبل

کجایی شما از دیروز تا حالا 😠

saeid ..
پاسخ به  Fatemeh
9 ماه قبل

ببخشید 🥺🤦🏻‍♀️

saeid ..
9 ماه قبل

تایید کن ستی جون

Fatemeh
Fatemeh
پاسخ به  saeid ..
9 ماه قبل

حالا اگه ستی اومدد 🥲

Fatemeh
Fatemeh
9 ماه قبل

یعنی مهیار عاشقش شده🫠💔؟

Fatemeh
Fatemeh
پاسخ به  Fatemeh
9 ماه قبل

اینکه من نیستم پس کیه 🙂

Fatemeh
Fatemeh
پاسخ به  Fatemeh
9 ماه قبل

من برم اسممو عوض کنم قاطی نشیم 😊

saeid ..
پاسخ به  Fatemeh
9 ماه قبل

الان تو کدومی؟🤦🏻‍♀️

...Fatii ...
پاسخ به  𝒮𝒾𝒮𝒾 ‌
9 ماه قبل

فک کنم ۳ تا 😀

...Fatii ...
پاسخ به  saeid ..
9 ماه قبل

من همونم که غر میزنه به جونت عکسم گذاشتم اسمم عوض کردم

...Fatii ...
پاسخ به  𝒮𝒾𝒮𝒾 ‌
9 ماه قبل

نه سحر جان نگاه کنی برا سعید ریپلای زدم

...Fatii ...
پاسخ به  saeid ..
9 ماه قبل

من با ایمیلم کامنت میذاشتم الان فهمیدم وارد اکانتم بشم بهتره

Ghazale hamdi
9 ماه قبل

#حمایت از سحریی🤍🥰✨️

لیلا ✍️
9 ماه قبل

خسته‌نباشی سحر‌جان🙂

دنیا
دنیا
9 ماه قبل

عالیییییییییی مثل همیشه 👌😍😍😍

دکمه بازگشت به بالا
29
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x