رمان مائده...عروس خونبس

رمان مائده…عروس خونبس پارت ۳

4.4
(60)

_ایشاللهههههه

خندید…

_محمد

_جان محمد؟!

_من…موافقم

با تعجب نگایش کرد…

_موافق چی؟!

_همین…همین فرار دیگه

چشمانش چهارتا شد!!!
چه شد که دخترکی که میگفت هرگز…به هیچ عنوان باهات نمی ایم، راضی به فرار شده؟!

میخواست حرفی بزند که چشمش به زخم کنارِ لب دخترک خورد!
او کتک خورده بود؟!
به چه دلیل؟ به چه گناهی؟!

_مائده….لبت چیشده؟؟

سرش را پایین انداخت و سکوت کرد…چه میگفت؟!

دستش را به چونه دخترک رساند و سرش را بالا گرفت و در چشم هایش نگاه کرد

_لبت چیشده؟

_بابام…بهم سیلی زد

اشکش سقوط کرد روی گونه اش…با اینکه اولین بارش نبود که سیلی خورده است، ولی خجالت کشید!

_برای چیی؟؟

_چون..اون روز لبِ چشمه که بودیم، دیر کردم..مادرم فهمید پیشه تو بودم به پدرم گفت…اونم، زد!

_قول میدم، این اخرین باری باشه که کتکت میزنن…وقتی باهم ازدواج کردیم میبرمت یه جای دور… دور از این جماعت، باهم زندگی میکنیم! دیگه نمیزارم کسی دستش روت بلند بشه ماهِ محمد

قند در دلش اب شد…ماهِ محمد….
چه قشنگ!
لبخند روی لبهایش نشست، درد لبش یادش رفت…

_من میمیرم برای اون خندت…

_خدانکنه

_مائده…..مائده……

صدایی از دور به گوش رسیده میشد! صدا اشنا بود

صدای مهدیه بود!

_محمد…صدای مهدیه اس

_مهدیه؟؟؟؟؟

مهدیه نفس زنان به لب چشمه رسید…نفسش بالا نمی امد!

_چیشده مهدیه؟

_مائده بدبخت شدیم…مائده….

گریه میکرد و اسم خواهرش را میگفت

_چیشده خواهری؟؟؟دورِ سرت بگردم، حرف بزن

_عمو یوسف…برادر خورشید خانوم رو کشت!

دهنش باز ماند…

محمد که گیج شده بود با نگرانی و تعجب به هردویشان نگاه میکرد

_مائده…خورشید کیه؟ عمو یوسف کیه؟؟ حرف بزنین منم بفهمم بابا

مائده سرجایش خشک شده بود و صدایی ازش در نمی امد…

مهدیه گفت: عموم زد برادر خورشید خانوم رو کشت…برادر زن مصطفی خان…..یاخدا، مائده بیا بریم…

گفت و دست خواهرکش را کشید و به راه افتاد
بی توجه به صدای های محمد به راه افتاد و مائده را همراه خود میکشید…

وقتی رسیدند صدای جیغ و گریه از خانه شان می امد…
باهم به خانه رفتند

مادر غش کرده بود و زینب(زن داداش مائده) و چند زن دیگه دورش جمع شده بودن و زینب اب روی صورتش میریخت، پدر سرش را پایین انداخته بود و ساکت بود
مهدی هردو دستش را روی سرش گذاشته بودوزیرِ لب چیز هایی زمزمه میکرد!

یعنی چه میشد؟؟ عمو یوسف کجاست؟؟

______________________

چشمهایش را باز کرد و از جایش بلند شد…مهدیه کجا رفته بود؟
صدایی هایی از پایین می امد…روسری اش را روی سرش گذاشت و در اتاق را باز کرد
خانواده مصطفی خان امده بودند

( مصطفی، خان نبوده ولی مردم بهش میگفتن خان….)

سرم را پایین انداختم و زیر لب سلامی گفتم، رفتم کنار زینب نشستم

_خودت میدونی که علی چقدر برای خورشید مهم بود، حاضر بود جونش رو برای برادرش بده…الانم بدون که از خونش نمیگذره

_میگین چیکار کنم خان؟ به همون خدایی که میپرستین قسم، نمیدونم یوسف کجاست…

_یا باید یوسف رو پیدا کنی و بدی یا….

چشمش به مهدیه افتاد!

_یا یکی از دخترات رو بدی!

مهدیه با تعجب سرش را بالا گرفت…چه میگفتند این جماعت؟؟ مهدیه که عروس یک کس دیگر بود!

_نمی…نمیشه خان

_چرا؟؟؟؟؟؟؟

_مهدیه، دختر بزرگم…عقد کرده یکی دیگه اس…شوهرش رفته سربازی…هروقت اومد میخواستیم جشن بگیریم…برن، برن سره خونه زندگیشون

به من اشاره زد…

_این چی؟ اینم عقد کرده یکی دیگه اس؟!

از ترس، همان جا که نشسته بود میلرزید…یعنی چی دخترت را بده؟

صدای مادرم بلند شد
_خان…تروخدا، التماستون میکنم…کنیزی تون رو میکنم، تروخدا از دخترم بگذرین…این بچه سنی نداره تروخدا خااان

_فردا عقد میکنه با مهیار…

خان بلند شد که همه بلند شدن، فقط مائده بود که خشکش زده بود و همانجا نشسته بود

خان پوزخندی زد و از خانه خارج شد…

او مگر مال محمد نبود؟
چرا پدرش نگفت او و محمد هم دیگر را میخواهند؟! چرا نگفت او دلش را به یک کس دیگه داده است؟
یعنی او را به عنوان عروس خونبس میبردند؟؟؟
شنیده بود که چه بلاهایی سرِ دختر بیچاره می اورند…

دیگر صدایی نمیشنید!
اشک ها اجازه دیدن به او نمیدادن و او همه جا را تار میدید…
چقدر سیاه بخت بود!

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.4 / 5. شمارش آرا : 60

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

نمایش بیشتر

Sahar mahdavi

✌️😁
اشتراک در
اطلاع از
guest
17 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
8 ماه قبل

آخییی مائده خیلی گناه داره🤣 . الهی🥲🤣

𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
پاسخ به  𝒮𝒾𝒮𝒾 ‌
8 ماه قبل

نمیدونم چرا🤣

Maede
Maede
8 ماه قبل

الهی بگردم
نویسنده جون دمت گرم عالی بود 👏🏻🌹

لیکاوا
لیکاوا
8 ماه قبل

😕بیچاره مائده

نویسنده ✍️
8 ماه قبل

وای موندم چی بگم… این وسط زن یه موجود بی ارزشه که احساس و دلش پشیزی برای بقیه اهمیتی نداره…شده یه مهره سوخته 😑💔

Setareh
Setareh
8 ماه قبل

بیچاره مائده🙁😣

آخرین ویرایش 8 ماه قبل توسط Setareh
Setareh
Setareh
پاسخ به  Setareh
8 ماه قبل

سحر محمد عموته دیگه

نویسنده ✍️
پاسخ به  Setareh
8 ماه قبل

نه نه اونی که قراره به عنوان عروس خونبس باهاش ازدواج کنه عموشه
” مهیار “

آخرین ویرایش 8 ماه قبل توسط نویسنده ✍️
Setareh
Setareh
پاسخ به  نویسنده ✍️
8 ماه قبل

اوکی گرفتم

لیکاوا
لیکاوا
پاسخ به  Setareh
8 ماه قبل

نه دیگه مائده با مهیار ازدواج میکنه پس مهیار عموی نویسنده اس

Setareh
Setareh
پاسخ به  𝒮𝒾𝒮𝒾 ‌
8 ماه قبل

مرسی

دکمه بازگشت به بالا
17
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x