رمان متانویا

رمان متانویا پارت 2

4.6
(8)

همان طور که چتری هایش را روی پیشانی اش مرتب میکرد زیر لب لالایی کردی که مادرش برایش میخواند را برای مایدایش میخواند..

این لالایی همیشه آرامش میکرد و قاعدتا دخترکش را هم باید آرام میکرد..

دلتنگ بود… مادرش همیشه به او امید داده بود که شب تاریک نمیماند اما انگار امیدی پوچ و بیهوده بیشتر نبوده است…

اوضاع زندگی اش تعریفی نداشت…

بدون حامی همه چیز سخت بود…

فرزندش اکنون متوجه نبود پدر نمیشد اما چند سال دیگر باید چی کار میکرد؟؟

چه جوری باید به گرگ هایی که او را نابود کردند میفهماند دخترکش شاید بدون پدر باشد اما آدم است؟؟

اگر حامی نبود سایدا خیلی وقت پیش نابود میشد بخاطر همین بدون پدر بودن…

ای کاش سرنوشت دخترش به سیاهی موهایش نباشد…

مایدا کپی او بود…

اسمش را حامی انتخاب کرده بود… میگفت اسم دخترمون هم وزن اسم مامانش باشه اسم پسرمون هم وزن اسم باباش…

حیف که زندگی به او مجال نداد حتی دخترش را هم در آغوش بکشد چه برسد به پسری با اسمی هم وزن او….

مایدا با چشمان درشتش که مث مادرش مشکی بود به سایدا زل زده بود و دست و پایش را تکان میداد…

مایدا را در آغوش گرفت و لبخندی به لبش چسباند و از اتاق خارج شد…

وروجک از وقتی چهار دست و پا راه رفتن را یاد گرفته بود دائما این ور آن ور سرک میکشید و یک لحظه آرامش برای مادرش نذاشته بود…

مایدا را به آوین که منتظرش بود داد و گف: شیر براش دوشیدم تو یخچاله… چشم ازش برداری رفته سراغ کابینت… مواظبش باش…

آوین سری تکان داد… میدانست سایدا راضی به رفتن نیست و به اصرار او میرود… اصرار داشت این آخرین مصاحبه ای باشد که میرود…

سایدا تمام زندگی اش را داشت وقف مایدا میکرد و این به او آسیب میرساند…

از آن طرف کارهای سایدا دیگر مورد قبول نبود…

دستان هنرمندی که روزی شخصیت هایی زنده خلق میکردند حال از پس طراحی ساده ترین چیز ها بر نمی آمدند…

آخر ذهنی که سیاه شده چگونه میتواند رسم کند؟؟!!!

او به حامی وابسته بود اما خودش هم حتی فکرش را نمیکرد انقدر وابستگی اش زیاد باشد…

آوین قول داده بود اگر این مصاحبه را هم رد شود اجازه میدهد بیخیال این شغل شود…

ایستگاه مترو با فاصله پیاده روی پنج دقیقه ای نزدیک خانه اش بود.. سوار شد و بالاجبار سراپا ایستاد…

او یک سال بود که زندگی را برای خودش تعطیل کرده بود و جز مایدا هیچ چیز برایش مهم نبود اما درون این مسیر زیر زمینی او احساس زنده بودن عجیبی میکرد و دلیلش شاید جنب و جوش مردم بود…

با رسیدن به ایستگاه مورد نظر پیاده شد و به سمت ساختمان اداری مجللی گام برداشت…

از تابلوی طبقات شماره طبقه ” شرکت مه آرا” را دید و به سمت آسانسور رفت و سوار شد…

به طبقه مد نظر که رسید پیاده شد و سمت منشی رفت…

منشی لوندی که سر تاپایش عمل بود… از آن دسته آدم هایی نبود که مخالف عمل زیبایی باشد اما انگار اعتقاد حامی که همیشه میگف:” زیبایی طبیعی یه چیز دیگه است” کمی رویش تاثیر گذاشته بود…

_ سلام..
_ سلام عزیزم… خوش اومدین… چی کار میتونم براتون بکنم؟؟؟
_ برای مصاحبه اومدم…
_ چه شغلی؟؟
_ گرافیست..
_ بفرمایید راهروی سمت چپ اتاق معاون رییس…
_ ممنونم…

به سمت محلی که منشی آدرس داده بود رفت تقه ای به در زد و با شنیدن ” بفرمایید” وارد شد…

مردی حدودا چهل ساله پشت میز نشسته بود…

سیبیل هایش یک دست سفید و نسبتا بلند بود..

از پشت میز شکم گنده اش مشخص بود.. از مردان شکم گنده متنقر بود…

مرد با نگاه هیزی سایدا را بر انداز کرد و گف : بفرمایید بانو… افتخار آشنایی با چه کسی رو دارم؟؟

سایدا اخم هایش را از لحن و نگاه گستاخ مرد درهم کشید و گف: سایدا افخم هستم…

مردک لبخندش هم هیزی بود… گف: به به چه اسم زیبایی… متاهل هستید یا مجرد؟؟ برای ساعات کاری و این ها عرض میکنم…

آخ که چقدر دوست داشت بگوید متاهل…

دوست داشت این مصاحبه را هم مثل قبلا با حامی می آمد…
حامی مهربانش…

اگر میگفت متاهل مردک با دیدن مدارکش میفهمید بیوه است و ممکن بود شرایط بد تر شود… نگاه هیز مرد به او میگفت منتظر واژه مطعلقه یا بیوه است تا او را همان جا نابود کند.. از طرفی کسی قرار نبود مایدا را ببیند و بفهمد او بچه دارد…

_ مجرد هستم…
_ چه عالی.. فقط ما اینجاجای کافی نداریم و ممکنه شما درون منزل من…

بی توجه به ادامه صحبت های مرد ایستاد…

دلش میخواست بگوید: انقدر شعور داشته باش که به کسی پیشنهاد بدی که اهلش باشه مردک هیز…

اما رو از ان مرد گرفتو به سرعت از دفتر مردک و کلا آن ساختمان منحوس خارج شد…

دلش گرفت…

ای کاش آدما میفهمیدن کسی که تو موقعیت های بد سکوت میکنه مظلوم و ترسو نیست که نتونه جواب بده !

دخترک اصلا جان کل کل و بحث با کسی را نداشت…
خسته بود…

دلش حامی اش را میخواست…

اگر به حامی راجب این مردک میگفت حتما حامی یه جوری حال این مرتیکه هوس باز را جا می آورد…

حامی او را مثل گلی درون محفظه ای شیشه ای پرورش داده بود و این اتفاقات داشتند او را نابود میکردند…

دلش سوخت…

برای خودش که توانایی دفاع از خودش را نداشت…

ای کاش حامی قبل از رفتنش او را برای تنها بودن بین یک عالمه گرگ آماده میکرد…
***

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.6 / 5. شمارش آرا : 8

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

نمایش بیشتر

sety ღ

اے کــاش عــشــقـღ را زبــان ســخــن بــود
اشتراک در
اطلاع از
guest
6 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
arghavan H
9 ماه قبل

مردک هیز نچسب🤬🤬🤬
عااالییی بود عزیزممم😘❤

لیکاوای قدیم آنتونی جدید
لیکاوای قدیم آنتونی جدید
9 ماه قبل

عالییی👏👏👏💞
از این مردای پرو و هیز بدم میاد امیدوارم سایدا بتونه دوام بیاره

الماس شرق
9 ماه قبل

اصلا مردای هیزی که می‌تونند روی مقاومت و اعتماد بنفس خانوما تاثیر بذارند خوشم نمیاد چندشم میشه امیدوارم سایدا بتونه دهن این مرتیکه رو جمع کنه
عاالی بود😁

دکمه بازگشت به بالا
6
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x