رمان مثل خون در رگ های من

رمان مثل خون در رگ های من پارت ۲۱

4.2
(63)

ارشد رو توی بغل خودم فشار دادم و چشمام رو بستم…

_رزاا

صداش اشنا بود!
چشمامو باز کردم…دیدم هیراده!
از خوشحالی جیغ کشیدم که ارشد گریش در اومد…

ارشد رو گذاشتم روی گهوارش و پریدم بغل هیراد، اونم محکم بغلم کرده بود

خداروشکر میکردم از اینکه سالم بود و زخمی نشده بود…خدایی دلم براش تنگ شده بود

هیراد_خوبی قربونت برم؟

رزا_اگرم بد بودم، تورو که دیدم حالم خوب شد!

لبام رو اروم بوسید…

هیراد_کی اومدی اینجا؟؟؟

رزا_فردای روز عروسیمون، مامانت زنگ زد منم اومدم
یک هفته اس که اینجام!

هیراد_اهاا

هیراد رفت سمت ارشد و اونو بغل کرد

هیراد_ای خداااا
چه مردی شده برای خودش
دو روز دیگه باید براش بریم خاستگاری، دومادش کنیممم

رزا_رها که میخواد دختر منو و تو رو بگیره برای ارشدش…

هیراد_اخخ جااان
ارشد میشه دامادم!

رزا_چرا بیخودی ذوق میکنی؟ اصلا کی دلش میخواست بچه بیاره! حوصله ای داریاااا

هیراد_من بچه موخوام!
چی فکر کردی؟؟
من واسه بچه ها میمیرم

رزا_اصلا از کجا معلوم بچمون دختر باشه؟؟؟

هیراد_اینقدر از اون کارا میکنیم که بچمون دختر بشه!

با چشم های گشاده شده بهش نگاه میکردم!

با جیغ گفتم
رزا_هیراد تو خجالت نمیکشییییی

هیراد_نه چرا خجالت بکشم؟

رزا_ای خدا

هیراد_امشبو اینجا هستیم، فردا میریم خونه ی خودمون….کیف میکنیم!

رزا_متاسفم برات

هیراد_چرا عشقم؟!

رزا_خجالت نمیکشی تو؟ من بجای تو خجالت کشیدم اب شدم، تو عین خیالتم نیست انگار!

هیراد_چیه مگه؟ میخوام با زنم حال کنیم

با دست زدم تو صورتم…خدایا این چی میگفت؟؟؟ الله اکبر…..خدایا خودت بخیر کن
رفتم توی اشپزخونه و چایی ساز رو روشن کردم

رزا_هیراد صبحونه خوردی؟

هیراد_نه عشقم

در یخچال رو باز کردم و نوتلا و پنیر خامه و عسل اوردم بیرون
گوجه خیار رو ریز کردم و یکی از گوجه هارو به صورت گل در اوردم و تزیینی کنار بشقاب گذاشتم، همه ی وسایل رو چیدمو چایی ریختم

رزا_اقا هیراد بفرمایین صبحونه

هیراد اومد ارشدم بغلش بود

هیراد_به به ببین خانومم چه کرده

لبخند عمیقی روی صورتم نشست…

هیراد نشست سره میز

هیراد_ بقیه کجان؟؟

رزا_نمیدونم والا، صبح بیدار شدم فقط ارشد بود
بعدشم که تو اومدی فکر کردم دزدی

هیراد_دزد؟؟؟
ادم به شوهرش میگه دزد؟؟

رزا_اخه واقعا ترسیدم

هیراد_ببخشید عزیزم اگه ترسوندمت…
راستی میگم، میای باهم بریم خرید؟!

رزا_اوهوم…بریم

هیراد_بریم، یکم لباس خواب برات بگیریم

لقمه پرید تو گلوم…
رزا_چییییی

هیراد_لباس خواب بگیرم، جلوم بپوشی دلبری کنی

رزا_ببین هیراد، فکر اینکه من لباس خواب بپوشم از سرت بیرون کن…زشته بخدا

هیراد_باید بپوشی، اگرم نپوشی خودم تنت میکنم نفسم

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.2 / 5. شمارش آرا : 63

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

نمایش بیشتر

Sahar mahdavi

✌️😁
اشتراک در
اطلاع از
guest
9 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
Ghazale hamdi
9 ماه قبل

آخ جوننننننن🤩🤩🤩🤩
مرسی عشقم💋💋🥰🥰

Ghazale hamdi
Ghazale
پاسخ به  𝒮𝒾𝒮𝒾 ‌
9 ماه قبل

پارت جدید رو دوست داشتی؟😜😜

Ghazale hamdi
پاسخ به  𝒮𝒾𝒮𝒾 ‌
9 ماه قبل

خوشحالم که دوسش داشتی سحری😘😘

لیکاوای قدیم آنتونی جدید
لیکاوای قدیم آنتونی جدید
9 ماه قبل

هیراد چه منحرفه‌🤣
این پارت هم عالی بود💓
میگم میشه عکس شخصیت هارو بزرگ مثل اوتی که لیلا (برای رمان بوی گندم) واضح گذاشته بود بزاری؟
به خدا نصف صورت هیراد معلوم نی🤣

sety ღ
9 ماه قبل

به طرز عجیبی تو این پارت به شدت عاشق هیراد شدم😍🤦‍♀️🤣🤣

دکمه بازگشت به بالا
9
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x