رمان مثل خون در رگ های من

رمان مثل خون در رگ های من پارت ۲۶

4.7
(109)

با صدای خیلی بلند داد زدم
_یعنی چی هیرادد

هیراد_عزیزم… اروم باش چرا داد میزنی؟!

رزا_هیراد داد نزنم؟؟ یعنی چی هیچ وقت!!!!

هیراد_خب ممکنه اونجا، یه اتفاقی برام بی افته تو بشی همسر شهید!

بعدش هر هر هر خندید!

به معنای واقعی داشتم حرص میخوردم، ادم اینقدر خونسرد توی زندگیم ندیده بودم!
چقدر راحت از مردن حرف میزد و میخندید! انگار نه انگار منم ادمم…منم زنشم…

رزا_هیراد، ما یک ماهم نیست که باهم ازدواج کردیم…تو تازه اومدی خونه، یعنی چی که باید برم؟

هیراد_بخدا درکت میکنم ولی شغل من همینه!

رزا_شغلتو ول کن…

هیراد_چی؟؟؟

شمرده شمرده گفتم
_شغلت…رو… ول…کن

یه لبخندی نشست روی لب هاش که هیچ فرقی با پوزخند نداشت!

هیراد_من این همه سال درس خوندم، زحمت کشیدم…که حالا تو بگی کارتو ول کن؟؟

رزا_پس من چی میشم؟زندگیمون چی میشه؟
همه رو داری فدای کارت میکنی هیراد، میفهمی؟!

هیراد_نمیتونم کارمو ول کنم رزا

رزا_پس یعنی من و زندگیمون هیچ اهمیتی برات نداریم…

عصبی لقمه نون و گردو گرفتم و گذاشتم دهنم، حرصم گرفته بود…

هیراد وقتی صبحونه رو خورد رفت توی هال نشست و تلوزیون روشن کرد و روی کاناپه لم داد
منم ظرف های صبحونه رو جمع کردمو شستم، برای ناهار هم میخواستم عدس پلو درست کنم.

(یکی برای من عدس پلو درست کنههههه🥲🥺)

مرغ رو از فریزر اوردم بیرون تا اب بشه، رفتم پیاز و سیب زمینی رو پوست کردم و ریزشون کردم و بهشون ادویه اضافع کردم و برنج رو خیس دادم

بعد از اب شدن مرغ، ریزشون کردم بهشون ادویه اضافه کردم…اول سیب زمینی رو سرخ کردم و پیاز و مرغ و نخود سبز…
برنج و عدسی هم گذاشتم روی گاز تا جوش بیاد…

(دیگه ادامشو نمینویسم، چون بلد نیستم😂همین رو هم مامانم بهم گفت نوشتم🙄🥲)

سالاد شیرازی درست کردم و غذا رو ریختم تو دیس، همه رو گذاشتم روی میز

رفتم توی هال، دیدم هیراد روی کاناپه خوابش برده!

رفتم نزدیکترش

رزا_هیراددد

هیراد_هوووم؟

رزا_هیرادددد

هیراد_هوووم؟

رزا_ای کوفت هووووم
خب بیدار شو دیگه اه

هیراد چشماشو باز کرد
_چرا عصبی هستی خانومم؟

رزا_بیا ناهار بخوریم

هیراد بلند شد و رفت سره میز، داشت به غذا ناخونک میزد که محکم زدم تو دستش…طوری که دست خودم درد گرفت!

هیراد_چرا میزنیییی؟؟

رزا_من بدم میاد اینجوری داری ناخونک میزنی! خب مثل ادم بشین بخور دیگه

هیراد_چرا اینقدر عصبی شدی؟؟؟؟؟

بی توجه به حرفش نشستم روی صندلی که هیرادم نشست و زل زد به من
براش غذا کشیدم

رزا_هوی…چیو نگاه میکنی بخور!

هیراد_چراناراحتی؟؟

رزا_هیراد ناراحت نباشم؟؟ نباشم؟؟؟

هیراد_خب حرف بزن بگو دلیلش چیه!

رزا_یعنی تو نمیدونی دلیلش چیع؟

هیراد یه قاشق از غذا رو خورد
_نه خب…من از کجابدونم!

رزا_هیراد…خودتو گول نزن تو خوب میدونی!

هیراد سرش رو بین دوتا دستاش گرفت و ساکت بود

رزا_بخور…اشکال نداره دیگه
به نبودنت عادت میکنم
به تنهایی هام عادت میکنم
الان که دارم فکر میکنم، مجرد بودم بهتر بود! چون الانم بی شوهرم…
فقط یه چیزو بهت بگم
اگر بخوای همینجوری پیش بری، فکر بچه دار شدن رو از سرت بنداز بیرون…حالا قشنگ غذاتو بخور

(نظرتو بنویس😛🥰
انرژی هاتون افتاده هااا
خبری ازشون نیستاااا☹️)

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.7 / 5. شمارش آرا : 109

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

نمایش بیشتر

Sahar mahdavi

✌️😁
اشتراک در
اطلاع از
guest
9 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
Ghazale hamdi
9 ماه قبل

عالیییی بوووووود😘😘🥰🥰
ایول اولین کامت🥳🥳

Setareh
Setareh
9 ماه قبل

مرسی سحر جونم

لیکاوای قدیم آنتونی جدید
لیکاوای قدیم آنتونی جدید
9 ماه قبل

با اینکه اول نشدم اما خوب بود
منم جای هیراد بودم شغلم رو انتخاب میکردم رزا هم خیلی لوس و زور گو

سفیر امور خارجه ی جهنم
9 ماه قبل

هم از رزا بدم میاد هم هیراد

سفیر امور خارجه ی جهنم
پاسخ به  𝒮𝒾𝒮𝒾 ‌
9 ماه قبل

من که اعتراف کردم عاشق آرشمم😂😂
ننه ی گوگولیییییییی🥹🫂

دکمه بازگشت به بالا
9
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x