نویسنده هایی که به مدت یک ماه پارت گذاری نکنن رمانشون از سایت حذف میشه

رمان مثل خون در رگ های من

رمان مثل خون در رگ های من پارت ۲۷

4.6
(44)

میدونم خیلی بد باهاش حرف زدم، ولی گناه من چی بود؟
من دلم میخواست یه زندگی اروم با عشقم داشته باشم، نه اینجوری!

اینطور که معلومه هیراد بیشتر موقعه ها خونه نیست و ماموریته، منم همش باید نگران باشم که مبادا اتفاقی براش بی افته!

من دلم یه زندگی اروم بدون دردسر میخواست…
یه زندگی که، هیراد صبح زود بیدار شه بره سرکار…مثل مرد های دیگه غروب با کلی خرید برگرده خونه…منم شام براش غذایی که دوست داشت رو درست میکردم…دوست داشتم هیراد، مثل مرد های دیگه جمعه ها تعطیل باشه و باهم، دوتایی بریم گردش…

اینقدر غرق فکر و خیال خودم بودم، اصلا حواسم نبود هیراد هیچی نخورده و رفته توی اتاق…

چشمام رو بستم…
نه…کم نیار رزا، زندگی همینه
دعوا نمک زندگیه…تو تازه یک ماهم نیست با هیراد، زندگی مشترکتون رو شروع کردین…
هردوتون باید با تقدیر و سرنوشت بجنگین…

بلند شدم و ظرف های ناهار رو جمع کردم و شستم، روی میز یه دستمال کشیدم و رفتم توی اتاقمون
هیراد روی تخت دراز کشیده بود و خواب بود، منم کنارش دراز کشیدم و گوشی دستم گرفتم…

داشتم توی اینستا میگشتم ایناز بهم پیام داد
پیامش رو باز کردمو خوندم

ایناز_سلام رزا خوبی؟ اقاتون خوبه؟
فرداشب پری و سهراب میخوان شام بیان خونه ما، حتما تو و هیراد بیاین که بدون شما اصلا صفا نداره
بیایناااا بهونه ی الکی هم نیار منتظرتونم❤️

(پری و سهراب باهم صیغه هستن و قراره ازدواج کنن…اینو تو پارت های اول گفتم بهتون☺️)

براش نوشتم
_سلام عزیزم، ممنون خوبیم
معلومه که میام پیشتون، دلم براتون یه ذره شده
مزاحمت میشیم گلم، فقط زیاد خودتو خسته نکنیااا
همه خودمونی هستیم😁👍

پیام رو براش فرستادم که برام یه قلب فرستاد و گفت تاج سری، مزاحم چیه…

گوشیو گذاشتم کنار و چشمام رو بستم…

ایناز مجرد بود ولی یه خونه مجردی داشت ، خانوادش توی شهرستان زندگی میکردن…
ایناز از بچه گی به پسرخالش علاقه داشت، البته بیشتراز یه علاقه بود!
ولی خب…پسرخالش به یه دختره ی دیگه علاقمند شد و با اون ازدواج کرد، اینازم دیگه بعده پسرخالش به هیچ پسری فکر نکرد و مشخصه که دیگه قصد ازدواج نداره!
خودش که همش میگه نمیتونم امیر(همون پسرخالش) رو از سرم بیرون کنم!

_______________________________

وقتی بیدار شدم دیدم هیراد بیداره و داره موهام رو نوازش میکنه…لبخند زدم، میدونستم این خواسته ای که ازش داشتم واقعا غیره قابل قبول بود! ولی منم دلم پر بود…

(با اینکه به هیراد حس خوبی ندارممممم…ولی دلم براش سوخت🥲💔)

رزا_فرداشب کاری داری؟؟

هیراد_نه

رزا_ایناز گفته فرداشب شام بریم خونشون…منم گفتم باشه

هیراد لبخند زد…
_ولی من هیچ کدومشون رو نمیشناسم!

رزا_ایناز که شوهر نداره
پری هم که با پسرعموش صیغه هستن، اولین باره داره میاردش تو جمع ما

هیراد_ایناز چرا شوهر نداره؟!

قضیه ایناز رو براش تعریف کردم

هیراد سرشو تکون داد
_بیچاره…دلم براش سوخت!

بلند شدم از روی تخت و به ساعت نگاهی انداختم که ۵نیم رو نشون میداد!
چقدر زود گذشتتتت

رفتم توی اشپزخونه و قهوه ساز رو روشن کردم که هیرادم اومد روی مبل نشست

رزا_قهوه میخوری دیگه؟!

هیراد_اره میخورم

(نظرتو بنویس🙂💙)

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.6 / 5. شمارش آرا : 44

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

نمایش بیشتر

Sahar mahdavi

✌️😁
اشتراک در
اطلاع از
guest
16 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
فاطمه
فاطمه
1 سال قبل

چرا حس خوب نداری؟ شهیدش نکنی تروخدا🥲🤣😂😂

Ghazale hamdi
1 سال قبل

عالیییی بوودد

Ghazale hamdi
پاسخ به  𝒮𝒾𝒮𝒾 ‌
1 سال قبل

خدا نکنه سحری😘😘🥰🥰

سفیر امور خارجه ی جهنم
1 سال قبل

شهیدش کن سحر جون. منم حس خوبی ندارم بهش😂😂

سفیر امور خارجه ی جهنم
پاسخ به  سفیر امور خارجه ی جهنم
1 سال قبل

بیا بغلم اصننن🫂🥲
میفرستمت بهشت😂💜

سفیر امور خارجه ی جهنم
پاسخ به  𝒮𝒾𝒮𝒾 ‌
1 سال قبل

دیگه نداره، مرتیکه خر😂😂

Setareh
Setareh
پاسخ به  سفیر امور خارجه ی جهنم
1 سال قبل

نه بابا چی شهیدش کن

سفیر امور خارجه ی جهنم
پاسخ به  Setareh
1 سال قبل

خوشم نمیاد ازش😂🔪

دختر کوچیکه ی لوسیفر
دختر کوچیکه ی لوسیفر
1 سال قبل

یا خدا
آیناز عاشق هیراد نشه بعد مثل بختک بیفته رو زندگی هیراد و رزا؟

Setareh
Setareh
پاسخ به  𝒮𝒾𝒮𝒾 ‌
1 سال قبل

خدایا نه اینطوری نشه

دکمه بازگشت به بالا
16
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x