رمان مثل خون در رگ های من

رمان مثل خون در رگ های من پارت ۵

3.6
(45)

گردنبند رو دوره دستم بستمش و دوباره راهمو ادامه دادم، معلوم بود از این راه رفته!

( رزا )

پشت سرمو نگاه کردم دیدم خیلی از اونجا دور شدم محاله پیدا کنن…
نفسِ راحتی کشیدم…
حالا کجا باید میرفتم؟ راه جاده از کدوم طرف بود؟
کسی هم اینجا نیست ازش بپرسم…

_میخوای کمکت کنم؟

صداش اشنا بود…
برگشتم پشتمو نگاه کردم…
هیراد بود!!!!

رزا_هیراد…من…من

بهم پوزخند زد..
هیراد_من چی؟

رزا_باور کن…مجبور شدم!

هیراد جلو می اومد و من عقب میرفتم…
برای اول بارررر ازش ترسیدم!

یهو صدای شلیک اومد…
هیراد سریع دستمو گرفت و منو همراه خودش کشوند…

رزا_اییی دستم
هیراد یواشترر

هیراد_فکر کنم لو رفتیم

رزا_یا ابلفز…
چیکار کنیم وایییی

هیراد_تو میبرم یه جایی بعدش خودم میرم ببینم چه خبره

رسیدیم به یه کلبه خرابه…

هیراد_رزا… به حرفم گوش کن ببین چی میگم
تو همینجا میمونی…
فکر فرار به سرت نزنه هااا
همین جا بمون تکونم نخور باشه؟

از ترس میلرزیدم…
نمیتونستم حرف بزنم فقط سرمو بالا و پایین اوردم به نشونه باشه…
هیراد متوجه ی لرزشم شد…دستمو گرفت

هیراد_نترس رزا… دیگه همهچی داره تموم میشه…

رزا_تروخدا مواظب خودت باش

سرشو تکون داد و رفت…
روی زمین نشستم…
فکر و خیال دست از سرم برنمیداشت! اگه بلایی سرش می اومد چی؟
دستام عرق کرده بود…

( ۴ ساعت بعد )

صدای باز و بسته شدن در اومد…
یادم افتاد تو چه وضعتیم…
خوابم برده بود…
با فکر اینکه هیراد اومده..لبخند روی لب هام نشست…
سرمو برگردوندم…
با دیدن اسکندر چشمام ۴ شد!
اسلحه دستش بود و گرفته بودش سمت من….

اسکندر_فکر نمیکردم اینقدر مرموز باشی! فکر میکردم به دختر خنگِ بی دست و پا باشی..نمیدونستم شیری هستی برای خودت…
اون هیرادم خووووب گولم زد…
خامش شدم!
ولی میخوام ازش انتقام بگیرم….
میخوام ترو ازش بگیرم، میخوام تموم کنم این بازی رو…
هیراد این بازیو شروع کرد
من تمومش میکنم…

به گریه افتاده بودم…بی اختیار اشکام میریخت…
رزا_تروخدا با هیراد کاری نداشته باش

پوزخنده ای بهم زد
اسکندر_پس حسم راست میگفت…
شما ها همو دوست دارین…
ولی من تموم میکنم این دوست داشتن رو….
هیراد باید تا اخره عمرش با حسرت عشق تو بمیره….
حالا شاید توی اون دنیا بهم رسیدین!

اسلحه رو سمت قلبم گرفت…

رزا_نه…

چشمام رو بستم…
مطمئنم این دیگه اخرش بود!

صدای شلیک اومد….
چشمامو باز کردم…
من که سالم بودم، پس صدای چی بود!؟
به اسکندر خیره شدم که ازش خون میرفت….
یهو روی زمین افتاد
هیراد رو دیدم که دستش اسلحه بود!
به سمتش رفتمو بغلش کردم…

رزا_وای…خداروشکر..سالمی..
(با گریه گفت)

هیرادم بغلم کرد…

بازم صدای شلیک اومد…

صدای یکی اومد
_نههه هیراد تیرخورده… هیراددد

دستمو از کمر هیراد برداشتم…پره خون بود!

با جیغ گفتم
_هیرادددددد

هیراد روی زمین افتاد و منم بالا سرش رفتم…

رزا_هیراد…هیراد تروخدا
جون من
پاشووو
تروخدا
چشماتو نبند…

ولی هیراد من چشماش رو بسته بود!
توی بغلم گرفتمش…
سرمو بردم بالا…
از ته دلم با صدای بلند خدارو صدا زدم…

یه پسره اومد بالا سره هیراد…

_یا امام حسین…هیراد هیراد

رو به من کرد گفت
_نگران نباش ابجی..

با بی سیمش، خبر داد که هیراد زخمی شده و امبولانس بیارن…

هیراد سوار کردن…
منم روی صندلی نشستم…
پرستار برای هیراد اکسیژن گذاشت و بهش سرم زد…

پرستار_زنشی؟؟

رزا_نه…

رسیدیم بیمارستان
هیرادو بردن اتاق عمل…
نشستم روی صندلی….

بعده نیم ساعت…

_وای بچم….هیرادد الهی مادر بمیره برای تو

_مامان اروم باش..

_چطوری اروم باشم؟ بچم رو تخت بیمارستانه

_یواشتر زن…

_برو ببینم..

احتمالا خانوادش بودن..
یه خانوم که فکر کنم مادر بود رو کرد به من گفت
_بچم بچمو کجا بردن؟

رزا_اتاق عمله…

_وای…

یه دختر که بهش میخورد ۲۶یا ۲۵باشه که احتمالا خواهرش بود مادرش رو روی صندلی نشوند
بعدش اومد سمت من

_سلام من کوثرم خواهره هیراد

رزا_سلام…

کوثر_داداشم چش شده؟؟

رزا_تیر خورده…

کوثر دستش رو به سرش گرفت و گفت وایی خداا

یه مرده که پدرش بود
_دخترم شما پیشه هیراد بودین؟

_بله…

یهو صدای مادرم به گوشم خورد…

الهه_رزاااا

سرمو برگردوندم
دیدم مامانم
بابام
نیلو
اراد
علی
چقدر دلم براشون تنگ شده بود..
دویدم به سمتشون…
مامانمو بغلم کردم…
گریم بند نمی اومد…

رزا_ماماان

الهه_جانِ مامان

رزا_دلم برات تنگ شده بود…

الهه_منم دلم برات تنگ شد خوشگلم…

از بغل مامان بیرون اومدم و نیلو رو بغل کردم
بعدش بابام
بعدشم اراد…

اراد_اخه تو کجا رفتی…
دلم داشت پاره میشد براتتتت

چقدر دلم براشون تنگ شده بود…
انگار ۲سال ازشون دور بودم…
ولی همین ۲ماه به اندازه ۲ سال برای من گذشت…

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 3.6 / 5. شمارش آرا : 45

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

نمایش بیشتر

Sahar mahdavi

✌️😁
اشتراک در
اطلاع از
guest
8 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
Setareh
Setareh
1 سال قبل

مرسی سحر جون💕

Ghazale hamdi
1 سال قبل

رمان جالبیه
موفق باشی سحر جون🥰😘😘

Ghazale hamdi
پاسخ به  𝒮𝒾𝒮𝒾 ‌
1 سال قبل

😘

آرتمیس
آرتمیس
1 سال قبل

فوق العاده است موفق باشی نویسنده ی عزیز 🦋🫀

آرتمیس
آرتمیس
1 سال قبل

منتظر پارت جدید هستیم

دکمه بازگشت به بالا
8
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x