رمان هزار و سی و شش روز

رمان هزار و سی و شش روز پارت نهم

4.5
(18)

🌒رمان هزار و سی و شش روز🌒
🌒پارت نهم🌒
_ماهین مادر پاشو دانشگاهت دیر میشه ها

چشمام رو باز کردم و با حجم عظیمی از نور مواجه شدم
_اههه مامان این عادتو کی قرارع از سرت بندازی بابا اتاق یه چیز شخصیه چه وضعیه پا میشی میای هی الارم میدی پرده اتاقم میکشی اه
_باشه ماهین خانوم باشه یه روز که نباشم حسرت اینارو میخوری
یک چشممو باز کرد که دیدم دست به کمر به حالت قهر برگشته
جستی زدم و پریدم بغلش
_اخ پری جون خوب یاد گرفتی نقطه ضعفمو انگولک کنیاااا
_نمیخام، اینهمه زحمتتو کشیدم اونوقت به صدای قشنگم میگی الارم؟
مامان درسته چهل و خورده ای سالش بود ولی بعضی از رفتاراش خیلی خیلییی بچگانه تر از یه دختر بیست ساله برای دوست پسرش بود و منم چاره ای جز خریدن نازش نداشتم

_نه پری جونم من گوشام مشکل داره صدای شما خیلیم خوشمله

_بسه پاشو جمع کن خودتو دیر میشه دانشگاهت
بوسه ای روی صورتش زدم و بلند شدم
بعد از انجام کارای مربوطه کمی ارایش روی صورتم نشوندم تا صورتم رنگ بگیره و لباسامو پوشیدم و کیفمو برداشتم
از پله ها که داشتم میومدم پایین صدای داد مامان و کیان رو شنیدم
داشتم وارد اتاق میشدم دیدم مامان با عصبانیت درو بست و اومد
اروم به حالت لب خونی گفتم:
_چیشده
_شده عین باباش همه چیو مخفی میکنه تا میرم اتاقش گوشیشو قایم میکنه اخه نفهم بیشعور وقتی میدونی من میفهمم چرا قایم میکنی

یه حدسایی درمورد رفتارای کیان داشتم ولی نمیخواستم مامانم بویی ببره ازش پس گفتم:

_اشکالی نداره من باهاش صحبت میکنم حل میکنم مشکلو
_باشه
سری تکون دادم و گفتم:
_من رفتم مادر
_عه تو که هیچی نخوردی
_گشنم نیست مادر
_حرف نزن وایسا یه دقیقه برات لقمه بگیرم برو
_ماماننن مگه بچم؟
_هیس وایسا گردوهاشو بزارم بدم

نمیدونم با چه سرعتی توی یک دقیقا هم شکلات رو نون تست گذاشت و هم گردو گذاشت ولی سریع داد دستم و به سمت در هدایتم کرد

_برو مادر خدا به همراهت خدافظ
_خدافظ
تا ایستگاه اتوبوس راهی نبود و پیاده رفتم
طبق معمول ایستگاه پر از ادم بود

واقعا خنده دار بود که یه لیفان تو خونمون افتاده اونوقت من با اتوبوس میرم و میام
صدای پیام گوشیم اومد

نوتیفشو باز کردم، اسم نداشت و فقط گفته بود سلام
حوصله جواب دادن نداشتم حتما یا اومدن مخ زنی یا یکی از فامیلاس
پوزخندی زدم
چقدر الان نسبت به پیاما بی تفاوت شدم
قبلا هرکسی پیویم میومد که نمیشناختمش برای شیطنت و قلقلک دادن غیرتت ازش سو استفاده میکردم ولی حالا حوصله هیچ کاریو نداشتم
وارد پیام رسان شدم
پیام رسانی که پاتوق بیست و چهار ساعتمون بود
هنوزم پیویت توی قسمت پیوی هام سنجاقه هنوزم اسمت My soul سیو شده تو گوشیم
خیلی وقت بود دیگه نمیومدم تو این اپلیکیشن و پیویتو چک نمیکردم

ولی اخرین بازدیدت مربوط به دو سال پیشه و معلومه توعم بعد تموم شدن رابطمون دیگه سری نزدی تا ببینی زنده م یا مرده ولی مهم نیست…..
اپلیکیشن رو پاک کردم

بودنش توی گوشیم بجز اینکه حافظه مو پر میکرد فایده دیگه ای نداشت

ایستگاه بغل ورودی دانشگاه ایستاد و بعد حساب کردن مبلغ پیاده شدم

خوبی یا بدی دانشگاه اینه دختر و پسر رابطه بازی باهم دارن و بدون استرس میتونستن باهم در رفت و امد باشن

نفس عمیقی کشیدم
توی این محیط حس خفگی داشتم
حس تنهایی بهم چیره میشد
حس دلتنگی، حس حسادت، حس انزوا
سرمو تکونی دادم و روی نیمکت خالی نشستم و اینستامو باز کردم
همه پستا پر شده بود از رابطه لانگ دیستنس

(رابطه لانگ دیستنس سخت ترین نوع عاشقی، دلت که تنگ میشه و بغلش رو میخوای اون ازت کیلومترها فاصله داره و حتی نمیتونی دستاشو بگیری، نمیدونی وقتی حالش بد بود و دلداریش دادی و سعی کردی بهش بفهمونی کنارشی دوباره واقعا حالش خوب شد یا نه، نمیتونی وقتی حوصلش سر رفته و کسل شده بهش بگی نیم ساعت دیگه آماده باش ببرمت بیرون، نمیتونی دست کنی تو موهاش و عطرش و نفس بکشی، نمیتونی باهاش تو خیابونا قدم بزنی و دیوونه بازی دربیارید، نمیتونی دستاتو بذاری دو طرف صورتش و بعد محکم لباشو ببوسی، میشه اینطوری گفت که این نوع رابطه سرشار از حسرت هاست)

پوزخندی زدم، این سوسول بازیا چیه
همون عشق دروغی و نابودی یه طرفه س دیگه شماها اومدین ادبیش کردین و علا همون نامردی طرف مقابل رو بهش میگن لانگ دیستنس
اگر یکی عاشق باشه کیلومتر ها که سهله اگر ده ها کشور هم از همدیگه فاصلع داشته باشن بهم میرسن ولی بستگی داره به اون فعل خاستن
توعم میخواستی مگه نه؟ میخواستی که بخاطرم از شهری که هشت نه ساعت راه بود میومدی و با هزار دروغ خانوادتو میپیچوندی مگه نه؟

وارد کلاس شدم و روی صندلی نشستم
هروز یکی از بچها روی تخته کلاس یه متن به شعر مینوشت خیلی قشنگ بودن
امروزم یکی از دخترا سمت تخته رفت و شروع کرد به نوشتن شعری

_شنیده‌ام از دوست مشترک پرسیده‌‌ای آیا هنوز دوستت دارم؟ طفلک ساده .
دوست‌داشتن که هنوز ندارد.
اگر دوستم می‌داشتی، می‌دانستی.

چقدر در وصف حالم میگفت
ولی تو خبری از حال من از دوست مشترکمون نگرفتی اخه سرگرم کار و زندگیتی

بعد از تموم شدن کلاس به سمت کافه دانشگاه رفتم و یه هات چاکلت سفارش دادم

یادته میگفتی از شکلات متنفری؟! ولی بخاطر اینکه ناراحت نشم و تنهایی نخورم یه دونه م برای خودت سفارش میدادی که اخرشم نصفه شو میدادی به من

چقدر روزای خوب و هیجان انگیزی بود
به هوای رفتن به کتابخونه مامانو میپیچوندم و کل روزو باهم میرفتیم میگشتیم اخه تو که همیشه نبودی ولی برای دریافت علم هیچوقت دیر نمیشد

اسنپی گرفتم و راه خانه رو در پیش گرفتم
ساعت چهار بود و من باید پنج باشگاه بودم

باشگاهیی که فقط و فقط بخاطر مامان میرفتم
هیچوقت علاقه ای به ورزشای رزمی نداشتم ولی چون مامان گفته بود باید گلیمه تو از اب بکشی بیرون و برای خودت کسی بشی نخواستم دلشو بشکنم و بهش نه بگم
یادمه وقتی فهمیدی باشگاه مختلطه خیلی عصبی شدی و گفتی حق ندارم برم ولی بعدش دیگه بیخیال شدی

قشنگ معلوم بود عصبی شدنات همشون فیکه ولی اونموقع توی دلم بخاطر غیرتی شدنت قند اب میشد

_عام میگم عشقم یه چیزی بگم قول میدی عصبی نشی؟
_یا خدا باز چکار کردی؟ باز بدون اجازه م رفتی بیرون؟
_نه عشقم رفتم باشگاه ثبت نام کنم
_اهان تکواندو؟ خب چیشد؟
_ اره، هیچی دیگه ثبت نام کردم فقط
_فقط چی؟
_عهه چیزه
_چیه؟
_بگم عصبی میشی پس نمیگم
_ماهین
_باشه چشم میگم
_مختلطه
صدای داد متعجبت از پشت گوشی پرده گوشمو پاره کرد
_چیی؟
_اخبار یک بار گفته میشه عشقم
_ماهین الان خیلی عصبیم پس درست بگو چی میگی؟
_هیچی دیگه باشگاه هم پسر داره هم دختر یعنی باهم تو یه باشگاهیم و باهم مبارزه و تمرین و…
_نمیری همین که گفتی
_اراز عزیزم چی میگی من امروز رفتم ثبت نام شهریه رو دادم مگه میشه نرم؟
_اخه یعنی چی من نمیفهمم چه دلیلی داره بخای باشگاه مختلط بری
_استادش خوبه فقط اون میتونه بهم خوب یاد بده
_پوففف
_حالا ناراحت نباش دیگهه
_باشه
_افرین عشقم
_ماهین
_جونم
_میگم رفتی اونجا بهشون رو نده خب؟
_چشم

حالا از اون ماجرا دو سال و نیم میگذره
یادمه اواخر ها حتی یادت نبود چه روزایی باشگاه داشتم وای من حتی ساعت کلاس ها و سرکار رفتنت هم میدونستم و هنوز بعد دوسال یادمه

با صدای راننده به خودم اومدم و کرایه رو حساب کردم
با سلامی بلند وارد خونه شدم و یه راست رفتم اتاقم
حمامی کردم و موهامو خشک کردم تا سینوزیت کار دستم نده
لباسای باشگاهم رو پوشیدم و روش یه کت کرم با گلاه شکلاتی پوشیدم و ساکم رو برداشتم
مامان و کارگرا مشغول تمیزکاری خونه برای عید بود
مثلا کارگر گرفته بود که خودش با اون کمر ناقصش کار نکنه ولی انگار دلش طاقت نمیاورد
_مامان جان
_جانم، نهار برات گذاشتم برو بخور بعد برو باشگاه
_مادر من با شکم پر که نمیشه ورزش کرد بعدشم قبل اومدن خونه یه چی خوردم و اومدم و سیر سیرم
_منکه هرچی بگم حرف حرف خودته باشه

نگاهی به در بسته اتاق کیان انداختم و گفتم:
_کیان کجاس؟
_بعد رفتنت اونم با گفتن اینکه میره سرکار پاشد رفت
_خوبه اومدش خونه تا نیومدم سر به سرش نزار خودم باهاش صحبت کنم
_باشه، عین خودته غد و یه دنده و کله شق حرفم که حالیتون نیست

خنده ای کردم
راست میگفت خب، همه مواردی که گفت عنصر اصلی تشکیل دهنده من بودن
حتی توعم بهم میگفتی سرتق

_باشه حالا هی نزن سر ما من که اهل و عاقل شدم دیگه
_هیی مادررر تا گوساله گاو شد دل مادر کباب شددد
خنده ای کردم و بعد خداحافظی به سمت باشگاه حرکت کردم
بعد دو ساعت تمرین سخت بالاخره استاد با خسته نباشیدی کلاس رو به پایان رسوند
_ماهین تو بمون یه لحظه
_چشم استاد
لباسامو تو رختکن عوض کردم و روی صندلی بیننده نشستم
بچها تایم دوم باشگاه اومده بودن
استاد کنار نشست و دستشو سمت دختر پونزده ساله کمربند سفیدی گرفت
_یه لحظه حس کردم دارم دوباره تورو اموزش میدم

خندم گرفت
_دقیقا عین تو، خجالتی و تو مخ همشم دور از همه وایمیسه، تا میخای فرم بدنشو درست کنی چشماش گرد میشه
_استاد من کجام رو مخه؟
_الانتو نگاه نکن پرویی، چند سال پیش همینطوری بودی تا یکی نزدیکت میشد تا پسری از کنارت رد میشد یه متر فاصله رو رعایت میکردی، حتی موقع خدافطی همه بچها دست میدادن تو از دور میگفتی خسته نباشید

استاد ساده لوح من، بخاطر پایبند بودنم به تو هیچوقت به چشم یه مرد نگاه نمیکردم و نمیزاشتم جنس مذکری بهم نزدیک بشه و حتی دستمو بگیره

_ماهین ماهین
_جانم استاد
_کجایی؟
_هیچ جا داشتم به اونموقع فکر میکردم
_اره خلاصه که قراره بازم بهت قوانین و حرکات تکواندو رو از دوباره یاد بدم
_استاد خدایی من تک ام نامردی نکنین
_اره واقعا تکی، تنها بچه ای بودی که علاوه بر اینکه خیلی دعوات میکردم سر لوس بودنت ولی سعی داشتی غرورتو حفظ کنی و ادامه بدی
لبخندی زدم و سکوت کردم
غرور؟!
استاد کجا بودی ببینی غرورم دوسال پیش زیر پای کسی که همه کسم بود لگد مال شد؟!

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.5 / 5. شمارش آرا : 18

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

نمایش بیشتر

Eda

به خداحافظی تلخ تو سوگند نشد که تو رفتی و دلم ثانیه ای بند نشد
اشتراک در
اطلاع از
guest
14 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
𝑖𝑟𝑒𝑛𝑒 ‌
پاسخ به  𝐸 𝒹𝒶
5 ماه قبل

عالیه باهمین روند برو جلو✨️موفق باشی🫂

𝑖𝑟𝑒𝑛𝑒 ‌
پاسخ به  𝐸 𝒹𝒶
5 ماه قبل

بی بلا🫂❤️

مائده بالانی
5 ماه قبل

خسته نباشی عزیزم ❤️❤️❤️💗

آخرین ویرایش 5 ماه قبل توسط مائده بالانی
𝑖𝑟𝑒𝑛𝑒 ‌
5 ماه قبل

چقدر حال منو داره🫠منم ساعت و دقیقه‌ی رفت و آمداشو حفظم،منم بخاطر مامانم تکواندو میرفتم و تاکمر پوم رفتم ولی ادامش ندادم
هعیییی
خوب شد بلاخره اسمشو فهمیدیم😂خسته نباشی عالیییی🙃❤️واقعا ازخوندن این رمان لذت میبرم

𝑖𝑟𝑒𝑛𝑒 ‌
پاسخ به  𝐸 𝒹𝒶
5 ماه قبل

همینو بگووو🙂😂همه همچین کسیو دارن🙃
فدات گلیی🫂❤️

لیلا ✍️
5 ماه قبل

وای خیلی قشنگ بود پنج امتیاز برای تو👌🏻👏🏻✨ مکالمه ماهین وقت‌هایی که گدشته رو به یاد میاره خیلی منو دگرگون میکنه عالی مینویسی… مامان ماهین هم خیلی خوبه🤣🤣 از باباشم بزار حس میکنم مهربونه و دلیل خاصی برای این رفتاراش داره

سعید
سعید
5 ماه قبل

پارت زیبایی بود
اما اگر میشه لطفا بین خط ها فاصله بنداز که راحت تر بخونیم

دکمه بازگشت به بالا
14
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x