رمان هیاهو

رمان هیاهو پارت ۷

4.4
(61)

رمان هیاهو

پارت ۷

********

_باز کن کثافت. باز کن !!!

اول صبح بود و داد و فریاد های بلند رقیه همه اهالی را از رخت خواب جدا کرده بود و به سوی جلوی در هایشان سوق داده بود .
اما ماهسان ” تازه” با صورتی خواب آلود و چادری که متعلق به ننه بود به سمت در هجوم برده بود تا فردِ پشت در بیشتر از این همه را با این صدایش آزرده خاطر نکند

_ چته سر آوردی؟ چی شده!!

به محض باز شدن در  رقیه با صورتی مزاج به داخلِ خانه ی قدیمی ننه یورش برده بود

_ آخه دختره خیر سره . نونت کم بود آبت کم بود فراری دادن دختر من واسه چیت بود ها؟؟؟

ماهسان بی توجه به رقیه ای که چادرش را میان دستانش قفل کرده بود خنثی لب زد

_ چی میگی تو؟

همین چند کلمه کافی بود تا رقیه آتش خشمش افزوده شود و با  این بار با” دو دست” پارچه ی چادر را میان دستانش فشار دهد .

_ آخ آخ ماهسان . چه گوهی خوردی توو چه گوهی خوردی ؟؟
حالا دخترِ من و فرار میدی؟

ناخوداگاه لب های بی رنگ ماهسان از لفظِ “دختر من” به پوزخند کش آمد!!
آن موقع که داشت دستی دستی پا به اقبالِ هیوا می زد مادرش نبود  اما حالا که هیوا از او و تمام مردم این روستا گریخته بود ،ادعای مادر بودن می کرد؟؟؟
چه مادر نمونه ای بود این رقیه !!!

_ مامان توروخدا! ول کن دختره بدبختُ .
آبرومون هم جلوی همه مردم رفت !!!

با این حرف آسا  ، لحظه ی تن رقیه سست و سر گشت و حلقه ی دستانش هم شل شد و فرو ریخت …
فرو ریخت در حیاطِ ننه!!

_ وای خدا !!
خدایا چه بدی به درگاهت کردم !!
خدایا این چه بدبختی و مصیبتی بود که گرفتارش شدیم!!!

در این لحظه مشت های رقیه به جای اینکه روی گردن و صورتِ ماهسان فرود بیاید به سمت سرِ خودش می رفت

_ مامان ول کن !!!مامان خودتو کشتی!!! مامان تورو خدا ول کن

اما زن بدون اینکه ذره ای توجه برای او قائل باشد محکمتر به سر و صورت خود می زد !!!
و جالب این بود نگران پول های نازنینش و آبرویی که تا ساعاتی دیگر کامل به باد می رفت بود!!!
چه بدی بازی بود این زندگی!!!

*********

با صورتی که هنوز خواب آلودگی در آن موج می زد پله های اتوبوس را پایین آمد و همین که پایش به زمین رسید نسیمِ خوشی موهایش را به رقص در آورد و کمی از خستگی و کرختی  خواب را کم کرد  . ولی تا خواست کمی با خودش خلوت کند صدایی پر شور گوشش را پر کرد

_ خب دخترم آدرست کجاست؟

نمیدانست به سیما چه جوابی دهد . او از آدرسش فقط برگه ای در دست داشت .  نه چیز دیگر …

برگه ای که متعلق به آدرس یک مسافر خانه در اوساط شهر بود

_ اینجاست!!!

و برگه را متمایل کرد تا در دیدِ مادر جان قرار بگیرد .  و نفهمید چه شد که او با شوق و ذوقی که از سنش بعید  بود  دست هایش را بهم بکوبد

_ خب اینکه خیلی عالیه . مسیر ما هم هست!!

دو چیز در این جمله برایش ناخوشایند بود . اول اینکه این زن آدرسش را می دانست ؛ و می گفت ، مسیر ما..
پس حتما یک نفر به دنبالش می آمد . این یعنی ماندن بیشتر از این جایز نبود . سرش را پایین انداخت و تا خواست از پیرزن دور شود صدای طنین اندازِ ناشناسی فضا را پر کرد

_ سلام مادر جان!

باز هم نفهمید چرا ولی سرش به ضرب بالا آمد و چشمانش در  چشم های زمردی رنگی گره خورد !
چشمانی که در آن لحظه حس مثبت و خوبی از آن دریافت نکرد!!

_ سلام عمرم . امیر علی من

آن فردی که مادر جان ” امیر علی” خطابش کرد  ؛ اکنون با نگاهی که مثل شومینه گرم شده بود  سیما را در آغوشش فشرد و بوسه ای روی سرش نشاند ….

_ سلام!…..

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.4 / 5. شمارش آرا : 61

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

نمایش بیشتر

Zoha ...

ضحیـــ، نویسندهـــ هـیاهو و ژوان🤎
اشتراک در
اطلاع از
guest
51 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
sety ღ
پاسخ به  𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
9 ماه قبل

دلمون برات تنگ میشه ضحی🥲❤️
بدون تو سایت یه چیزیش کمه واقعا💔💔
هر وقت برگردی خوشحال میشیم🙂🙂

sety ღ
پاسخ به  sety ღ
9 ماه قبل

امیدوارم کامنت های پارت قبل ک دادم رو خونده باشی و بخاطر سو تفاهمی ک پیش اومد تصمیم به رفتن نگرفته باشی🙂

Ghazale hamdi
پاسخ به  𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
9 ماه قبل

دلمون واست تنگ میشه ضحی🥺😥
سایت دیگه خیلی داره خلوت میشه
امیدوارم اگه مشکلی برات پیش اومده زودتر حل بشه
حالت خوب باشه همیشه خواهری🥲

Newshaaa ♡
پاسخ به  𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
9 ماه قبل

کجاها میرییی😢

FELIX 🐰
پاسخ به  𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
9 ماه قبل

هعی
منم دیگه نیستم

Newshaaa ♡
پاسخ به  𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
9 ماه قبل

من جوین شدم😊

Ghazale hamdi
پاسخ به  𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
9 ماه قبل

جوین شدمممم🥰😘
فقط ضحی یه پیشنهاد دارم
به نظرم کامنت‌ها رو باز بزار که مردم بتونن نظرشون رو بگن🙃
کاری که من نتونستم انجام بدم رو تو انجام بده و موفق‌شو دختر پر انرژی✨️🤍🥰

sety ღ
9 ماه قبل

چقدر ازاین ننه ی امیر علی بدم میادش چندش اه اه😒😒😒

sety ღ
پاسخ به  𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
9 ماه قبل

خو ننه اش حساب میشه دیگه🤣🤦‍♀️
نمیدونم ازش بدم میادش امیدوارم بلایی سر دختره نیاره
عالی بودش ضحی جونی زود زود پارت بزار❤️😍

sety ღ
پاسخ به  𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
9 ماه قبل

ضحی پروفت کراش منهههههه😍😍😍😍

sety ღ
پاسخ به  𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
9 ماه قبل

برج ایفل کل آرزوها و رویا های منه😍😍😍

Fatemeh
Fatemeh
9 ماه قبل

حمایت از ضحی جون🙂🥰

Newshaaa ♡
9 ماه قبل

رقیه گاووووو گااااااوووو🤬🤬😂😂😂
عااالیی عزیزم😍😍

Fateme
9 ماه قبل

خسته نباشی ضحی جان

نازنین
نازنین
9 ماه قبل

نمیخونم ولی حمایت خسته نباشی

Ghazale hamdi
9 ماه قبل

از رقیه خیلی بدم میادددددد🤬😠
امیرعلی وارد میشودددددددد🥳🥳😶‍🌫️
عالی بوددد🤍✨️🥰

Ghazale hamdi
پاسخ به  𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
9 ماه قبل

آره کلا ورود پسر داستان رو دوس دارم😁😁😁😛
قربونت🥰

Ghazale hamdi
پاسخ به  𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
9 ماه قبل

دختر که نیست 😆😆
ولی شخصیت اصلی هم نباشه کلا ورود پسر‌ها به داستان رو دوس دارم😃😃😋

FELIX 🐰
9 ماه قبل

ضحی امیدوارم این یکی رمانت رو نصفه رها نکنی
البته لطفا پارت های طولانی تر هم بزار
خوب بود👏

sety ღ
پاسخ به  𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
9 ماه قبل

چرا اینجا نمیذاری ضحی؟؟؟🥲

Newshaaa ♡
پاسخ به  𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
9 ماه قبل

ضحی دوست داشتم بهت پی ام بدم صحبت کنم که برای چی میخوای بری انقدر یهویی و اینا🥺
ولی گفتی پی ام ندید برای همین نمیخوام اذیتت کنم😢

Newshaaa ♡
پاسخ به  𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
9 ماه قبل

امیدوارم موفق باشی خوشگلم دلم خیلی تنگ میشه برات🥺🫂

Newshaaa ♡
پاسخ به  𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
9 ماه قبل

😢😢😢😢😢😢😢بغضضض
ندارم بله اپ ایرانی نصب نمیشه رو موبایلم🥺

Newshaaa ♡
پاسخ به  𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
9 ماه قبل

روزی که زدی با کله میام🥲

Newshaaa ♡
پاسخ به  𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
9 ماه قبل

فداتشم من که همیشه مشتاق دیدن موفقیت ات هستم عزیزم❤

FELIX 🐰
پاسخ به  𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
9 ماه قبل

لینک کانالت رو میدی؟

دکمه بازگشت به بالا
51
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x