رمان هزار و سی و شش روز

رمان و هزار و سی و شش روز پارت 31

4.6
(22)

وارد خونه شدم و درو بستم

 

سلامی دادم و به سمت پله ها روونه شدم اما صدای مامان متوقفم کرد

 

-ماهین

 

برگشتم و نگاهش کردم، توی چشم هاش دنبال ذره ای عصبانیت و دلخوری بودم اما فقط دریایی پر از ارامش و نگرانی بود

 

ای کاش از دستم شاکی بود و میگفت ابرومونو بردی

 

ای کاش میزد تو گوشم و میگفت چه غلطی کردی

 

اما هیچ……!

 

با اینکه توی چشم هاش نگرانی و سوال فریاد میزد، لبخندی زد و گفت:

 

-چند شبه شام نخوردی بهارم برات غذای مورد علاقتو درست کردما

 

اگر پیشش می شستم قطعا از خجالت اب میشدم، قطعا با دیدن چشم های به خون نشسته م حالش خراب میشد

گناه داشت…..

مادرم خیلی گناه داشت برای ب دوش کشیدن دردای دخترش

به اندازه کافی توی زندگی با پدرم خسته و شکسته شده بود و نمیخواستم من بدترش کنم

 

-بیرون یکم چیز میز خوردم قربونت بشم گشنم نیست

 

-حداقل بیا بغلم میدونی چند وقته بغلم نکردی؟

 

چشم های دو دو زنمو به صورت زیباش که با دیدنش هم غرق ارامش میشدم و چند پله ای که بالا رفته بودمو سریع پایین رفتم و پریدم توی اغوشش

 

اغوشش مثل کدئین عمل میکرد و عجیب برای خالی شدنم مناسب بود

 

بغضم مثل همیشه بی صدا و نفس گیر ترکید و مادرم با قربون صدقه هاش و دست کشیدناش ب پشتم میلم برای تخلیه گریه های نکرده چندین سالم بیشتر میشد

 

بعد از کمی اروم شدنم از اغوشش بیرون اومدم و سرمو پایین انداختم

 

-بهارم؟

 

-بله

 

-چرا سرتو پایین گرفتی نمیزاری روی ماهتو ببینم؟

 

جوابی بهش ندادم انگار سکوتم براش جواب بود

 

-نمیدونم اون پسر چه شکلی یا حتی کجایی بود و نمیخوامم بدونم تا وقتی که خودت نخوای ولی میدونم اونقدر قوی بودی و هستی که بتونی از پسش بر بیای

 

لبخندی به اعتمادش و جسارتی که همیشه بهم میداد زدم

 

-برو صورتت بشور لباستو عوض کن غذاتو بزارم گرم شه بخوری

 

-ولی گشنم…

 

-حرف نزن پاشو ببینم

 

به زور به سمت اتاقم هدایتم کرد و رفت تا غذامو گرم کنه

 

وارد اتاق شدم و لباسمو روی جا لباسی گذاشتم که با دیدن باز بودن در تراس

متعجب به سمتش رفتم و دور و اطرافو نگاه کردم اما انگار خودم فراموشم شده بود ببندمش

 

به سمت دستشویی رفتم تا ابی به صورتم بزنم

 

با ریختن اب سرد روی صورت پر التهابم رو به خلسه نابی دعوت کردم

 

صورتمو خشک کردنم و با دیدن خودم و شخص سیاه پوش داخل اینه تنها ری اکشنی که تونستم نشون بدم برگشتنم به سمتش بود اما برخورد تیزی چاقو به شکمم نطقم رو در دم خفه کرد

 

-جیکت در بیاد همونطور ک مادر اراز به عزاش نشست مادر تورو هم عزات می نشونم

 

حرفی ک زد رعشه ای به تنم انداخت و فقط خیره صورتی که فقط چشماش پیدا بود شدم و از پشت دستمالی روی دهن و بینی م نشست و به خواب رفتم

 

………..

 

با ریخته شدن سطلی اب یخ به صورتم با وحشت و نفس نفس بیدار شدم

 

چشم هام هنوز بخاطر داروی بیهوشی تار میدید و بعد از چند بار پلک زدن تصاویر واضح شد

 

داخل یه خونه متروکه و پر از گرد و غبار و بدون ادم با دست هایی که از پشت به میله بسته شده بود بودم

 

با صدای قدم زدن و دیدم یک جفت کفش پاشنه بلند نگاهمو از پایین به بالا سوق دادم، اون چشمها رو خوب میشناختم

 

چشمهایی که زندگیمو زیر و رو کرد رو به خوبی میشناختم

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.6 / 5. شمارش آرا : 22

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

نمایش بیشتر

𝐸 𝒹𝒶

به خداحافظی تلخ تو سوگند نشد که تو رفتی و دلم ثانیه ای بند نشد
اشتراک در
اطلاع از
guest
3 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
𝐍𝐚𝐫𝐠𝐞𝐬 𝐛𝐚𝐧𝐨𝐨
16 روز قبل

سخت درگیر امتحانا می باشیم!
درست میگم؟
نیت دادم رمان بزارم وقت نمیشه دلم نمیاد پارت خام بزارم🤣🤣🤣
چه خبرا؟خوبی؟

Eda
Eda
پاسخ به  𝐍𝐚𝐫𝐠𝐞𝐬 𝐛𝐚𝐧𝐨𝐨
15 روز قبل

منم همینطور ولی دلم نیامد پارت بزارم😂
سلامتیت عی درگیر بدبختیای امتحان کشوریم تو چخبلل نرگسییی

𝐍𝐚𝐫𝐠𝐞𝐬 𝐛𝐚𝐧𝐨𝐨
𝐍𝐚𝐫𝐠𝐞𝐬 𝐛𝐚𝐧𝐨𝐨
پاسخ به  Eda
13 روز قبل

امتحانات مارو عین برق گرفته دیگه تشنجم میگیره کم کم🤣🤣🤣

دکمه بازگشت به بالا
3
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x