رمان پوراندخت

رمان پوراندخت پارت نهم

4.8
(21)

رمان پوراندخت

پارت نهم ❤️

_ چیییی

خان که انگار خیلی از این صحبت عصبی شده خنده مصنوعی اما آرومی میکنه و رو به مامان و بابا ادامه میده :

_ بله داشتم ادامه صحبتم رو می گفتم از دخترتون میخوام وارث برام بیاره

مامان و بابا از خوشحالی با حالت سجده در اومدند و از خلن هی تشکر میکنند که جهان آروم میگه:

_اما..

اما خان بدون توجه به جهان خان بحث رو به سمت مهریه من میکشونه

_ خب برای مهریه دخترتون هم من دو تا اسب خوب و دو تا چادر نماز در نظر گرفتم مشکلی ندارید که؟

خان یک جوری می گفت مشکلی ندارید ، حتی اگه هم مشکلی بود جرئت پرسیدن رو نداشتی.

_ نه نه خان مشکل کجا بود خدا خیرتون بود . تا آخر عمر دست بوستون هستیم .

خان خوشحال از حرف بابا میگه:

_ اگر مشکلی نیست پس من یه صحبت کوتاهی هم با دخترتون داشته باشم

هول زده خواستم سریع در اتاق رو ببندم و سر جام بشینم که مامان خان رو صدا زد

_ خان ….

انگار که توی گفتن یه چیز دو دل بود که خان لب زد

_ بگید خانم چی شده

_ خب راستش جسارت نمی کنم ولی برای جهزیه باید…

خان صحبت مامون رو قطع کرد و گفت:

_  به نکته ی خوبی اشاره کردید .جهان و دخترتون توی خونه ی من زندگی میکنن که همه ی چیز براشون فراهم شده

مامان با قدردانی به خان نگاه میکنه و میگه:

_ واقعا ازتون ممنکنم واقعا . شما خیلی به ما لطف کردید

خان سری تکون میده و میخواد بیاد سمت در اتاق که من در رو آروم میبنده و سر جام می شینم و وانمود میکنم از اول اینجا بودم .

که دو تقه به در میخوره و با صدای آروم میگم بفرمایید و بعد در اتاق به آرومی باز میشه و بعد هم صدای بسته شدنش.
سرم رو پایین میندازم تا با خان رو به رو نشم .

_ سلام خان

این رو به آرومی میگم و خان هم اینطور جوابم رو میده

_ سلام دختر جون . خوب هستی

_ بله ممنون خداروشکر . شما حالتون خوبه

_الحمدالله

و چند دقیقه ای سکوت اتاق رو فرا میگیره چون خان انگار دقیقا نمیدونه چطور مسئله رو به من توضیح بده . که بالاخره صداش سکوت رو میشکنه

_ دخترم اسم شما چیه

_ گلی . اسمم گلیه

این جمله رو با لحن آرومی میگم و خان صحبتش رو شروع میکنه

_ ببین گلی جان دخترم تو قراره زن پسر من جهان خان بشی . احتمالا هم میدونی که جهان کلانتره درسته؟

_ بله میدونم . به گوشم خورده بود

_خوبه . ببین دخترم جهان به خاطر کارش ممکنه خیلی از شب ها خونه نیاد

درسته و میگم و خان صحبتش رو ادامه میده

_ بعد صبح یا هر موقع که اومد لطفا  ازش بازپرسی نکن که کجا بودی ، سر کار کی بودی و چنین جملاتی . چون جهان اصلا از این جملات خوشش نمیاد .

اب دهنمو و قکرت میدم و دوباره با لحن ارومی پاسخ میدم

_چشم نمیپرسم

خان یه موضوع دیگه هم خیلی براش مهمه که میگه:

_ اینم بدون که جهان دو تا زن صیغه ای داره  و اصلا خوششم نمیاد ببینم که دارید با هم دعوا و مشاجره می کنید . سعی کن سرت تو کار خودت باشه که اون ها بهت گیر ندن

یه جور میگفت سرت توی کار خودت باشه انگار که ادم بدی هستم و میخوام جاسوسی کنم‌.  اما با هم به رغم میل درونیم میگم:

_ چشمت بی بلا

و بعد میگه:

_ دیگه بقیه چیز هایی خیلی ربطی به  تو نداره . اگر چیز دیگه ای هم مونده باشه خودت میای و میفهمی . پس من رفتم که نظرت مثبتت رو اعلام کنم

حتی بهم نگفت که باید وارث بیارم یعنی میخواست بعدا بهم بگه که زن جهان شدم یا شایدم میسپرد به مامان و بابا که بهم بگن. بغض کرده بودم اما آروم بغضم رو قورت دادم و با صدایی لرزون گفتم:

_ بله حتما

و بعد میخواد از اتاق بشه و من زیر چشمی دارم نگاش میکنم که یکدفعه اخم پررنگی روی پیشونیش جا می گیره . وای یعنی چی شد .

_ راستی از این به بعد هم جوراب سفید نپوش . خوشم نمیاد ازش فهمیدی

این جمله رو با لحن تندی میگه  و من دوباره بغض میکنم . این بار با صدایی که گرفته بودنش مشخصه میگم:

_ چشم دیگه نمیپوشم و بعد در اتاق رو  سریع می بنده   و من روی زمین سر میخورم آروم گریه می کنم و به نقطه ای نامعلوم زل زدم . و فقط میشنوم که دارن با مامان و بابا خداحافظی میکنن  و میگن که چند روز ده نیان برای عقد. یعنی واقعا به هم سادگی عروس شدم رفت .  با این تصور هق آرومی میزنم و اروم گریه میکنم که در اتاق باز میشه و چهره ی مامان توی چهارچوب در  نمایان میشه….

این داستان ادامه دارد….

عزیزان اگر نظری ، پیشنهاد و یا انتقادی دارید بهم بگید خوشحال میشم❤️

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.8 / 5. شمارش آرا : 21

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

نمایش بیشتر

Zoha Ashrafi

ضحیـــ، نویسندهـــ هـیاهو و ژوان🤎
اشتراک در
اطلاع از
guest
19 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
نویسنده ✍️
8 ماه قبل

آخیی..‌چه سرنوشت بدی در انتظارشه..البته شاید بد شروع بشه..ولی دلم به حالش سوخت ..حوصله مامانش رو هم ندارم الان حتما حسابی بهش نیش میزنه با اون زبونش اَه اَه😑

این پارت خیلی خوب بود فقط حیف که کوتاه بود زودتر پارت بعدی رو بزار که صبر ندارم😊😂

نویسنده ✍️
پاسخ به  𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
8 ماه قبل

😥😥

مرسی❤

لیکاوا
لیکاوا
8 ماه قبل

عالی بود 💞🎉🔫👏
میشه پارت بعدی بیشتر باشه ؟
فقط من نفهمیدم پوراندخت کیت میشه و منتظر ورودشم🙂

....
....
پاسخ به  لیکاوا
8 ماه قبل

دختر گلیه حتما
و قاعدتا حالا حالا ها نمیاد

آخرین ویرایش 8 ماه قبل توسط ....
𝒮𝒾𝒮𝒾 ‌
پاسخ به  ....
8 ماه قبل

پوراندخت دختره گلیه😳😳یا ابلفز

لیکاوا
لیکاوا
پاسخ به  𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
8 ماه قبل

😶
ببخشید از کجا خاطرات قبل از به دنیا اومدن پوراندخت رو فهمیدی؟
مادر مادربزرگت زندس؟🤔

𝒮𝒾𝒮𝒾 ‌
پاسخ به  لیکاوا
8 ماه قبل

احتمالا🤷‍♀️

𝒮𝒾𝒮𝒾 ‌
پاسخ به  𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
8 ماه قبل

جون من زندن؟؟؟ یعنی جهان خان هم زنده اس؟؟؟
وای چرا اینقدر ذوق کردم🥹
ذوق مرگ شدم به خدااا

𝒮𝒾𝒮𝒾 ‌
پاسخ به  𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
8 ماه قبل

خدارحمتشون کنه🥺💔
میشه عکس جهان خان رو بزارییی، خیلی دلم میخواد ببینمش
خدامادربزرگت رو حفظ کنه گلم

𝒮𝒾𝒮𝒾 ‌
پاسخ به  𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
8 ماه قبل

🙃🤍

sety ღ
8 ماه قبل

چه مسخره شوهرش دادن😑🤦‍♀️
لادن جان زودتر پارت بزار دیگه❤

دکمه بازگشت به بالا
19
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x