رمان پوراندخت

رمان پوراندخت پارت ۱

4
(31)

رمان پوارندخت

نویسنده: لادن اشرافی

پارت اول

دوستان قبل از اینکه بخوام رمان رو شروع کنم . یه سری توضیحاتی رو درباره رمان بدم . اول اینکه این رمان داستانش واقعیه و من فقط یه سری چیز های کوچیکی رو بهش اضافه کردم و اسم های شخصیت ها رو تغییر دادم . و این  رو هم اضافه کنم که داستان ، داستان زندگی مادربزرگم هست . امیدوارم خوشتون بیاد …..     🙂

در آهنی قبرستون رو تکون دادم که صدای بدی داد و به همراه  آصف وارد قبرستون شدیم . از همین فاصله هم میشد صدای شیون و گریه و زاری زن ها رو شنید  و دید که چطور مرد با شونه های افتاده به جسد نگاه میکردند . با آصف جلوتر رفتیم که محمد علی کشاورز زبون باز و صد البته بی تربیت ما رو دید و بلند داد زد :

_ خانم ها و آقایون شیون و گریه زاری بسه.. کلانتر خوش پوش و زیبامون اومد..

با این حرف همه دست از گریه و زاری کشیدن  و  سریع بلند شدن و رحمان   و زنش  که صاحب مجلس عزا بودن سریع اومدن سمتم .
آخ من از دست این  محمد سرم رو به کدوم دیوار بزنم .

رحمان: کلانتر ما رو ببخشید که استقبال خوبی ازتون نکردیم . بخدا عبدالله با رفتن انقدر شوکه مون کرد که…

و دیگه نتونست ادامه بده و زد زیر گریه..

من: میدونم اشکالی نداره شما هم داغ دارید منم درکتون میکنم . الانم اشک هاتون پاک کن زشته بعد بگن رحمان سلمون نشسته گریه میکنه…

رحمان با این حرفم اشک هاشو پاک کرد و گفت : بفرمایید کلانتر . شما هم بفرمایید آقا آصف

آصف متشکرمی زیر لب زمزمه کرد و با هم  به سمت جسد پسر رحمان رفتیم و براش فاتحه خوندیم .

که رحمان آروم گفت:

آقا زحمت دادید تشریف آوردید حداقل بمونید که بعد بریم خونه بگم عیال براتون ناهار درست کنه

کار هام زیاد بود و نمیخواستم به این پیرمرد داغ دیده هم زحمت بدم بخاطر همین گفتم :

_ ممنون رحمان اما کارم زیاده انشالله یه وقت دیگه میام .

_ باشه هر طور میلتون هست کلانتر

لبخند زدم و بعد دستمو روی شونه اش گذاشتم و گفتم:

خدا پسرت رو بیامرزه . فقط من دیگه رفع زحمت میکنم

رحمان: خواهش میکنم آقا چه زحمتی شما خودتون صاب مجلسید

دوباره لبخندی رو لبم می نشونم  و اینباره با صدای رسا و بلندی میگم:

خدانگهدار همگی . اگر کاری یا موردی بود که به مشکل برخوردید  در خدمتم

و بعد به آصف اشاره کردم که بریم و بقیه افرادی هم که کنار جسد پسرک نشسته بودند بلند مشین که با دست اشاره میکنم نیازی نیست و با آصف به طرف در خروجی قبرستکن میریم .  که آصف میگه:

_جهان خان پدرتون گفتن که بعد از اینکه رفتید مراسم یعنی الان برید خونه انگار باهاتون کار دارن

از در خارج میشم و همونطور که با هم به طرف اسب هامون میریمبا اخم میگم:

نگفتن چه کاری دارن؟

آصف : نه نگفتن . ولی فکر کنم میخوان درباره ازدواج باهاتون صحبت کنن .

رو اسب میشینم و میگم :

خدا میدونه باز دختر کی رو برام در نظر داره . ای خدا….

و بعد شلاق رو به بدن اسب زدم و با آصف حرکت کردیم به سمت خونه…

تو راه که داشتیم می رفتیم یه دختری رو دیدم که کوزه به دست داشت به سمت مخالف میرفت و کمی از موهاش بیرون بود خواستم بهش تذکر بدم که موهاش بیرون ولی میخ چشما و صورتش شدم . چشمای عسلی کمرنگ و پوست سفید و لب های صورتی با موهای خرمایی …. خدایا چی ساختی تو ….

و بعد دختر به سرعت از کنار رد شد و من سرعت اسبم کم شده بود که آصف گفت:

جهان خان چرا نمی آید مشکلی پیش اومده؟

و من تازه به خودم میام و میگم نه نه . مشکلی نیست .

و بعد دوباره اسبم رو به حرکت در میارم تا اینکه به خونه میرسیم . و منو و آصف از اسب هامون پیاده میشیم و به طرف خونه حرکت میکنیم .  و وارد میشیم و بعد از گذورندن حیاط صفورا زن اولم رو می بینم که داره یه چیزی می بافه . بدون اینکه ذره ای برام اهمیتی داشته باشه میخوام از کنارش رد شم که صدای نازکش تو گوشم می پیچه:

سلام آقا اومدیدددد

و من بی توجه بهش وارد خونه میشم ولی خب صدای پاش رو پشت سرم میشنوم  که یکدفعه دستم توسط یک نفر کشیده میشه و من با عصبانیت به سمتش بر میگردم . بله کسی نیست جز صفورا …

صفورا که انگار از عصبانیتم ترسیده میگه:

ببخشید آقا . آخه دیدم توجه نمی کنید مجبور شدم …

و من قدمی به جلو بر میدارم و میگم:

که مجبور شدی ها؟؟؟..

تو میدونی الان دست کی رو کشیدی زنیکه . حیف حیف که زنی وگرنه اگه مرد بودی همینجا می کشتمت ….

و صفورا ترسیده یک قدم به عقب بر می داره که میگم:

این دفعه رو چشم پوشی میکنم دفعه دیگه این گستاخی ها رو ببینم تنبیهت میکنم فهمیدی؟؟؟

صفورا با ترس لب می زنه: ب…بله آقا

من: خوبه حالام برو نمیخوام ببینمت

و بعد به سرعت باد از جلوی چشمام میره و بعد صدای آصف رو میشنوم که میگه:

جهان خان قصد دخالت ندادم ولی یکم زیاده روی نکردید بنظرتون؟

پیشونیم رو با دستام فشار میدم و میگم:

نمیدونم آصف . نمیدونم…..

این داستان ادامه دارد…..

عشقا دوست دارم نظرتون رو درباره رمانم بدونم  و اگر حدس یا انتقادی دارید حتما بگید خوشحال میشم 🙂

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4 / 5. شمارش آرا : 31

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

نمایش بیشتر
اشتراک در
اطلاع از
guest
12 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
لیلا ✍️
1 سال قبل

رمان قشنگیه و من از موضوعش
خیلی خوشم اومده 😊

تصویر سازی رو توی رمان خیلی قشنگ
نشون دادی👌🏻

قلمت هم خیلی خوبه و جای پیشرفت داره👏🏻

! فقط توی دیالوگ ها به جای من از خط تیره _ استفاده کنی بهتره و اینکه سعی کن یک کلمه رو زیاد توی متن تکرار نکنی !
این اشکالات جزئی رفع شه در کل عالی میشه

منتظر پارت های بعدیت هستم نویسنده جون💗💗

آخرین ویرایش 1 سال قبل توسط نویسنده ✍️
𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
پاسخ به  لیلا ✍️
1 سال قبل

سلام . ممنونم بابت نظرت عزیزم . من لادن هستم . ولی خب با اکانت خواهرم پیام میدم . چون با ایمیل ضحی رفتم الان یکی از رمز عبور ها بیشتر جواب نمیده متاسفانه😔.حتما تو پارت های بعدی رمان حتما این نکاتی رو که گفتی رعایت می کنم💖

لیلا ✍️
پاسخ به  𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
1 سال قبل

عه تو همون لادن خودمونی😯
اشکالی نداره عزیزم 😅
راستی نظرات امروزت زیر پارت ها خیلی باحال بود همه شخصیت های رمان رو از دم تیغ گذروندی یه نگاه کنی میفهمی خودت😂🙈

آخرین ویرایش 1 سال قبل توسط نویسنده ✍️
𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
پاسخ به  لیلا ✍️
1 سال قبل

لیلا جان فکر کنم متوجه نشدی😂 . من و ضحی با هم خواهریم . اونی هم که زیر پارت ها نظر داد ضحی بود😂 . بعد من اومدم اکانت ساختم ولی خب از ایمیل ضحی استفاده کردم ( نمیدونم چرا) و اکانتم الان بالا نمیاد بخاطر همین مجبورم با اکانت ضحی پیام بدم😀

لیلا ✍️
پاسخ به  𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
1 سال قبل

آهان فهمیدم اوکی👍🏻
درخواست رمز دوباره بده عزیزم درست میشه
به اون ضحای ورپریده هم بگو اگه وقت داره بیاد تو کامنت ها اعلام حضور کنه

𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
پاسخ به  لیلا ✍️
1 سال قبل

ضحا میگه وقت ندارم حوصلمم نیست 🤣🤣. حتی رمان خودشم پارت نذاشته😂🤦‍♀️

𝒮𝒾𝒮𝒾 ‌
1 سال قبل

خیلیم زیبا…🌚👌

𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
پاسخ به  𝒮𝒾𝒮𝒾 ‌
1 سال قبل

ممنونم سحر جان🌷❤️

آخرین ویرایش 1 سال قبل توسط 𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
𝒮𝒾𝒮𝒾 ‌
پاسخ به  𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
1 سال قبل

😍✨

عسل
1 سال قبل

عالـــــــــــــــــــــی💛

𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
پاسخ به  عسل
1 سال قبل

مرسی💕

𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
1 سال قبل

عزیزای من پارت ۲ رو ارسال کردم🙂❤️

دکمه بازگشت به بالا
12
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x