رمان پوراندخت

رمان پوراندخت پارت ۵

4.6
(51)

رمان پوراندخت

پارت پنجم تقدیم نگاه های قشنگتون

_ فلک شدنه..

و بعد با صدای بلند خندیدم و صفورا رو می دیدم که اشک تو چشماش نقش بسته بود و می لرزید. اما ذره ای توجه نکردم و سرم رو به سمت آصف بر گردوندم..

_ برو شلاق رو آماده کن . از اون جنس خوبش رو بیار که قشنگ پاها رو کبود میکنه

آصف اول خواست ممانعت کنه اما بعد که فک قفل شده  و اخم هام که تو هم بود  رو دید چشم بلندی گفت و من دوباره به سمت صفورا برگشتم که داشت مثل بید می لرزید و ددندوناش روی هم می افتادن و صدای بدی ایجاد می کرد .

_ ببر صدای این دندو هاتو..

اما انگار که خیلی ترسیده بود و نمی تونست صحبت کنه

_ آخی ترسیدی، اشکال نداره الان ۲۰ تا ضربه شلاق بهت میزنم خوب میشی

وقتی این حرفم رو شنید بغضش سر باز کرد و روی گونه هاش ریخت و بعد زانو هاش شل شد به پام افتاد .و زار زد:

_ آقا ، التماستون میکنم ، تو رو خدا رحم کنید آقا غلط کردم..

مثل خودش نشستم و چونه اش رو توی دستام فشار دادم که آی بلندی گفت و لبخندی زدم و گفتم:

_ اگه ۲۰ تا برات کمه ، ۳۰ تاش کنم ها؟

_ نه آقا تو رو خدا نهه . تو رو خدا این کار رو باهام نکنید. التماستون می کنم . آقا کنیزیتون رو می کنم

بدون اینکه نیم نگاهی بهش بکنم بلند شدم و منتظر شدم تا آصف بیاد و ضربه هامو شروع کنم..

صفورا همینطور جیغ میکشید و ناله و مویه می کرد و لباس هامو چنگ می زد . و صداش اینقدر بالا رفت تا اینکه آسیه و خدمتکاراش و خدمتکارای خودش هم اومدن….
……

(محمود)

تو اتاقم دراز کشیده بودم وداشتم به دختری که امروز داشت گریه می کرد فکر می کردم ، تازه چشمام داشت گرم خواب می شد که صدای ناله و زاری به گوشم رسید . پع انگار من باید امروز همش صدای گریه و زاری بشنوم . اولش فکر کردم دارم اشتباه می کنم ولی دیدم نه واقعا داره صدا میاد بخاطر همین پنجره اتاقم رو باز کردم و حیاط رو بررسی کردم چیزی نبود اما یکدفعه چشمم به آصف  دستیار جهان افتاد که تو دستش یه چیز های دراز بود . و پشت سرش نگهبان در ورودی سهراب چغله که تو دستش چوب بود . یکم که چشمام رو ریز کردم فهمیدم که توی دست آصف شلاقه . وحشت زده با خودم گفتم  چو. نکنه جهان میخواد کسی رو فلک کنه . ای وای بر من …
وقت تلف کردن جایز نبود و شتاب زده به سمت در رفتم و بازش کردم . پله هایی که ارتفاع زیادی داشتن رو سریع طی کردم نزدیک بود زمین بخورم و ضربه مغزی بشم اما تعادلمو حفظ کردم و میخواستم به سمت در خروجی برم که صدای شیرخان متوفقم کرد.

_ هوی پسر جون کجا با این عجله مگه دنبالت کردن؟ حالا با این عجله کجا میری

آره شیرخان واقعا دنبالم کردن چون اگه ندوم پسر بزرگ و شاخ شمشادت ممکنه یکی رو فلک کنه .

_ نگفتی پسر جون؟

سرم رو به سمت شیرخان بر می گردونم و با عجله لب میرنم:

_شیرخان فکر کنم جهدن میخواد یکی رو فلک کنه ولی نمیدونم کی

با این حرفم تا ته ماجرا را رو میخونه و عصبی میگه:

_ از دست این پسر . تو برو تا منم عصامو بیارم ببینیم با چه اتفاقی افتاده .

سری تکون میدم و بیرون خونه میرم و کفش هامو می پوشم و سریع به سمت حیاطی که میرم که شیرخان واسه زن های عفریتش ساخته بود. و با تمام وجود می دوم . و از دور می بینم که نگهبان در ورودی با آصف دو طرف چوب رو گرفتن و یه زن پاهاش بالاست که صفوراست چون آسیه داره با پوزخند به این صحنه ها نگاه میکنه و بقیه از جنله خدمتکار ها و خود صفورا دارن گریه میکنن .  و من تازه چشمم میفته به جهان ، جهانی که انگار دیگه نمیشناسمش و میخواد فلکش کنه .جهانی که انگار تحت تاثیر خشونت قرار گرفته و دیگه مثل قبل نیست…. و شلاقش رو میخواد بالا ببره و قبل از  اینکه من  بخوام واکنشی نشون بدم صدای محکم و همچنین جدی شیر خان جهان رو از کارش باز می داره

_ به چه اجازه ای میخوای زنت رو فلک کنی هااا؟

جهان با صدای شیرخان برمیگرده به طرف ما و نگاهی بهمون میندازه و دستپاچه به طرف شیر خان میره و مستقیم تو چشماش زل میزنه و جواب می ده:

_ بخاطر اینکه از دستورم سرپیچی…

و هنوز جملش تموم نشده که صدای سیلی که شیرخان به جهان میزنه کل حیاط رو پر میکنه . دیگه هیچ کس گریه نمیکنه و اشک نمی ریزه و همه متعجب به صحنه ی رو به رومون زل زدیم . که شیرخان  در حالی که از خشم قفسه ی سینش بالا و پایین لب به دهن باز میکنه:

_این رو زدم تا بفهمی هیچوقت تو مستقیم چشمای پدرت نگاه نکنی و گستاخی نکنی .
و اینکه اینم بدونی زنت هر کاری کرد حق زدنش رو داری ، دعواش کنن ، سرش داد بزن اما زدن نه . بدن یک زن اونقدر ظریفه که باید بپرستیش و نوازش کنی نه اینکه بزنیش فهمیدی .

و بعد همه ی ما رو با یک دنیا بهت تنها میذاره …

و من بعد چند دقیقه به خودم میام و نگاهم به سمت جهان کشیده میشه که سرش رو پایین انداخته دستش روی صورتشه و بعد با صدای آرومی ندا میکنه:

_ پاهای صفورا رو باز کنین …

و بعد بدون هیچ حرف اضافه ی دیگه به سمت اصطبل میره و سوار اسبش میشه و از خونه میزنه بیرون…

(گلی)

از وقتی که برگشته بودم خونه داشتم حیاط رو جارو می کردم  و مامان هم داشت خونه رو جارو می کرد  برای خواستگاری فردا …

و مدام غر میزد که :

_ چرا آنقدر کند هستی و فس فس میکنی ، یکم فرز باش و دستتو تند کن . الان خودم تموم میکنم میام جارو میزنم ..

و من در مقابل این حرف های مامان چشمی می گفتم وکمی سرعت کارم رو زیاد می کردم . وقتی حیاط رو خوب جارو کردم تا اینکه حیاط رو خوب برق انداختم و داد زدم:

_ مامان من حیاط رو تمیز کردم یکسری آشغال هم گذاشتم توی پلاستیک میبرم میذارمش یکم اون ور تر جای همیشگی..

که یکدفعه چره ی مامان توی چارچوب در معلوم شد و گفت:

_ نه ورپریده نذاری اونجا ها . باز خوبه این عادل خان بخواد شر به پا کنه که چرا آشغالاتون رو کنار خونه من میذارید برو بذار نزدیک خونه بی بی سمانه . همون جایی که یه فضای خالی هستاا..

خندم می گیزه از لحن عصبی مامان اما نمی خندم چون خندیدم من مساوی با کشته شدن و تنها به گفتن باشه ای اکتفا میکنم و با پلاستیک آشغال ها حرکت میکنم به سمت خونه ی بی بی . و با خودم فکر میکنم که یعنی کلانتر چه شکلیه یعنی خوشگله . الان اگه مامان اینجا بود میکشتم که دارم به چه چیز هایی فکر میکنم . کل راه رو با این چرت و پرت ها میگذرونم که میرسم به نزدیک خونه ی بی بی که اسب زیبا و قهوه ای رو می بینم . این اسب نزدیک خونه بی بی چیکار می کنه ؟
بی بی از کی تا الان اسب گرفته که ما خبر نداریم؟ عحب..

” اه ولش کن گلی انقدر فکر کردی خل شدی دیگه .  ولی وایسا ببینم این اسب چرا آنقد برام آشنا میزنه ؟”

به خونه ی بی بی می رسم و بعد میرم سمت فضای خالی رو به روش که یکدفعه توجهم جلب یه مردی میشه که روی تخت سنگی نشسته و داره غروب آفتاب رو تماشا میکنه…..

این داستان ادامه دارد….

خوشگلای من این پارت رو تباید امروز میدادم ولی خب دلم سوخت ولی پارت بعد رو پنج شنبه میدم . دوستون دارم💖😌.

اگر نظری ، پیشنهادی ، انتقادی داشتید  حتما بگید😊❤️

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.6 / 5. شمارش آرا : 51

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

نمایش بیشتر

Zoha Ashrafi

ضحیـــ، نویسندهـــ هـیاهو و ژوان🤎
اشتراک در
اطلاع از
guest
15 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
𝒮𝒾𝒮𝒾 ‌
8 ماه قبل

الان جهان خان میشه پدربزرگت؟؟؟

نویسنده ✍️
8 ماه قبل

خیلی خوب بود عزیزم خسته نباشی😊🤗

این قسمت عاشق شیرخان شدم ازش بعید بود چنین رفتاری😂

این گلی ام فکر کنم عاشق محمود شه اینجور که پیداست

راستی اسم شخصیت ها واقعیه ؟

sety ღ
8 ماه قبل

چه عجب شیر خان بالاخره یکم شبیه آدمیزاد برخورد کرد😂😂
میگم این جهان سادیسمی چیزی نداره؟؟؟ خیلی خله😁😂

نویسنده ✍️
پاسخ به  𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
8 ماه قبل

چه کاری عزیزم اگه میتونی بگو

آخرین ویرایش 8 ماه قبل توسط لیلا ✍️
نویسنده ✍️
پاسخ به  𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
8 ماه قبل

آخییی خدا حفظش کنه
به خاطر تو نه ، به خاطر پوراندخت جون لایک کردم😂

عسل
8 ماه قبل

چرا دربـاره ی پوراندخـت نمینویسـی؟

دکمه بازگشت به بالا
15
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x