رمان کاوه

رمان کاوه پارت ۶۹

4.1
(9)

سهیل:

داد زد:

– سیاه میشم نمیام!

مادرش کمی خنثی نگاهش کرد و جواب داد:

– چترتو بیار!

تیکه می انداخت بلکه پسرش این بهانه بنی اسرائیلی اش را رها کند اما، سهیل پشتکارش عجیب بود در به کرسی نشاندن حرفش!

پدرش از اتاق خارج شد و گفت:

– با کی میخوای بیای؟

سهیل- به من مرخصی نمیدن نمیتونم بیام

این جواب ها برای پدرش کاملا تکراری و قدیمی بود.
همیشه برای به روستا رفتنشان، سهیل میشد نیروی کارآمد آگاهی که به هیچ عنوان ولش نمی کردند.

پدرش نفسی آزاد می کند و در جوابش می‌گوید:

– برو ماشینتو از کارواش بگیر مهدی با متین با تو میان

تیرهای سهیل، عجیب به سنگ می خورد!
میان بحثشان کاوه از بالا داد می زند:

– ده کوره گرمه دیگه نه؟
من چی بر دارم؟

مادر جواب می دهد:

– لباس گرم زیاد بر ندار

همه مشغول جمع کردن بودند و سهیل آن وسط غمباد گرفته بود.

تنها ویژگی مثبت سفر این دفعه همسفر شدن با مهدی بود.
اخلاق نداشت اما آدم پایه ای بود.
ماشین را به کثافت خانه ای تبدیل می کردند که شعبه دومش در هیچ کجای دنیا پیدا نمیشد!
گاهی هوای شیطنت بر سرشان می زد و پا روی پدال گاز می گذاشتند.

خسته از بی توجهی خانواده، راهی اتاقش شد.
وسایلش را جمع کرد و بی حوصله از اتاق به چمدان و کوله مشکی اش بیرون آمد.

کاوه حرص درار لب زد:

– الهی بمیرم نمیذارن تنها بمونی نه؟

سکوت کرد.

کاوه ادامه داد:

– اشکال نداره برات کرمای ضدآفتاب پارسا می زنم نسوزی دخترا ازت بترسن!

توپید:

– کاوه!

کاوه- جان؟

دسته چمدانش را کشید و با اَه زیر لبی از کنار کاوه رد شد‌.

مهدی دم در ایستاده بود و با دیدن او گفت:

– چرا قیافت شهر ماتمه؟

کاوه از بالای پله ها درحالی که داشت پایین می آمد گفت:

– میخواد بمونه کسی به حرفش گوش نمیده

عصبانی کوله اش را انداخت و به طرف کاوه دوید.
تکه تکه اش می کرد اگر دستش به او می رسید.

رومخِ عوضی!

یقه اش را از پشت گرفت و غرید:

– واست سخته بگو ببندمش واست!
نمیتونی لال بشی نه؟

کاوه یقه اش را از دست او آزاد کرد و بی هیچ واکنش و حرفی پایین رفت.
شاید به ظرفیت پایین برادرش در همچین موقعیتی فکر نکرده بود، که شوخی می کرد!

چمدان ها داخل ماشین گذاشته می شود و راه می افتند.
نه مهدی حال حرف زدن داشت نه حتی متین مزه پرانی می کرد!

آهسته پرسید:

– سیاوش نگفته کی حرکت میکنن؟

متین جواب داد:

– زنگ زدم گفت یک ساعت دیگه

****
سیاوش:

چمدانش را دم در می‌گذارد و می گوید:

– من با ماشین خودم میام!

نرگس که نیم ساعتی شده بود آماده روی مبل منتظر نشسته، گفت:

– من باهات میام یه وقت خوابت نبره!

دهن کجی به خواهرش کرد و توپید:

– لازم نکرده!
مثه بعضیا خرس نیستم!

نرگس – الان من شدم خرس تو جغد؟

– هرچی دلت میخواد حرف مفت بزن من تورو نمی برم

مادرش از آشپزخانه خارج شد و میان بحثشان پرید:

– میخوای جدا بیای اینم ببر مثه اون دفعه خوابت میبره!

کلافه جواب داد:

– نمیبره!
نمیبره بابا! عههه

نرگس در جواب مادرش گفت:

– نگران نباش مامان من باهاش میرم

پدرش از گاراژ بالا آمد و داخل خانه شد.

چمدان هارا بردند و موقع بلند کردن یک لحظه کمرش گرفت.
پرسید:

– آدم کشتی گذاشتی توش؟
چرا انقدر سنگینه؟

نرگس – ببخشید که ما دخترا ثه شما پسرا با دوتا تیشرت و شلوار و رکابی کارمون راه نمیافته!

محکم توپید:

– چرت نگو این گرز رستمه نه چمدون!
بیا خودت بزارش

نرگس با نگاهی به قد و قواره برادرش و نگاه اجمالی به چمدان، فقط سکوت پیشه کرد.
واقعاً در این حد سنگین بود؟
کم لباس برداشته بود!

نرگس- این همه سال باشگاه رفتی عینهو ملخ مریضی خجالت نمیکشی به من میگی بلندش کن؟!

کمر راست کرد و گفت:

– کمرم شکست!
تو خواهر نیستی…تو عذابی عذاب!

نرگس خونسرد می گوید:

– گوش سوراخ وقتی گوشواره انداختی گوشت احیاناً گوشت نشکست؟درد نداشت؟

از صبح چپ و راست لقب بارش می کرد.
گوش سوراخ،ملخ مریض،بدقواره،یزید ستمگر،روان گرِ سادیسمی و کولر شارژی!

تا داخل ماشین نشستند، شروع کرد.
“بریم همون چهار راهه که پسره گل می فروشه”
“دستتو جمع تر کن میخوام دستمو بزارم روش عکس بگیرم”
“عینکت کجاست؟همون خوشگله!”

شالش را گرفت و کشید که گیره شالش پرت شد کف ماشین.
داد زد:

– میخوای رو مخم بری پاشو برو ماشین بابا بشین!

باشه آرامی در جوابش گفت و خاموش شد.
کسی که زیادی فعال است وقتی آرام یک جا می نشیند، زیادی آزار دهنده است.
دقیقاً مثل خواهرش!
یکسره دهنش باز بود.
یا می خندید یا با ذوق چیزی تعریف می کرد و نقشه می کشید.
ندیده بود اینطور با یک داد هنذفری در گوشش بگذارد و بی صدا به رو به رو خیره شود.

از گاراژ بیرون رفتند و به چهار راه رسیدند.
پسرک گل فروش نبود!
قسمت سخت ماجرا از وقتی شروع شد که آفتاب غروب کرد!
دلگیری دم غروب یک طرف، صدای نفس هایشان که تنها صدای داخل ماشین بود یک طرف!

لب باز کرد:

– ازون…

حرفش هنوز تازه شروع شده بود که نرگس داد زد:

– الان که من خفه شدم چرا باهام حرف میزنی؟

خنده ای کرد و به خیالش این قهر هم تا دو ساعت دیگر بیشتر ادامه نداشت.

– چی گوش میدی؟
وصل کن به ضبط

نرگس – آهنگای چرت خودتو بزار

جدیت کلامش او را متعجب کرد!
لب زد:

– اوووو خب حالا توام!
بیا منو هوف کِش!

در جوابش، خواهرش غر زد:

– باهام حرف نزن چون مجبور میشم باهات حرف بزنم اونوقت رو مخت میرم اعصابت خورد میشه

مشغول پیدا کردن آهنگ دیگری از پلی لیستش شد.

زیر لب زمزمه کرد:

– بدرک!

سرعت را زیاد تر کرد.
اختلاف سنی بینشان کم نبود و شاید همین باعث شده بود گاهی که نه اکثر اوقات هم را نفهمند!

اگر خواهرش لجباز بود او لجباز تر بود!
دو تخسِ قُد می توانند باهم کنار بیایند؟

****

مهدی خسته ماشین را به کناری هدایت می کند.
سهیل آرام می پرسد:

– بشینم؟

مهدی کمربند را باز می کند و سهیل خودش را روی صندلی راننده می اندازد.

مهدی که نشست، متین گفت:

– من میخوام برم تو اون ماشین

مهدی – الان نمیشه

کمربندش را بست و متین تکرار کرد:

– من میخوام برم تو اون ماشین

مهدی انگار صبرش در این سه ساعت به نهایی ترین حد ممکن رسیده بود که فریاد کشید:

– منم گفتم نمیشه کری یا نفهم؟

حق داشت حوصله اش سر برود اما با بحث کردن نمی توانست کاری از پیش ببرد.

سهیل رمز گوشی اش را زد و گوشی را به دستش داد.
تا کی بازی می کرد؟

این بار برخلاف دفعات قبل انگار هیچکس رغبتی برای آمدن از خودش نشان نمی داد.
هرچند او در اصل جزو خانواده رادمنشی ها نبود، فقط در شناسنامه چنین قید شده بود که او متین رادمنش است!

با فکری که به ذهنش زد، چشمان خمار خوابش جرقه زد!

صدا صاف می کند و می گوید:

– مهدی؟

هوم مهدی در جوابش را می شنود و ادامه می دهد:

– به عماد گفتم برام خونه پیدا کنه دیشب زنگ زد گفت جور کرده کی بر می گردیم از روستا؟

مهدی دستی که تکیه گاه سرش کرده بود را از لبه پنجره برداشت و گفت:

– چرا خونه برات پیدا کنه؟

زبان روی لب می کشد و جواب می دهد:

– توقع نداری که تا آخر عمرم خونه تو بمونم؟
من خودم زندگی دارم!

مهدی آهانی می گوید و سکوت می کند.
متعجب از سکوتش سرش را جلو برد و پرسید:

– نگفتی کی بر می گردیم؟

مهدی نگاه پر خشمی به او می اندازد و خواست موهایش را بگیرد که عقب کشید!

مهدی – نگهدار من برم عقب!

به هر بدبختی بود نگذاشت سهیل ماشین را نگه دارد.
می دانست اگر مهدی عقب بیاید، مجدد باید موهایش را سه ساعت حالت می داد.

سهیل به گفته پدرش هیچ خراب شده ای نگه نمی دارد و تخته گاز سمت روستا می راند.
تقریباً دو ساعت دیگر می رسیدند.

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.1 / 5. شمارش آرا : 9

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

نمایش بیشتر

𝐍𝐚𝐫𝐠𝐞𝐬 𝐛𝐚𝐧𝐨𝐨

ای آن که جز او امیدی نیست...💚🌱
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
دکمه بازگشت به بالا
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x