رمان

سرنوشت تغییر کرده

3.3
(18)

سرنوشت تغییر کرده

به نام خدا (قسمت اول)

نویسنده: رهگذر خیال

من برای یک ماموریت باید میرفتم به یک شهر دیگر.برگه های مربوط به ماموریت را می‌خواندم.
فقط باید یک بار میخواندم شون و تویی ذهنم کپی میشد.
هوا داشت تاریک میشد سکوت حاکم بود.. از سکوت خوشم میومد دوست نداشتم دور و بر من پر از سر و صدا باشد ولی شغل من جوری بود که هر روز باید این سر و صدا ها رو تحمل میکردم…
خونه ای من جایی بود که وقتی هوا تاریک میشد سر و صدا ها هم قطع میشدن و فقط میشد صدای حشره ها را شنید.
برگه ها را در کیفم گذاشتم و خواستم برم به اتاقم که زنگ در به صدا در اومد..
از دوربین بیرون رو نگاه کردم.. اه خودش بود.
با کشیدن یه نفس عمیق در رو باز کردم مثل همیشه با یک لبخند سرد بهش سلام گفتم جواب سلامم را داد و داشت داخل خونه رو نگاه میکرد منم چشم ازش برنمیداشتم…
سنگینی نگاه منو حس کرد که حواس شو داد به من
هنوز هم سرد نگاهش میکردم لبخند زد و گفت: دعوتم نمیکنی بیام داخل؟
با حفظ همون لبخند سرد جواب شو دادم: البته بفرما بیا داخل.
داشت با قدم های آروم میومد داخل خونه ازش فاصله گرفتم و در حالی که میرفتم سمت آشپزخونه خطاب بهش گفتم:چایی یا قهوه؟
صدا شو از پشت سر شنیدم: هیچی ممنونم فقط از اینجا داشتم رد میشدم گفتم بیام تو رو هم ببینم خیلی وقته ندیده بودمت دیگه گفتم افسرده نشی یوقت…
و با صدای بلند شروع کرد به خندیدن.
من اما ساکت بودم و داشتم واسه خودم قهوه درست میکردم بنظر من حرفاش اصلا خنده دار نبود پس لازم هم نبود الکی بخندم.
وقتی قهوه‌ام درست شد رفتم تویی هال و روی مبل نشستم.
اونم اومد و جلوم روی یه مبل دیگه نشست.
داشتم آروم آروم قهوه‌ام رو مینوشیدم که بلاخره به حرف اومد.

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 3.3 / 5. شمارش آرا : 18

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

نمایش بیشتر
اشتراک در
اطلاع از
guest
2 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
𝐍𝐚𝐫𝐠𝐞𝐬 𝐛𝐚𝐧𝐨𝐨
17 روز قبل

پارتا جا به جا نشده؟
هفته پیش قسمت سه بود الان یک!

دکمه بازگشت به بالا
2
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x