رمان ناردخت

ناردخت پارت ۳

3.7
(29)

امروز صبح مادر به خیاط خانه رفته بود ، من هم برای اینکه تنها نمانم از او اجازه گرفته بودم و سلما را دعوت کرده بودم

میتوان گفت سلما تنها دختری بود که می توانستم ازادانه تر با او رفت و آمد کنم ،چرا که پدر او مرد قابل شناخت خانواده ام بود و همان نزدیکی های پدرم یک قرفه ی کوچک داشت
سلما مادرش را پریسال از دست داده بود و تنها با حاج کاووس و برادرش حامد زندگی می کرد
بر خلاف حاج کاووس و سلما ، برادرش با هر روی آنها متفاوت بود ، به بیانی او ازادانه برخورد می کرد ، تیپ های روز میزد و انگار نه انگار که پسر حاج کاووس است و باید ریش بلند بگذارد و پیراهن یقه بسته آستین بلند بپوشد ، سر همین هم بار ها از سلما شنیده بودم چه جنگ هایی در خانه شان به راه افتاده بود و حاج کاووس چقدر گلاسه می کرد و رفتار های پسرش را بی ابرویی می خواند
همانطور که در حال ربختن چای در دو استکان کمر باریک هستم صدای سلما را می‌شنوم : بیا بشین ، نیومدم اینجا که دستپخت تو رو بخورم

می خندم آرام و دو لیوان را در سینی قرار می دهم و چند عدد قند هم کنارش ، همراه با سینی به حال می روم ، او را لم داده به پشتی می بینم در حالی که چادر و روسریش را از سر در آورده و به من خیره شده است

بالای سرش می ایستم و کمر خم می کنم تا استکان چایش را بردارد دو قند کوچک هم بر می دارد و با لبخندی عمیق می گوید : به به چه کرده کد بانو

لیوان چای را بر می دارد و روی قالی کهنه و رنگ رو رفته قرار می دهد

لبخند ریزی می زنم و رو به رویش می نشینم دامن مشکی رنگم را مرتب می کنم و با همان لبخند میگویم : خب چخبرا ؟

با چشمانی کنکاش گر نگاهم می کند و لبخند زنان می گوید : سلامتیت تو چطوری چخبر ؟

با همان حالت مصنوعی میگویم : منم اوکیم ، می گذره دیگه

چندین لحظه به سکوت صرف میشود تا اینکه نگاه سلما رنگ غم میگیرد با کمی مکث سرش را تکان می دهد و میگوید : چیزی شده ناردخت رو به راه نیستی !

سرم را بی اراده پایین می گیرم ، رنگ از چهره ام می پرد و کم کم لبخند روی لبم پنهان می‌شود

دوباره صدای نگران سلما را می‌شنوم ، من از قضیه ی خواستگاری پسر حاج حبیب هیچ چیز به سلما نگفته بودم و حالا مثل اینکه وقتش بود او را در جریان بگذارم

_ نار دخت میگم چیزی شده

با صدایی که از قعر چاه در می آید آرام میگویم :ا ره
سرم را بالا می آوردم و به چشمان سر تا سر نگرانش زل می زنم

کمی جلوتر می آید و دستان یخ زده ام را در دستان گرمش می گیرد

_ چی شده عزیزم ؟

از بغض چانه ام می لرزد و دیگر غلتیدن اشک هایم روی صورتم دست خودم نیست ، همیشه عادتم همین بود آرام آرام اشک می ریختم گریه هایم بدون صدا یا کم صدا بودند من درد هایم را نمی گفتم فریاد نمی زدم در سکوت میگفنم آن گونه که کسی متوجه نمیشد

_ حا … حاجی می خواد منو بده به … به …. پسر سید حبیب

این را می گویم و همان گونه آرام و ریز ریز می گریم ، شل شدن دستان سلما را می بینم و چهره ای که حالا رنگ از آن پریده

نگاه غمبارم را به چهره ی او می دوزم ، بی هایش را چند بازی مثل ماهی تکان می دهد اما مثل اینکه نمیداند چه بگوید که محکم مرا در اغوش می فشارد

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 3.7 / 5. شمارش آرا : 29

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

نمایش بیشتر
اشتراک در
اطلاع از
guest
1 دیدگاه
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
9 ماه قبل

چرا پارت نمیذاری🥺

دکمه بازگشت به بالا
1
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x